سریال تاریک , معمایی پیچیده سرشار از دلهره و هیجان

تاریک در ژانر وحشت ساخته نشده, اما دیدنش وحشت را به شکل شدیدی به تماشاگر القا می کند در واقع این یکی از ترسناک ترین سریال هایی است که در این سال ها ساخته شده است چون دست روی چیزی گذاشته که همیشه وسوسه بشر بوده است در شهر کوچک ویندن در آلمان یک کودک گم می شود

طراحان: باران بو اودار، یانشه فریس

کارگردان: باران بو اودار

مدیر فیلمبرداری: نیکلاس زومرر

بازیگران: لوئیس هافمن، الیور ماسوچی، استفان کمپویرث، یوردیس تریبل، آندریاس پیتسچمن، آنگلا وینکلر، میشل مندل

محصول: شبکه نت فلیکس، یک فصل، 10 قسمت

خلاصه داستان: در شهر کوچک ویندن در آلمان یک کودک گم می شود. وجود یک نیروگاه هسته ای در حاشیه شهر توجه پدر کودک را به خود جلب می کند اما نمی تواند کاری از پیش ببرد. تا این که مشخص می شود ماجرا فراتر از یک آدم ربایی ساده است و چرخه های زمانی، زندگی آدم های شهر ویندن را درگیر خود کرده است.

«تاریک» در ژانر وحشت ساخته نشده، اما دیدنش وحشت را به شکل شدیدی به تماشاگر القا می کند. در واقع این یکی از ترسناک ترین سریال هایی است که در این سال ها ساخته شده است. چون دست روی چیزی گذاشته که همیشه وسوسه بشر بوده است: زمان و بازی هایش. چیزی که اینجا شما را دچار هول و هراس می کند، نه آن غار اسرار آمیز است، نه نیروگاه هسته ای، نه کینه ها و توطئه ها و بی وفایی های شخصیت های شهر کوچک ویندن؛ این «زمان» است که مثل یک هیولای نامرئی پشت همه چیز ایستاده و می تواند انسان ها را در هم بشکند.

هنر سازندگان تاریک آن است که یک درام معمایی را با داده های واقعی و تاریخ و فانتزی در هم آمیخته اند و طوری این کار را کرده اند که حس رئالیستی دارد و تمام مدت قرارداد نانوشته «این یک چیز تخیلی است» وجود ندارد. البته که این یک چیز تخیلی است، اما جور دیگری ساخته و پرداخته شده و آن حس واقعی وقتی با معما و اتفاق های محیرالعقول ترکیب می شود، حاصلش ترسی عمیق و کمتر تجربه شده است.

می توان مقایسه کرد با سریال مشهور «چیزهای عجیب تر» که بی دلیل بیش از حد تحویل گرفته شده و شباهت های تماتیک جالبی با «تاریک» دارد و هر دو هم محصول نتفلیکس هستند. نتیجه این مقایسه چیزی نیست جز این که آن سریال امریکایی درباره چند نوجوان و ماجراهای شان با یک دنیای موازی در برابر این سریال آلمانی شبیه اسباب بازی پر زرق و برقی در برابر یک ماشین پیچیده و عبوس و مهیب است. این ماشین واقعا راه می رود و آن اسباب بازی فقط سرگرم می کند.

داستان سریال در سال 2019 و با یک خودکشی آغاز می شود. مردی که نمی شناسیمش، نامه ای به جا می گذارد و خود را حلق آویز می کند. روی پاکت نامه نوشته شده قبل از 12 نوامبر باز نشود. بعد داستان به چند ماه بعد می رود و جوناس پسر همان مرد خودکشی کرده را می بینیم که مدتی بعد از مرگ پدرش از مدرسه دور بوده و حالا بازگشته است. خیلی زود متوجه می شویم این داستان چهار خانواده در شهری کوچک در آلمان است. جایی نزدیک به یک نیروگاه هسته ای که قرار است تعطیل شود.

همه چیز حکایت از آن دارد که با یک درام معمایی مواجهیم. پسربچه ای گم شده و شهر نگران است. اما به تدریج غاری معرفی می شود که از درون آن صداهایی می آید. بچه ها برای تفریح می روند و یکی از آنها گم می شود. از اینجاست که به تدریج ماهیت واقعی سریال آشکار می شود. ظاهرا موجودی فراطبیعی از درون غار مسبب این گم شدن هاست. اما سازندگان سریال ایده های عجیب تری دارند. ترکیبی از یک حادثه هسته ای و تقدیری شوم که مفهوم زمان را تغییر داده است. نکته مهم همان 12 نوامبر است و مردی که خودکشی کرده بود؛ آنی که فکر می کردیم نیست.

