فیلم سینمایی بید مجنون

شاهکاری دیگر از مجید مجیدی

پرویز پرستویی در نقش یوسف

خلاصه و چکیده داستان

یوسف از سن ۸ سالگی بینایی خودش را از دست داده و از آن پس با تلاش همسرش توانسته فردی موفق باشد و تا آنجا که استاد دانشگاه شده و دانشجویان زیادی دارد.

برای درمان چشمانش به فرانسه می رود و پزشکان فرانسه با مطالعات بیشتر برروی او متوجه می شوند که چشمهایش به نور حساسیت نشان می دهند و این احتمال را می دهند که چشمهایش درمان شود.

یوسف در عالم نابینایی و تنهایی به عرفان عمیقی رسیده و همواره معشوقش خداست ،برای او می نویسد و با یاد معشوقش همیشه سرحال و شاد زندگی می کند.

در فرانسه با شخصی به نام آقا کریم آشنا و با او دوست می شود. کریم هم برای درمان به فرانسه آمده ولی پزشک به او گفته در صورت عمل جراحی حتما نابینا می شود ،کریم خودش نابینایی تدریجی بدون عمل را ترجیح داده است.

درست است که یوسف حس بینایی ندارد ،اما از بقیه حواسش خوب استفاده می کند ،گویا خدا یک نعمت را از او گرفته اما بقیه نعمتهایش را به طور تمام به او داده است.

یوسف بینایی اش را چند روز پس از عمل جراحی بدست می آورد و به ایران باز می گردد.

در هنگام ورود به ایران در فرودگاه تمامی افرادی را می بیند که مدت ها آنها را فقط از روی صدا و بوی عطرشان شناسایی می کرده است، به محض آنکه صدایی را می شنود شخص را شناسایی می کند.مادر ، همسرو دختر کوچکش ،دانشجویانش و دوستانش و تمام فامیل رابه راحتی شناسایی می کند.

به منزلش وارد می شود، حیاط زیبای منزلش ،دستگاه تایپ که همیشه همسرش شعرهای مولوی و نطق های سخنرانی اش را برایش تایپ می کرده می بیند ،بسیار آرام به همسرش نگاه می کند ،طوری که چگونه می تواند جواب ۳۵ سال زحمات همسر فداکارش را بدهد.!

همان روزهای اول در مترو جیب بری و دزدی شخصی را می بیند.روز بعد دختران و زنان آرایشکرده ......... و حتی هنگامی که دیر به منزل برمی گردد با لحنی تند با زنش صحبت می کند؟!

او می خواهد زندگی را از سر بگیرد ،او با بدست آوردن چشمانش خودش را می بیند و می بیند که این همه سال دیگران را می دیده و برای آنها زحمت کشیده است اما خودش چه ؟ هیچگاه خودش را ندیده و برای خودش زحمت نکشیده است .

می خواهد مانند بقیه مردم به فکر زیبایی و سرفرازی خودش باشد ،غافل از این که در میان آنان زیبا و سرفراز است.

با این تفکرات جدیدش ،همسرش همچنان وفاداری خودش را نشان می دهد و باز هم برای راحتی او ، او را ترک می کند و به کاشان می رود. مادر یوسف هم پس از تندخویی های یوسف منزل را با ناراحتی ترک می کند تا یوسف با معشوق جدیدش راحت تر زندگی کند.

یوسف این همه سال درعالمی دیگر زندگی می کرده است. اکنون با بینا شدنش به طور کامل تماسش را با دنیای قبل از بینایی قطع کرده است.دیگر نمی خواهد حتی از آن دوران چیزی باقی بماند .تمام زحماتشان، کتابهایی که او می گفته و همسرش می نوشته، همه را از اتاقش بیرون می ریزد ،او تمام این سالها اشتباه می کرده است .

چرا که این دنیا دنیای دیگریست! کتابها را آتش می زند، نوار هایش را از بین می برد و همه را خاکستر می کند.

همه چیز به جز یک کیف که معلوم نیست در آن چیست آتش می خورد و خاکستر می شود .

یوسف روی پله نشسته و به خاکستر شدن زحمات بیهوده ی چندین ساله اش نگاه می کند .

در کنار درب منزل نامه هایی افتاده است. یکی از آنها را باز می کند ،نامه از طرف آقا کریم است.

آقا کریم بینایی اش را دیگر از دست داده است و برای یوسف که نعمت بینایی را دارد می نویسد:

یوسف عزیزم ،نمی دانم تو اکنون در چه حال هستی!

دلم می خواهد تو از دیدنی های دنیا بگویی و من از نا دیدنی ها!.........

..................................

به طور آهسته همه چیز برای یوسف تیره و تاریک می شود ،

فریاد می زند ،......نه ....نه .... فریادی که می خواهد بگوید هنوز فرصت دیدنم را تمام نکن .....اما دیگر فرصت تمام شده..................

پزشکان می گویند چشمها به نور هیچ حساسیتی نشان نمی دهند و دیگر کاری نمی توان کرد.....

یوسف مجنون شده، دیوانه وار از ماشین پیاده می شود و در میان بزرگراه می خواهد بدود اما نمی داند کجا ؟، ترافیک سنگین ماشین ها در بزرگراه مانع حرکت او می شود و مرتب با ماشین ها بر خورد می کند و پس از ساعت ها حرکت در خیابانها به جای بسیار کثیف و لجن باری می رسد.می خواهد از آنجا بگریزد اما مرتبا به حصارها برخورد می کند.

صبح روز بعد خودش را در منزلش می بیند. همان منزلی که در آن همه چیز را خاکستر کرده بود ، به داخل حوض می رود و به دنبال کیفی می گردد که در میان آتش ها خاکستر نشد .

کیف را پیدا می کند ، آن را باز می کند ،در میان کتاب مثنوی نامه ای را می بیند که آن را در فرانسه در دوران نابینایی اش برای خدا نوشته بود .نامه را می خواند:

"خدایا بار دیگر به من فرصت زندگی ..................."

بغضش که از دیروز آرامش را از او گرفته بود می ترکد و گریه اش بلند می شود.

مورچه ای که دانه ای را به دوش دارد از کنار او عبور می کند.

مورچه ای که هرچه می برد بدان قانع است .چه در فرانسه روی پنجره ی رو به فضای سبز درختان و چه در منزلی که همه چیزش تبدیل به خاکستر شده است.

نویسنده : محسن سورگی