برج چوب کبریت

نگاهی به تله فیلم «فال قهوه» به کارگردانی فرزاد مؤتمن

کیفیت یک محصول تصویری را با چه معیاری باید سنجید؟ با ساخته‌های قبلی سازنده‌اش؟ با توانایی و قابلیتی که از کارگردانش سراغ داریم؟ با حد معمول کیفیت تله‌فیلم‌های مشابه؟ با استانداردهایی که تلویزیون تعیین می‌کند؟

پاسخ به این پرسش، تا حد زیادی تکلیف ما را با تله‌فیلم «فال قهوه» روشن می‌کند و می‌تواند معیاری برای سنجش کیفیت آن به دست دهد.

در مقایسه با ساخته‌های قبلی فرزاد مؤتمن، چه فیلم‌های سینمایی‌اش (و در رأس همه‌ آنها فیلم شب‌های روشن) و چه تله‌فیلم‌هایش مثل «دماغ» و «کرگدن» که بارها از تلویزیون پخش شده‌اند، تله‌فیلم «فال قهوه» کار متوسطی است که سعی می‌کند با توسل به هر ابزاری که به دستش می‌رسد، مخاطب را ۹۰ دقیقه سرگرم کند و تحت‌تأثیر قرار دهد. در مقایسه با توانایی و قابلیت‌های فیلمسازی این کارگردان، «فال قهوه» نه نقطه‌ مثبتی به کارنامه‌ مؤتمن اضافه می‌کند و نه ساختنش (آن هم پس از آن همه تجربه‌ کوچک و بزرگ در سینما و تلویزیون) قابل دفاع است. اگر میانگین توانایی، و مهارت و شناخت مؤتمن از سینما را نه بهترین فیلم کارنامه‌اش که فیلم خوب و قابل قبول «صداها» یا حتی فیلم نوآر نصفه‌ونیمه‌ «باج‌خور» در نظر بگیریم، «فال قهوه» با هر میزان اغماض و آسان‌گیری در رده‌ زیر متوسط قرار می‌گیرد و جزو بدترین ساخته‌های این کارگردان است، اما در مقایسه با حد معمول تله‌فیلم‌های مشابه و با توجه به استانداردهایی که تلویزیون تعیین کرده یا به مرور زمان تبدیل به عرف تلویزیون شده، «فال قهوه» تله‌فیلمی آبرومند و نسبتا خوش‌ساخت است که قصه‌اش را با لحنی جذاب و بدون لکنت روایت می‌کند و خیلی بهتر از نمونه‌های مشابهی است که چپ و راست از شبکه‌های مختلف پخش می‌شوند.

شاید ارزشگذاری کلی روی یک تله‌فیلم عامه‌پسند کار نادرست و حتی ناممکنی باشد؛ چون دست‌کم باید ابتدا اهداف سازندگانش را در نظر گرفت و بعد درباره‌ نتیجه‌ کارشان داوری کرد. تله‌فیلمی که صرفا با هدف سرگرم کردن اکثریت بینندگان (از مخاطبان دانشگاه‌دیده‌ مرفه شهری گرفته تا مردمان سالخورده‌ روستایی) ساخته شده و همه‌ تلاش سازندگانش بر این بوده که قصه‌ای آسان‌فهم را به شیوه‌ای سلیس و جذاب روایت کنند، گزینه‌ مناسبی برای بحث‌های تکنیکی یا تحلیلی نیست. شاید بهتر باشد به جای تحلیل و شکافتن درونمایه و خصوصیات بصری تله‌فیلم‌هایی مثل «فال قهوه»، آنها را در تناسب با اهداف و کارکردهایشان سنجید و سپس بر اساس نتیجه‌ای که به دست می‌آید، میزان موفقیت اثر در دستیابی به اهدافش را معیار موفقیت یا شکستش قرار داد. با این معیار، «فال قهوه» فیلم نسبتا موفقی است که لااقل از خام‌دستی و ناپختگی به دور است و سازندگانش دقیقا می‌دانسته‌اند که مشغول چه کاری هستند و از حاصل کارشان چه انتظاری دارند.

