اندیشه فولادوند را باید «شاعر» و «بازیگر» دانست. چنانچه او را شاعری بدانیم که بازیگری هم می کند، به خطا رفته ایم زیرا او در بیش از یازده فیلم سینمایی نقش آفرینی کرده. فیلم هایی مانند سربازهای جمعه (مسعود کیمیایی)، سن پترزبورگ (بهروز افخمی)، سنگ اول (ابراهیم فروزش)، سه گانه ستاره ها (فریدون جیرانی) و ... همین چند ماه پیش بود که به خاطر اولین نقش آفرینی اش در تلویزیون (سریال شیدایی) جایزه نخست جشنواره جام جم را از آن خود کرد.

از سوی دیگر اگر او را «بازیگری» بدانیم که دستی در شعر دارد، باز هم معرفی دقیقی نداشته ایم چون اندیشه فولادوند از دوران کودکی با شعر و ترانه رشد و نمو کرده. چهار سال پیش نشر ثالث شعرهای دوران نوجوانی او را به نام «عطسه های نحس» روانه بازار کرد و اکنون کتاب دیگری از او به نام «شلیک کن رفیق» در نوبت چاپ قرار دارد.

ترانه های آلبوم «خاطرات مبهم» از «رضا یزدانی» و آلبوم «روی دیگر» از «بهرام رادان» متعلق به این دهه شصتی مستعد است و ترانه فیلم «طهران، تهران» از او، یکی از محبوبترین ترانه فیلم های ایران در دهه گذشته محسوب می شود.

نمایش موفق او در فیلم کمدی «سن پترزبورگ»، طنز تلخ موجود در ترانه هایش و بداهه گویی های شیرین و حاضرجوابی های طنازانه اش باعث شد تا از او بخواهیم در گفت و گوی طنز خط خطی شرکت کند.

در مورد سالگرد تولدت مثل بزرگان تاریخ اختلاف هست. خودت می گویی متولد ۶۱ هستی اما خیلی سایت ها نوشته اند ۶۲. جریان چیست؟

ببین، خیلی جالب است. من بسیار به عدد تولدم علاقمندم و به آن تعصب دارم چون یک دوره تاریخی است. ۶۱ با ۶۲ فرق میکند چون آن دهه، دهه ایست که هر سالش با سال دیگر فرق می کند. جایی دیدم چاپ شده متولد ۶۵ هستم و جایی دیگر ۶۶ ولی همینجا اعلام می کنم من؛ اندیشه فولادوند، متولد هفتم مهرماه ۱۳۶۱ در میدان وند در بیمارستان ۵۰۳ ارتش هستم و در این مورد شعر هم گفته ام چون من متولد هفتِ هفت هستم و آن شش و یک را هم که جمع کنی می شود هفت واگر بخواهیم وارد این بازی ها بشویم خیلی نتایج جالب دیگری همدرمی آید.

می دانی مولانا هم هفتِ هفت به دنیا آمده؟

نه نمیدانستم ولی می دانی که در مورد تولد من و مولانا خیلی در تاریخ بحث داشته اند ودر مورد تاریخش بین بزرگان اختلاف وجود داشته! حال اگر الان به این ائتلاف رسیدند که ایشان با من در یک روز به دنیا آمده حرفی نیست!

می گویند مولانا بعد از شما، اندیشه را رها کرد و رفت سراغ عرفان!

بله در مورد این شوریدگی شنیده ام!

اسمت اندیشه است و فامیلت فولادوند، وقتی اسمت را صدا می زنند دچار دوگانگی نمی شوی؟

فکر کنم از ظاهر من معلوم است که دارای اندیشه ای فولادین هستم.

چرا اینجوری شد؟

به خاطر اسمم. تقصیر پدرم بود.

دوست داشتی اسمت چی بود؟

فکر کنم اگر اسمم فولاد اندیشه ورز بود، می توانستم کارهای خودم را توجیه کنم ولی الان این اسم برای من دردسرساز شده. همه فکر می کنند من یک آدم اندیشمند هستم. جالب این است که خیلی ها فکر می کردند اندیشه اسم مهمونی (نام مستعار) مناست!