آن سیاهی که نام سریال به آن اشاره دارد، بازتاب دهنده مفهومی نمادین است. گناه؟ احتمالا همین است. خیانتی بین خانواده ها در جریان است و مردی که یک سوی آن است، پدر دومین بچه گم شده است. وقتی گره سرنوشت بچه گشوده می شود و مرد تاوان گناهش را به شکل غافلگیرکننده می دهد. ماجرا به فرجام نمی رسد. برعکس، گره های بزرگ تر و ترسناک تری ساخته می شود و جوناس تنها شاهد ماجراست. اما گناه دیگر دستکاری انسان در طبیعت است. خطایی نابخشودنی که مجازاتش تغییر معنای خط سیر و درهم ریختگی فضا - زمان است. این اتفاق هم شکل نمادین دارد. اشاره ها به چرنوبیل و فاجعه ای که در اوکراین رخ داد و حالا اتفاق مبهمی که درون نیروگاه افتاده و تا انتهای فصل اول مشخص نمی شود چیست، نوعی مجازات در برابر این دستکاری های انسان جاه طلب در برابر طبیعت تصویر می شود.

از جایی به بعد، با سه خط زمانی روبرو می شویم و «تاریک» به سریالی پیچیده و دقیق تبدیل می شود که باید با تمرکز فراوان دنبالش کرد. همه این تمهیدها به جز محتوا و موضوع، نوعی ساختارشکنی در روایت و آشنایی زدایی از ژانر است. این چه اثر فانتزی است که شخصیت شرور ندارد؟ این چه سریال علمی - خیالی است که عنصر علم در آن تا این حد ابهام دارد؟ و این چه معمایی است که هرچه بیشتر به گشودنش نزدیک می شویم، انگار از پاسخ دورتر شده ایم؟

بازگشت به گذشته، آینده و این که هر نوع دخل و تصرف در خط سیر طبیعی زمان می تواند تبعات جبران ناپذیر داشته باشد، دستمایه آثار زیادی بوده است. اما «تاریک» قضیه را پیچیده تر می کند. اینجا با یک حلقه زمانی مواجهیم که از جایی به بعد ابتدا و انتها ندارد. یک دایره کامل که مشخص نیست نقطه مبدأش کجا بوده است. همه چیز در حال تکرار است و از جایی به بعد همه چیز شبیه به سؤال مشهور اول مرغ بود یا تخم مرغ؟

به نظر می رسد. هنر سازندگان سریال آن است که خودشان در این دایره و در این دوگانه مرغ یا تخم مرغ گرفتار نمی شوند. از جایی ماجرا را فراتر می برند و نشان می دهند چیزی که فکر می کردیم دایره بوده، در حقیقت نیمی از واقعیت است. سریال جایی تمام می شود که آن نیمه دیگر آشکار می شود و حالا باید صبر کرد و منتظر ماند تا یک خط زمانی جدید بیاید و به سؤال مشهور مرغ یا تخم مرغ و البته چندین معمای دیگر پاسخ دهد. خطری که آینده این سریال را تهدید می کند، همان گرفتار شدن نویسندگان در دنیای دایره شکل است. آیا آنها به اندازه کافی طرح و برنامه و نقشه برای عبور از این دام دارند؟

آیا فصل دوم - واحیانا فصل های بعدتر - تبدیل به تکرار و رفت و برگشت مداوم بین چند خط زمانی نمی شود؟ پاسخ قطعی وجود ندارد و باید به آینده امیدوار بود. اما آنچه سازندگان آلمانی در فصل اول نشان داده اند این است که ایده ها و کلیشه ها ومؤلفه ها را می توان به کار گرفت، ولی از آنها عبور کرد و در بند قواعد پذیرفته شده ژانرها نماند. این انرژی و اعتماد به نفس سازندگان نه چندان مشهور سریال و ساخته شدن آن در اروپا می تواند امید به آینده «تاریک» و تجربه کردن چیزهایی عجیب را زنده نگه دارد. چیزهایی واقعا عجیب تر از سریالی مثل «چیزهای عجیب تر»!