وقتی یک محصول تصویری به قصد جذب طیف گسترده‌ای از مخاطبان ساخته می‌شود، ناگزیر است که داستانی پروپیمان و جذاب داشته باشد. فیلم یا تله‌فیلم مردم‌پسند بدون قصه معنا ندارد و تلویزیون هم ـ به عنوان رسانه‌ای فراگیر و همگانی ـ نه مایل است و نه اجازه دارد که ویترینی برای ارائه‌ محصولات تصویری روشنفکرانه و ثقیل خاص‌پسند باشد؛ نهایتش این است که می‌توان ساعت‌هایی از روز را به اقلیت کم‌شمار مخاطبانی اختصاص داد که توقع دارند خوراک تصویری‌شان را از شبکه‌ای سراسری دریافت کنند.

تله‌فیلم «فال قهوه» از ابتدا طراحی‌شده تا برای عموم مخاطبان تلویزیون جذاب باشد و به همین دلیل مهم‌ترین عنصر تشکیل‌دهنده‌اش ـ ناگزیر ـ ‌باید قصه باشد. به هر اندازه که قصه‌ فیلم جذاب و درگیرکننده باشد، احتمال موفقیت آن هم بیشتر است و تعداد بیشتری از بینندگان از تماشای آن راضی خواهند شد. خط اصلی قصه‌ «فال قهوه» این است که زوج جوانی تصمیم به ازدواج می‌گیرند و عشقی صادقانه میان آنها وجود دارد، اما یک شخصیت منفی (شهشهانی) که خود خواهان ازدواج با دختر (ترگل) است سعی می‌کند به هر وسیله‌ای پیش پای آنها سنگ بیندازد و در این راه از جنایت و خشونت هم رویگردان نیست. خط فرعی قصه این است که دوست صمیمی ترگل (خانم تهرانی) که به ظاهر دلسوز و مهربان است در واقع همدست شخصیت منفی‌ شده و مجری نقشه‌های پلید اوست. او به طمع دستمزدی که شهشهانی وعده‌اش را داده، ترگل را فریب می‌دهد و از اعتمادش سوءاستفاده می‌کند.

این قصه مقداری مخلفات هم دارد؛ مثلا اعتقاد خرافی ترگل به فال قهوه یکی از نقاط ضعف اوست که شهشهانی و تهرانی از آن بهره می‌گیرند تا نتایج دلخواهشان را به او بباورانند یا این‌که همسر آینده‌ ترگل دانشجوی بی‌پول اما خوش‌طینتی است که علاقه‌ای صادقانه به او دارد، اما شهشهانی پسرعموی پولدار و قدرت‌طلب ترگل که در تصاحب ترگل ناکام‌مانده و جواب رد شنیده، این موضوع را شکستی شخصی تلقی می‌کند و همه‌ نیرویش را به کار می‌گیرد تا ازدواج ترگل را به هم بزند و او را تصاحب کند. ماجرای سفر ترگل به اروپا و این‌که خانواده‌اش شرط کرده‌اند که او فقط در آخرین روز اقامتش در ایران اجازه دارد عروسی کند هم جزو همین مخلفات است که کنار هم چیده شده‌اند تا درز و دالان‌های قصه رفو شود.

وجه منفی ماجرا این است که قصه‌ «فال قهوه» پر از حفره‌ها و دست‌اندازهای عجیب‌ و غریب است؛ مثل برجی که با چوب‌کبریت ساخته شده و با نخستین نسیم فرو می‌ریزد. نوید توحیدی (فیلمنامه‌نویس) و فرزاد مؤتمن (کارگردان) به جای آن‌که ساختار متزلزل داستان‌شان را تغییر دهند و فکر قصه‌ای جمع‌وجور اما محکم باشند، تصمیم گرفته‌اند که برای هر حفره‌ای یک «حفره پرکن» در نظر بگیرند و در هر سوراخ فیلمنامه یک دستمال بچپانند تا موقتا جلوی باد را بگیرد! همین «حفره پرکن»های متعدد باعث شده که داستان بی‌جهت متورم شود و شاخ‌ و برگ اضافی پیدا کند.