اولین شعر کلاسیکت را وقتی سوم ابتدایی بودی سروده ای. می توانی آن را برایمان بخوانی؟

بله. اول که این شعر را برای معلمم خواندم فکر می کرد شعر کسی دیگر است که من برداشته ام. شعرم این بود: «بعد از این چرخ فلک را نیست اندوهی به دل / و آنزمان تندیس تن تبدیل خواهد شد به گل». بقیه اش یادم نمی آید ولی اول هر بیتش «بعد من» داشت. چون آن موقع در محله مان (آیت الله دستغیب) که من آنجا بزرگ شده ام و مدرسه رفته ام، روی دیوارهایش پر از آگهی های ترحیم بود که اولشان نوشته شده بود «انا لله و انا الیه راجعون)، این عبارت برایم خیلی آشنا بود و این بیت را گفته بودم که: «بعد من با ناله انا الیه راجعون / می برندم سوی قبرستان جمیع الغافلون». اون موقع من نمی دونستم جمیع الغافلون یعنی چی و ناخودآگاه این واژه را به کار برده بودم!

تو چطور در آن سن این شعرها را گفته ای؟ همایون ۹ ساله که بود شعر «تو چشمای مادرم» را می خواند.

من و پدرم با هم، خیلی زندگی کرده ایم. پدرم تشویقم می کردکه حافظ و سعدی و فردوسی حفظ کنم، به ویژه شاهنامه و من شعرهای زیادی حفظ بودم. خصوصا اینکه پدرم شاعر است و شعرهایش آن زمان فضاهای پرسایه ای داشت که در آنها نور کم بود و من تمام شعرهایش را حفظ می کردم. انگار که ریتم این شعرها در ذهنم نهادینه شده بود و شما اگر تقطیع کنید، می بینید که این شعر مشکل وزنی ندارد.

جایی گفته ای که احساس پیری می کنی، آیا در کودکی رابطه ات با بچه ها خوب بود؟

بله، رابطه خوبی داشتم. آلمانی ها در روانشناسی کودکخیلی پیشرفته اند و می گویند تا شش سالگی پایه های اصلی احساسات تعیین کننده کودک شکل می گیرد و من آن دوره را با الگویی مثل پدرم گذراندم و همیشه مخاطبش بودم. رابطه خوبی با بچه های همسنم داشتم. در مدارس مختلفی درس خواندم و البته خیلی دلم می خواست که چندن قرن زودتر، قبل از انقلاب صنعتی به دنیا می آمدم.

مثلا دوست داشتی زمان پارینه سنگی به دنیا می آمدی؟

هر دوره ای قبل از قرن هجدهم را دوست داشتم ولی از قرن هجده به بعد به نظر من همه چیز شکل انتزاعی پیدا کرد. دوست داشتم در هر جای دنیا قبل از آن زمان متولد می شدم.

در یکی دیگر از مصاحبه ها گفته ای دوست داری نوبل بگیری؟

بله، یعنی می شود؟

اگر قول بدهی جایزه ات را به من تقدیم کنی، لابی می کنم که بشود.

بله، من هم این مصاحبه ای که می گویید را خوانده ام. اصولا اندیشه فولادوند یکسری بناها را مهندسی می کند که در آن زمین جا نمی شوند. خوش به حالش که می تواند به نوبل فکرکند.

ولی علم روانشناسی می گوید اگر به نوبل فکر کنی نوبل هم به تو فکر می کند.

اصولا من با روانشاسی میانه ای ندارم. آن چیزی هم که در مورد روانشناسی کودک گفتم فقط برای این بود که بحثمان شیرین بشود! ولی خارج از شوخی اگر بخواهم به عنوان یک فرد بیرونی نگاه کنم، می گویم خوش به حال اندیشه که به زندگی امیدوار است. ما در این کشور استعدادهای زیادی داشتیم که از بین ما رفته اند؛ در حالی که می توانستند جوایز نوبل زیادی بگیرند. بله. من این را گفته ام چون خودم را بیشتر متعلق به سرزمین شعر می دانم، نه سینما، اگر چه آدم ها من را در بخش فیلم می شناسند وخیلی ها سعی دارند من را بازیگری معرفی کنند که شعر هم می گویم. ولی من با شعر به دنیا آمده ام.

