اجرای برنامه های ویژه کودکان و بخصوص نونهالان با هیچ کدام از انواع اجراهای تلویزیونی قابل قیاس نیست. بهترین شومن ها، مشهورترین گوینده ها و مسلط ترین مجریان تلویزیونی که از پس انواع برنامه ها و طیف های مختلف مخاطبان برآمده اند، وقتی به اجرای برنامه کودک رسیده و خودشان را جلوی چشم بچه ها دیده اند، به قول معروف کم آورده اند. بچه ها مخاطبان سهل و ساده ای نیستند. بچه ها اسیر رعایت و رودربایستی نیستند. بچه ها اگر با شخصیت مجری ارتباط برقرار نکنند، بیرحمانه تر از سختگیرترین منتقدها او را پس خواهند زد. چه بسا در همین تلویزیون خودمان مجریان و بازیگرانی که در حوزه کارهای کودک فعال بودند و الان اثری از آنها نیست.

مجتبی ظریفیان یا همان عمو مهربان بچه ها از آن دست مجری بازیگرهاست که توانسته خودش را در دل بچه ها جا کند. متولد ۱۳۵۹ است و دامپزشکی خوانده، اما می گوید اگر باز هم به عقب برگردد همین راه را می رود تا مجری برنامه کودک شود.

کودکی های عمو مهربان چگونه بود؟

بسیار شر و شیطان بودم. من جزو مجری هایی نیستم که به بچه ها بگویم نکن! من شیطنت می کردم اما به کسی آزار نمی رساندم. شیشه خانه کسی را نمی شکستم، اما از دیوار راست بالا می رفتم. با پسرعموها و پسرخاله هایم یک تیم هفت هشت نفره داشتیم که جمع می شدیم و با هم بیرون از خانه بازی می کردیم. چون آن وقت ها بازی های رایانه ای نبود. تفنگ بازی، جنگ بازی و فوتبال بازی می کردیم. بازی خیلی آراممان فوتبال بود.

خاطره جالبی در ذهنتان مانده؟

ما در لواسان بودیم و آنجا خیلی برف می آمد. شاید نزدیک نیم متر. در آن برف فوتبال بازی می کردیم و کلی لیز می خوردیم. خانه ما در سرپایینی شدید و بعد از پله های بسیاری بود. شاید حدود ۲۰۰ متر. ما برف ها را می کوبیدیم و از بالا تا پایین را سُر می خوردیم.

یک بار هم با یک سطل ماست و یک آرمیچر مثلا یک لباسشویی ساختیم که باعت شد برق من را بگیرد. شیطنت های خودم را همیشه داشتم.

پس شما وقت زیادی در خانه نبودید که بخواهید تلویزیون ببینید؟

بله، تلویزیون نگاه می کردم اما خیلی کم. چون آن زمان برنامه سازی چندانی برای کودک نمی شد. بعد از ظهری بودم. وقتی تعطیل می شدیم خودم را سریع به خانه می رساندم تا تلویزیون ببینم. صدای «مِگ مِگ» هنوز در خاطرم هست. برنامه کودک ما فقط یک ساعت بود که خانم خامنه اجرایش می کرد.

کدام برنامه ها خیلی در خاطرتان مانده است؟

همان برنامه های خانم رضایی و خانم خامنه و کلاه قرمزی. ایرج طهماسب فوق العاده است و از بچگی دوستش داشتم و حالا هم همین طور، چون بچگی های ما را ساخت. نمی شود گفت کدامشان. آنقدر کم بود که نمی شود گفت کدامشان را بیشتر دوست داشتم.

هیچ وقت فکر می کردید روزی خودتان در صدا و سیما کار کنید؟

بگذارید یک چیز جالب برایتان بگویم. پسرخاله هایم از من بزرگ تر بودند و به کارهای فنی علاقه زیادی داشتند. یک بار با هم یک سینما راه انداختیم. با یک کاغذ سفید صفحه نمایش ساختیم و با خانه سازی صندلی. حتی به تماشاگران خیالی بلیت هم فروختیم و وقتی مثلا سینمایمان پر شد برای آن تماشاگران خیالی فیلم به نمایش گذاشتیم. اما راستش را بخواهید هیچ وقت در کودکی رویای کار کردن در تلویزیون را نداشتم. تا زمانی که تئاتر کار کردم و آن وقت بود که ورود به تلویزیون برایم هدف شد.

چه شد عمو مهربان بچه ها شدید؟ خودتان این اسم را انتخاب کردید یا برایتان انتخاب کردند؟

اولین تجربه تلویزیونی من در «موتور امداد» بود. در آن برنامه شهرام لاسمی یا همان قلقلی حضور داشت و مکمل بازی من بود. دو روز در هفته من با تیپ های مختلف در موتور امداد بازی می کردم. بعد از یک سال به دلیل جنب وجوش هایم کمر درد شدیدی گرفتم و مجبور شدم دیسکم را عمل کنم. همین مساله باعث شد نتوانم به اندازه قبل سر صحنه جنب و جوش کنم. تا یک مدت مجبور بودم بایستم، آن هم با یک کمربندآهنی!

