مسیر رود، زلال و جاری بودن را در ذهن تداعی می کند. در حالی که تمام مدتی که در مسیر زاینده رود را به نظاره نشستیم، آب هایی دیدیم که در گودال هایی اسیر شده اند. دست و پا زدن های آدم های این داستان به مثابه شنا کردن در مسیر رود نیست. بلکه هر چه بیشتر تلاش می کنند، بیشتر در باتلاق خودخواهی شان فرو می روند.

مهران سارنگ، نمونه تیپیک یک شخصیت خود شیفته است. یکی از مشخصه هایی که در شخصیت خودشیفته به چشم می خورد خودبزرگ پنداری است. افراد مبتلا به این اختلال درک غیرواقع بینانه، کاذب و اغراق آمیز از اهمیت خود دارند. خودشان را مهم ترین شخص موجود می پندارند و نیاز دارند این افکارشان از طرف دیگران تایید شود. آنها تمام دنیا را مدیون خود می دانند و از همه انتظار قدردانی دارند.

مهران بعد از تصادف در حالی که در ماشینش نشسته به مسعود می گوید: «مگه من رو نمی شناسی؟ بذار من برم» وقتی مسعود می گوید که او را نمی شناسد، مهران فکر می کند به علت گذاشتن عینک آفتابی، مسعود او را نشناخته است. چراکه این شخصیت خودشیفته باور ندارد کسی وجود داشته باشد که او را نشناسد. عینکش را برمی دارد، دوباره رو به مسعود می کند و می پرسد: «حالا چی؟ من رو نمی شناسی؟»

در چند قسمت بعد مهران در زندان به برادر مسعود می گوید: «همه من رو می شناسن، برادرتون هم من رو شناخت، ولی گفت نمی شناسه» او حتی در صورتی که کسی تفکرات او نقض کند و او را بی اهمیت جلوه دهد، این مهم نبودن را نمی پذیرد. این برخورد میزان اعتماد او به واقعی بودن افکارش در مورد خودش را نشان می دهد.

وقتی کسی از خودشیفته ها انتقاد کند، فوق العاده عصبانی می شوند و پرخاش می کنند. پرخاشگری در واقع به عنوان یک دفاع روانی در برابر خودشیفتگی آنها عمل می کند. چراکه آنان انتقاد را عاملی در جهت کاهش برتری خود قلمداد می کنند. در این افراد رفتارهای انتقام جویانه، مقابله ای و خشن دررابطه با دوستان، نزدیکان، همکاران و دیگرانی که در منافعی نزدیک با آنها قرار دارند، به فراوانی دیده می شود. آنها در تصمیم گیری هایشان احساسی، هیجانی، ذهنی و ایده آل گرایانه عمل می کند. فرد خودشیفته به دلیل عدم تعادل در ویژگی شخصیتی با پیامدهای رفتاری گوناگونی که ایجاد می کند، مشکلات فراوانی برای فرد، دیگران و جامعه ایجاد می کند.

مسعود مصیب در صحنه تصادف به مهران می گوید به جای فوتبالیست بودن باید روی فرهنگش کار کند. در واقع رفتار او را نقد می کند. مهران در جواب این نقد هیچ توضیحی نمی دهد. با این که او مقصر است، چراغ قرمز را رد کرده است ولی معذرت خواهی نمی کند. در جواب این نقد عصبانی می شود. نزدیک ترین شیء را برمی دارد و با آن بر سر مسعود می کوبد. یعنی در جواب نقد یک جمله ای مسعود، او را می کشد.

این آدم ها فکر می کنند شخصیت منحصر به فردی هستند و باید دیگران به طرز خاصی با آنها رفتار کنند. قانون هایی که برای همه وجود دارد، در رابطه با آنها صدق نمی کند. خواستار همراهی بی قید و شرط دیگران هستند. به گونه ای نامعقول انتظار برخوردی رضایتبخش و اختصاصی را از اطرافیان دارند.

بعد از تصادف مهران فرار می کند. هنگامی که مادرش با او تماس می گیرد، از او می خواهد پیش پلیس برود. مادر قول می دهد که رضایت خانواده مقتول را می گیرد. مهران در جواب می گوید: «اول یک کاغذ از اون ها بگیر که رضایت دادن، کاغذ رو امضا کنن، بعدش من میام. بهشون بگو من فوتبالیستم. بگو من معروفم.» او حاضر نیست مراحل قانونی این اتفاق را طی کند. مهران انتظار بخشش قبل از دستگیری و اعتراف را دارد. در ذهنش حق هر کاری را به خودش می دهد. چنانچه فکر می کند به علت فوتبالیست بودنش، خانواده ای باید از داغ پسرشان به راحتی بگذرند. او حتی قانون را در رابطه با خودش مضحک می پندارد. در زندان اعتراض می کند و می گوید: «ملی پوش مملکت رو آوردین مثل میمون نشون همه می دین».

فرد خودشیفته اساسا توانایی دیدن جهان از دریچه ذهن افراد دیگر را ندارد. احساسات و نیازهای دیگران را نمی تواند درک کند. همدلی مستلزم دیدن دنیا از دید دیگری است. او نمی تواند خودش را جای کسی دیگری بگذارد و سعی بر درک دیگران کند. به همین دلیل این فرد از تاثیر رفتار خود بر دیگران آگاهی ندارد. همچنین پیامدهای مخرب و منفی کارها و حرف هایش را نمی تواند درک کند.