در مصاحبه ای گفته بودی اگر کار تاکسی برایت درآمد داشت، می رفتی سراغ مسافرکشی. به عنوان مسافرکش در کدام خط کار می کردی؟!

بله. البته آن موقع گفتم. الان که دیگر جان این کار را ندارم ولی اگر می خواستم این کار را بکنم، در خط سپه به دوراهی قپان کار می کردم.

بعدس ر نوبت دعوا هم می کردی؟

بله. دعوا می کردم و حتی ممکن بود کلک هم بزنم.

چه جوری؟

که نوبت یک عده دیگر را هم بگیرم. این اتومبیلم هم که پراید است، الان تیپیکال تاکسی است! اتومبیل منخیلی معروف است، چون چندتا فیلم بازی کرده. بچه های سینما «اسفندیار» (اسم پراید) را می شناسند و حالش را از من می پرسند. دوستانم می گویند چرا این ماشین را عوض نمی کنی. من می گویم شما فکر اقتصادی ندارید. آخر من با مرسدس بروم جلوی کدام مسافر بایستم که سوار شود؟ همه فکر می کنند من یک غرضی دارم یا می خواهم بدزدمشان. ولی اگر اوضاع خیلی سخت بشود و سینما وضعش از اینی که هست بدتر شود، من با اسفندیار خیلی راحت یک بوق می زنم و مسافر سوار می کنم! چون به این ماشین اعتماد می کنند.

اوضاع مالی ات چطور است؟ چرا پراید سوار می شوی؟

اول اینکه من عاشق ملکم و اطلاعاتی در مورد اتومبیل نداشتم و تا چند سال پیش حتی گواهینامه نداشتم. به دلایلی مجبور شدم ماشین بگیرم چون کرج بودم. اولین بار برادرم یک ۲۰۶ صندوقدار برایم گرفته بود که من چیزی ازش سر در نمی آورم و کامپیوتری بود. من الان کاپوت ماشینم رو می زنم بالا و می فهمم درونش دارد چه اتفاقی می افتد، گوشه خیابان هم که می ایستم، هر کسی رد شود درکش می کند. دوست دارم چیزی داشته باشم که هم درکش کنم، هم آن من را درک کند.

برایش شعر هم گفته ای؟

نه ولی در ماشین قبلی ام که قرمز بودو اسمش سهراب بود، شعر «طهران تهران» را گفته ام. یک بار هم در مصاحبه ای گفتم و تیتر زده بودند که تهرانگردی های اندیشه فولادوند با سهراب، و برای بعضی شائبه ایجاد شه بود. (کمی فکر می کند) اصلا چرا برای اسفندیار شعر نگفته ام واقعا؟ بگذار یک خاطره برایت تعریف کنم. یک بار فیلمی را کار می کردم و یکی از همکارانم آمد گفت کسی دارد می آید سر صحخنه که می خواهد یک کار بزرگ فرهنگی کند و سرمایه دار هم هست. خواهش می کنم از من و پروژه خیلی تعریف کن چون این آدم تو را دوست دارد و قبولت دارد. یک آقای خیلی شیک و جنتلمن و جوانی آمدیک جا ایستاد.

خیلی به او عزت و احترام گذاشتم. پیش خودم گفتم چه آدم فهمیده ای است که می خواهد در این روزگار که همه می روند دلار می خرند، فرهنگسرا بزند. خلاصه این آقا رفت و در لانگ شات و دور شد. دوستم با یک چهره منبسط آمد و گفت اندیشه! می بینی چه روزگاری شده؟ این جوان «پورش» دارد. من نمی دانم چرا این کلمه در من تداعی کننده یک جور بیماری پوستی واگیردار بود! من آنقدر ناراحت شدم و غصه خوردمبرای این پسر. نتوانستم این موضوع را در دلم نگه دارم. یک دوست صمیمی داشتم، یک نویسنده نازنین است. با ناراحتی رفتم پیش او و گفتم دنیا را ببین! خدا به هیچ کس همه چیز را با هم نمی دهد. الان این جوان اینقدر برازنده و متمول است، کسی که می خواهد پولش را بگذارد در حوزه فرهنگ. آخر چرا باید «پورش» داشته باشد؟ آن دوستم چون من را می شناخت، کاملا فهمید که دارم یک اشتباهی می کنم، ولی عمق فاجعه را نمی دانست چقدر است. این بعدها دهان به دهان چرخید تا روزی یکی از دوستانم که پورش خریده بود و در یک میهمانی دیدمش، تا خواستم با او دست بدهم گفت اندیشه با من دست نده، من پورش دارم ها!