آقای حبیبی همان موقع تهیه کنندگی برنامه «صبح بخیر بچه ها» را به عهده داشت و از من خواست هر طور شده در برنامه او باشم. قرار شد من عمویی باشم که صبح ها برای بچه ها مسابقه اجرا می کند. یک زمانی قرار بود اسم خانم رضایی در برنامه ها خاله مهربان یا مهربان باشد، اما شب قبل از اجرای برنامه، ساعت ۱۲ شب قرار شد من به اسم عمو مهربان مقابل دوربین بروم. همان شب یک شعر هم گفتیم و آهنگ رویش گذاشتیم که می گفت «آهای بچه ها، بیایید تماشا، عمو مهربان رسیده از راه.» از اینجا بود که عمو مهربان شکل گرفت؛ عمویی که نمی توانست زیاد تحرک داشته باشد و باید یک جا می ایستاد و مسابقه اجرا می کرد.

برای برنامه موتور امداد چگونه انتخاب شدید؟

مجبورم برای جواب دادن به این سوال کمی به عقب برگردم. خانم رضایی یا همان خاله رویا، بازی من را در یک تئاتر بزرگسال دیده بود و مرا برای کارش انتخاب کرد. بعد از آن من با ایشان کار تئاتر کودک کردم تا این که سال ۸۷ خانم رضایی طرح سریالی را به شبکه دو برد. خانم کرامتی طرح را می خواند و می گوید باید بازیگری را که این نقش برایش نوشته شده است، ببیند و همچنین از خانم رضایی می خواهد اگر می تواند برای موتور امداد هم بنویسد و در یکی از برنامه ها، نقشی را هم برای من بنویسد. این طوری بود که من وارد شبکه دو شدم.

اولین حضورتان در یک برنامه زنده سخت نبود؟

من چند سال تئاتر کودک کار کرده بودم و همین مساله باعث می شد شناخت خوبی از کودک داشته باشم. بچه های خردسال تق و توق و بزن و بکوب را خیلی دوست دارند و اتفاقا اولین نقشی که بازی کردم یک آدم دست و پاچلفتی بود. همین که بچه ها می خندیدند باعث می شد بفهمم دارم کارم را درست انجام می دهم. استرس داشتم، اما نه خیلی زیاد. همان روز اول که برنامه را اجرا کردم از طرف شبکه به ما زمان دادند و برنامه گرفت. بعد از مدتی هم اعلام کردند ببیننده برنامه از ۲۰ درصد به ۸۰ درصد رسیده است.

شما که کار نمایش را دوست داشتید چرا دامپزشکی خواندید و از همان اول به سراغ تئاتر نرفتید؟

همیشه فکر می کردم باید دکتر بشوم و رویای دکتر شدن در سرم بود. اما پزشکی قبول نشدم و دامپزشکی قبول شدم. چهار اتفاق برایم در سال ۸۰ افتاد. اول این که دانشگاه قبول شده بودم و باید درس می خواندم. فوتبال را در حد باشگاه های تهران انجام می دادم و همین طور تئاتر را به صورت حرفه ای دنبال می کردم. همچنین کار هم می کردم! حدود یک سال همه این کار ها را با هم پیش می بردم، اما تصمیم گرفتم بجز درس که باید می خواندم فقط یکی دیگر از کارها را دنبال کنم که تئاتر را انتخاب کردم.

اما مجری بودن با بازیگر بودن خیلی فرق می کند.

بچه ها یک حس مشترک دارند که ما آن را تکذیب می کنیم، آن هم حس مشترک شیطنت کردن است. این حس هم در دخترخانم هاست و هم در آقا پسرها. اگر بخواهی این حس را نادیده بگیری با تو یکدست نمی شوند. اگر آنها را در برنامه نادیده بگیری و فقط بخواهی آنها تماشاگر کار تو باشند خسته می شوند و آن وقت کار کردن سخت می شود. ما با هم شیطنت دسته جمعی می کنیم! مثلا در برنامه آشپزی این بچه ها بودند که بازی می کردند و عمو مهربان فقط زنجیر بین آنها بود. خیلی ها می گفتند این بچه ها را انتخاب کرده اید. اما اصلا این طور نبود و ما فقط از بچه ها می خواستیم خودشان باشند و همین باعث شد برنامه پر بیننده باشد و خیلی هم لذت بخش بود.

راستی برنامه آشپزی چه شد؟

یک مقدار مسائل اقتصادی باعث شد نتوانیم ادامه بدهیم. برای همین تصمیم گرفتیم با برنامه «با ما بیا» برگردیم تا در یک شرایط دیگر، باز برنامه ای مثل آشپزی را ادامه دهیم. «پسرخاله ها» طرح جدیدی است که نوشته ایم و خدا را شکر تصویب شده است. به محض این که شرایط مهیا شود حتما عملی اش می کنیم. می خواهیم در آن برنامه همه شیطنت های کودکانه را به نمایش بگذاریم، اگر خدا بخواهد.