هنگامی که بهزاد مصیب از مهران می خواهد از پدر مسعود دلجویی کند، برای او توضیح می دهد که پدرشان پیر است. او درخواست درک شرایط کهنسالی و داغدار بودن پدر را از مهران دارد. بهزاد می گوید یک معذرت خواهی می تواند مرهمی روی زخم پیرمرد باشد، مهران در جواب می گوید که او هیچ چیزی برای گفتن ندارد. بهزاد می تواند پرونده را برای پدرش بخواند تا او از کل جریان اتفاق افتاده مطلع شود. در این جا مهران نمی تواند کمی پدر مسعود را درک کند، حتی به جای دلجویی با او دعوا می کند. به او می گوید: «شما درسته داغدار هستید، ولی من الان باید تیم ملی باشم» او تنها به فکر منافع شخصی خودش است.

این افراد در هر شرایطی خود را محق می دانند. مقصر را همیشه طرف مقابل خود می دانند. حتی وقتی که معلوم می شود آنها به خاطر انجام دادن رفتار غیرقانونی گناهکار هستند، نسبت به قانون بی اعتنا هستند.به گونه ای برخورد می کنند که انگار می بایست قربانی به علت رفتارش سرزنش شود. خود را بری از هر خطایی می بینند. آنها خوب بودن دیگران را نادیده می گیرند. قضاوت های منفی در مورد دیگران می کنند. با تحقیر کردن اطرافیانشان، خودشان را بالا می برند. اگر کسی مخالف نظر آنها رفتار کند، او را به نادانی، حماقت و عدم فهم متهم می کنند.

مهران می گوید: «نمی تونم بگم بیخودی زدم کشتمش، دیه رو برای همچین وقت هایی گذاشتن» او حتی برای قتل نیز ادله خود را دارد. آنقدر خود را محق می داند که بهزاد مصیب در زندان به او می گوید: «مثل این که ما یک خون و چند تا معذرت خواهی به شما بدهکار شدیم.» مهران جای محق و مقصر را عوض می کند. همچنین او با بد جلوه دادن مسعود، خود را بی تقصیر نشان می دهد. او به مادرش می گوید: «این پسره مسعود، آدم درستی نبود. از اون عوضی ها بود» یا خطاب به بهزاد می گوید «داداشت مثل شما باحال نبود. شما که من رو می شناسی. بذار من برم.»

این افراد خیال پردازی های بی پایان در رابطه با موفقیت هایشان در آینده دارند. قدرتی مضاعف را در آینده برای خودشان پیش بینی می کنند. مهران به مادرش می گوید: «اگر خانواده مسعود رضایت دهند عکس پسرشون رو روی تی شرتم چاپ می کنم، گل ملی می زنم و عکسش رو به همه نشون می دم» در زمانی که پای مرگ و زندگی او در میان است نیز او همچنان به آینده و خیال پردازی در مورد آن می اندیشد.

فرد خودشیفته در شخصیت و چهره اجتماعی خود رفتارها و روابطی متکبرانه، خودخواهانه و مغرورانه دارد.او در ارتباط هایش، دیگران را مورد تمسخر قرار می دهد. شخصیت و ویژگی های آنان را نفی می کند. او در هیچ موقعیتی احساس پشیمانی نمی کند و با این حس بیگانه است.

هنگامی که پدر مسعود می گوید که حاضر نیست رضایت دهد، مهران درخواست تجدید نظر نمی کند. سعی نمی کند رضایت او راجلب کند. در جواب می گوید: «هر کاری عشقت می کشه بکن تو هنوز من را نشناختی، پا توی زمین فوتبال که می ذارم، یه استادیوم به احترام من پا می شن همشون رو می ریزم سرتون» او حتی زمانی که احتمال مرگش (قصاص) می رود، حاضر نیست غرورش را کنار بگذارد و عذرخواهی کند. در واقع خودشیفتگی اش از جانش برایش عزیزتر است.

خودشیفتگی، فقط یکی از صدها اختلال شخصیتی است. اختلال هایی که شانس داشتن زندگی خوب را از فرد می گیرند. از آنجا که مرحله اول تغییر آگاهی است، لازم است هر فردی تا حدی در این موارد آگاه باشد. چرا که تا از وجود چیزی غیر طبیعی مطلع نباشیم و آن را عادی بپنداریم، قادر به تغییر آن نیستیم. با توجه به این که تغییر دادن دیگری کاری بسیار سخت و گاهی غیرممکن است، بهتر است انگشت اتهام را از روی دیگران برداریم و آن به سمت خودمان نشانه بگیریم. خود را نقد کنیم. در مورد رفتارهایمان بازاندیشی کنیم. اگر لازم دیدیم صادقانه و با شجاعت آن رفتار را اصلاح کنیم تا در مسیر زندگی مان، چون رودی، به دریای بیکران انسانیت بپیوندیم و در میان راه زلالی و طراوتمان نخشکد یا در مسیر اشتباه به باتلاق سرریز نشویم. در غیر صورت در سال های آخر عمر باید بنشینیم و این شعر رسول یونان را زمزمه کنیم: «چون جویبارهای کوچک/ در نخستین ایستگاه ها / از پا در آمدیم/ من هیچ/ حیف از تو که دریا را ندیدی.»

زینب محمودآبادی