چطور است که پراید داری، اما در باشگاه پورشه هم عضوی؟

(خنده) ببین من نمیدانم چرا من را عضو آنجا کردند. راستش یک شب من توسط دوستی به یک مهمانی دعوت شدم و فکر کردم یک مهمانی ساده دوستانه است. (من حرف ها را به صورت مقطع می شنوم) چون ایشان خانمی بودند که در کارهای خیریه فعالیت داشتند و من همین تصور را داشتم بعد متوجه شدم که در باشگاه «پورشه» هستم. بعد پیش خودم گفتم: (به شوخی) آها پس اینجا دارندگان بیماری پوستی جمع می شوند!

با پول یارانه ات هر ماه چه کار می کنی؟

من یارانه نمی گیرم. فکر می کنم پدرم می گیرد.

چرا حقت را نمی گیری؟ تو که برای خودت یک پا ملاکی!

نه، ملاک که نیستم ولی ملک را خیلی دوست دارم.

چرا با یارانه ات خانه نمی خری؟

با یارانه ملک بخرم؟ چرا ملک؟ اگر یارانه ام را بگیرم، می روم کارخانه می زنم. چرا ملک مسکونی بخرم؟ مشکل این است که اینقدر زیاد است، مدیریتش را بلد نیستم.

پس برای این است که یارانه نمی گیری؟

بله خب! گفتم بگذار بابا اینا بگیرند!

شاید هم چون مدیریت کلان تری مثل مدیریت جهانی بلد بودی.

من با یارانه می توانستم خیلی کارها را در حد انتزاع انجام دهم. کارهایی که بلد نیستم. مثلا می توانستم کارخانه بزنم یا مدرسه تاسیس کنم.

حالا فرض کنیم یارانه ات را می گرفتی، اگر می خواستی کاری جهانی کنی، چه می کردی؟

جنگ راه می انداختم. کارخانه های اسلحه سازی را فعال می کردم.

چرا روحیه ات اینقدر خشن است؟ در شعرهایت هم این پیداست.

آخر می بینم بعد از هزار سال تبلیغ برای صلح، چیزی اتفاق نیفتاد، گفتم شاید جنگ سومی هم رخ بدهد و مشکل حل شود!

چرا آمریکا نمی تواند قیمت دلارش را ثابت نگه دارد؟

چون رأی دادن به «اکس فکتور» و «آمریکن آیدل» خیلی وقت آقای اوباما را گرفته. الان دغدغه جهان شده مسابقات خوانندگی. دلار اصلا مهم نیست. چرا باید ناراحت باشند؟ الان ما داریم این قیمت ها را تعیین می کنیم و نگران نیستیم، آنها هم نگران نیستند. ما هر وقت نگران شدیمآن وقت آنها هم حق دارند ناراحت باشند.

اگر قرار بود در سازمان ملل صحبت کنی، راجع به چه موضوعی حرف می زدی؟

تقاضا می کردم «سخنرانی کردن» را در محل سازمان ملل حذف کنند چون آنچه که این سازمان را به کمدی ترین و سرگرم کننده ترین نهاد بشری تبدیل کرده، همین سخنرانی هایش است. از موقعی هم که من آنجا حرف بزنم باید به قیمت بالایی بلیت بفروشند، چون حرف هایم جدی تر از بقیه است.