وقتی هر روز تعداد خاله ها و دایی ها و عموهای تلویزیون بیشتر می شود، ماندن کمی سخت می شود.

اصلا این طور نیست. واقعیت این است که نمی خواهم به هر وسیله ای بمانم و هیچ وقت هم ادا در نیاورده ام. کسانی که من را از نزدیک می شناسند حتما به شما خواهند گفت من همان طوری هستم که جلوی دوربین می روم. بیشتر از آن که لازم باشد برای بچه ها نقش بازی کنی باید با آنها صادق باشی. بچه ها انتخاب می کنند. شاید شما روی آنتن بمانید، اما آنها اگر دوست نداشته باشند شما را نمی بینند به همین راحتی!

خدا را خیلی شاکرم که با همه محدودیت هایی که بوده است با مخاطب ارتباط برقرار کرده ایم، چه با کودکان، چه با پدرها و مادرهایشان و حتی پدربزرگ ها و مادربزرگ هایشان حتی با فرهنگ های مختلف. این مساله خیلی برایم مهم است.

در «با ما بیا» تصمیم دارید چه حرف تازه ای بزنید؟

در با ما بیا سعی کردیم با کمترین امکاناتی که فعلا در دستمان بود لبخند را به لب بچه ها بیاوریم. فضای کوچکی برای اجرا داریم. اما سایت با ما بیا را به آدرس www. bamabia.ir راه اندازی کردیم تا بتوانیم خدمات بیشتری به بچه ها و خانواده هایشان ارائه کنیم. اسم برنامه با ما بیاست و می خواهیم واقعا بچه ها را با خودمان همراه کنیم. آنها عکس بگذارند و ما نمایش بدهیم. موضوع بدهند و ما راجع به آن حرف بزنیم. شاید خیلی از موضوعاتمان هم تکراری باشد، اما می خواهیم با یک نگاه جدید به این مسائل نگاه کنیم. مثلا وقتی داشتیم راجع به ترس حرف می زدیم درباره انواع ترس حرف زدیم و برای این که طنزش کنیم گفتیم یکی از مدل هایش این است بعضی ها که می ترسند موهایشان سیخ می شود. همین جا از گروه کودک و نوجوان شبکه دو، از بچه های پخش، خانم رضایی کارگردان، مهدی داستانی نویسنده، علیرضا امینیان تدوینگر، سعیده پورقمبر و احسان آئینی محقق های کار و برادران علیزاده که کارهای گرافیکی برنامه را به عهده دارند خیلی تشکر می کنم و خیلی های دیگر!

چقدر از اجراهایتان فی البداهه است؟

هیچ مجری ای فی البداهه روی آنتن نمی رود و چنین کاری هم درست نیست. در با ما بیا که از عکس هم به قول شما استفاده می کنیم کاملا یک متن از قبل نوشته شده داریم و با همان هم پیش می رویم. اما فی البداهه حرف زدن جزئی از مجریگری است و اگر نداشته باشی برنامه بی روح می شود. من جزو مجری هایی هستم که زیاد از بداهه استفاده می کنم.

تا کی می خواهید عمو مهربان باشید؟

این سوال خوبی نیست، چون جوابش دست من و شما نیست. همین که عمو مهربان توی خیابان به کودکی سلام می کند و او غش غش می خندد، من خدا را شکر می کنم یا پدربزرگی که من را عمو صدا می کند. عمو یا خاله بودن افتخار خیلی بزرگی است و خیلی لذت بخش. تا وقتی دوستم داشته باشند و بتوانم دلشان را به دست بیاورم. خیلی وقت ها پیامک ها را چک می کنم و می بینم حتی کسانی که از ما انتقادی کرده اند آنقدر محترمانه و خوب است که دلم می خواهد زنگ بزنم و از تک تک شان تشکر کنم.

این که بچه ها شما را الگوی رفتاری خودشان قرار می دهند، چقدر نگرانتان می کند؟

خیلی. یک خیلی بزرگ. حتی در برابر بزرگ ترها هم مسئولیت برایمان ایجاد کرده است. مثلا نمی شود اخم کنی، چون سریع می گویند تو که در برنامه آن گونه هستی چرا حالا این طوری هستی. مراقبم کاری نکنم که کسی الگوی بدی از من بگیرد و همه سعی ما بر این است کارهایی را انجام دهیم که الگوهای خوب و مناسبی برای بچه ها باشد. به تئاترهای کودک می رویم یا مثلا در خیریه ها شرکت می کنیم که نشان دهیم این کارها خوب است.

برای خودتان چه آرزویی دارید؟

امیدوارم لایق این همه محبت بچه ها و خانواده هایشان باشم و از من راضی باشند.

آرزویتان برای بچه ها چیست؟

امیدوارم همیشه در آرامش زندگی کنند و به خاطر هرچیزی که دارند خوشحال باشند و بچه ای را نبینیم که به خاطر نداشتن چیزی ناراحت باشد. فکر می کنم خوشحال بودن و شاد زندگی کردن بهترین راه بندگی خداست.