اگه کسی وسط سخنرانی ات بلند می شد می رفت چه کار می کردی؟

می گفتم تو رو خدا بشین کجا می ری؟

کفش هم بهش پرتاب می کردی؟

نه ولی مطمئن بودم که اونها پرتاب می کردند، چون این یه میراث اقلیمی است.

اگر کسی به سمتت گوجه یا تخم مرغ پرتاب می کرد چه کار می کردی؟

دستش را می بوسیدم چون الان تخم مرغ یک کالای لوکس است. دانه ۱۰۵۰ تومان. همانجا در صحن سازمان ملل با تخم مرغ و گوجه املت درست می کردم و با یک املت سر و ته مهمانی شان را هم می آوردم. الان مَثَل شده «تخم مرغ نطلبیده مراد است!»

در یکی از مصاحبه هایت گفته بودی نمی خواهی خودت را ادامه بدهی و بچه دار بشوی. اگر یه میلیون تومان یارانه بهت می دادند چه؟

نه کمه!

ده میلیون چطور؟

اگر درآمد سرانه باشد شاید! ... ولی به دور از شوخی، نه! به نظر من اگر کسی می خواهد بچه داشته باشد، چه لزومی دارد حتما از ژن خودش باشد؟ می تواند به یکی از این بچه های بی سرپرست کمک کند و نگهداری اش کند.

در یونان فلسفه خوانده ای؟

یک کم. بعد انصراف دادم.

به خاطر انصراف تو نیست که در یونان بحران مالی ایجاد شده؟

دقیقا همینطور است. چون وقتی که من با آنجا خداحافظی کردم، اون کشور با سقوط خودش ملاقات کرد! من دونقطه را (آتن و کوالالامپور) در بهترین شرایطشان دیدم ودر فاصله کوتاهی بعد از اینکه من از آنجا خارج شدم، اتفاقات بدی برای این شهرها افتاد! در یونان بیکاری و در کوالالامپور موج غریبی از مهاجران آمدندکه آنجا را از آن حالت بکر بودن و فرهنگ ویژه خودشان خارج کردند و شد یک جای باسمه ای مثل دبی!

همیشه قدمت اینقدر خوب است؟

اگه بخواهید این را شایعه کنید، بعد می گویند اندیشه قدمش بد است، در اتاق عقد راهش ندهید!

اگر قرار بود یک اسم سرخپوستی برای خودت بگذاری، چه اسمی را انتخاب می کردی؟

چرخنده با پراید!

میزان مصرف موبایلت چقدر است؟

خیلی! بخش بزرگی از هزینه های شرکت مخابرات ایران توسط من تامین می شود چون از صبح تا شب دو خطم روشن است. دو شرکت هستندکه باید یا به من جایزه بدهند، یا اسمم را در تاریخشان ثبت کنند. یکی شرکت مخابرات، یکی هم شرکت دخانیات چون بیشترین مصرف کلمه سیگار در شعرهای من وجود داردو لااقل باید سیگار دوستانم را تامین کند.

در یک جایی گفته بودی اگر شعر نمی گفتی، دچار گره های بدخیمی می شدی. چند تا از گره های خوش خیم زندگی ات را بگو!

یکی خود شعر، یکی عشق به تهران.

بعد از فیلم سربازهای جمعه شایعه شد که واقعا معتادی. حالا خودمانیم، واقعا معتادی؟ (خنده)

با دوستی برای دیدن فیلم «سربازهای جمعه» به سینما رفته بودیم. چند نفر دیگه از هنرپیشه های محترم بودند و چون جا کم بود در انتهای سالن با آنها ایستاده بودیم. مردم همه هنرپیشه ها رو می شناختند. آن آقایی که متصدی سینما بود آمد کنار دوست من شروع به صحبت کرد و گفت که من خیلی ناراحتم، این دختر را می شناسم. شاعر خوبی است، ولی به شدت دچار اعتیادشده (البته خود این آقا هم اعتیاد داشت) و اینقدر درجه اعتیادش بالاست که دو هفته پیش نیمه شب به من زنگ زد و برایش سوخته بردم! من هم در کنارشان ایستاده بودم اما او نمی دانست که من همان دختر بازیگری هستم که درباره اش صحبت می کند.