نکته: قصه‌ «فال قهوه» پر از حفره‌ها و دست‌اندازهای عجیب‌ و غریب است؛ مثل برجی که با چوب‌کبریت ساخته شده و با نخستین نسیم فرو می‌ریزد

به راحتی می‌توان پرسید که چرا ترگل باید با آن شرط عجیب‌وغریب فقط در روز قبل از سفرش حق ازدواج داشته باشد؟ آیا اصرار پدر ترگل به حضور عموی او در مراسم عقد محضری (آن هم در شرایطی که این اصرار به قیمت منتفی شدن ازدواج این زوج تمام می‌شود) منطقی است؟ آیا پدری تحصیلکرده و متشخص مثل پدر ترگل که در طبقه‌ مرفه و دنیادیده‌ای زندگی می‌کند، راضی می‌شود که با اصرار ابلهانه‌اش خوشبختی تنها دخترش را خراب کند یا این‌که صرفاً برای جور شدن چفت‌وبست فیلمنامه این شخصیت را به این پافشاری بی‌منطق وادار کرده‌اند؟ آیا پیدا کردن یک محضر معمولی در شهر بزرگی مثل تهران و در شرایطی که چند ساعت وقت هست، تا این اندازه ناممکن است که شهشهانی در نقشه‌ دقیقش حساب همه چیز را کرده باشد جز پیدا کردن یک محضر دیگر؟ آیا همسر آینده‌ ترگل، زمانی که ربوده می‌شود و روی صندلی عقب اتومبیل آدم‌ربا (بدون آن‌که دست‌وپایش را بسته باشند) رها شده، نمی‌تواند به جای لگدپرانی به در و پنجره‌ اتومبیل، مشت محکمی توی سر راننده‌ آدم‌ربا بزند و فرار کند؟ اساساً آیا کسی که برای گرفتن بسته‌ای از ساختمان بیرون می‌آید، به جای تحویل گرفتن بسته از راننده‌ آژانس، سرش را خم می‌کند و تا کمر وارد اتومبیل می‌شود و به جستجوی بسته می‌پردازد؟ و بعد هم آنقدر در همان حال می‌ماند که راننده‌ آدم‌ربا بتواند بدون عجله و با خیال راحت چماقش را از صندلی جلو بردارد و توی سرش بکوبد؟ آیا بدون تحول کلیشه‌ای و فوری خانم تهرانی (با بازی مصنوعی و ضعیف شبنم قلی‌خانی) به فیلمنامه مجوز نمی‌دادند؟ حتما او باید به آن شکل ناگهانی و بدون پیش‌زمینه همه‌ احساس گناهش را بیرون می‌ریخت و از جامعه طلبکار می‌شد، بی آن‌که چک دستمزد خیانتش را پس بدهد یا از راه اشتباهش بازگردد؟

مشکل اینجاست که هر کدام از این جزییات به دلیلی به فیلمنامه اضافه شده‌اند وگرنه داستان اصلی نیازی به این مخلفات اضافه نداشت. فیلمنامه‌نویس و کارگردان «فال قهوه» مجبور شده‌اند برای پر کردن حفره‌های پرشمار داستان‌شان، وصله روی وصله بزنند و به نوعی سر و ته ماجرا را هم بیاورند که لااقل برای مخاطب عام چندان باورناپذیر و ضایع به نظر نرسد و این‌همه حفره و دست‌انداز در نگاه اول قابل تشخیص نباشد.

شاید اگر همین فیلمنامه با همین وصله‌های گل‌درشت، اجرای ماهرانه‌تری داشت و مؤتمن در مقام کارگردان با حوصله و دقت بیشتری صحنه‌ها را اجرا می‌کرد نتیجه‌ای قابل قبول‌تر به دست می‌آمد، اما اجرای مؤتمن هم سردستی و سطحی است؛ انگار زیاد در قید و بند کیفیت کارش نبوده و ترجیح داده حداقل‌هایی را در تصویربرداری، میزانسن و اجرای صحنه‌ها رعایت کند که زیاد هم دست‌وپاگیر نباشد. نمونه‌ بارزش ۲ سکانس فرعی و گذرا که در اولی معطل ماندن یک وانت پشت اتومبیلی که وسط خیابان خاموش شده به موقعیتی مضحک تبدیل می‌شود و مصداق بارز دست‌کم گرفتن مخاطب است. وانت در شرایطی پشت اتومبیل جلویی معطل مانده که در اطرافش به اندازه‌ ۲ کامیون جای خالی است و راننده‌اش به جای بوق زدن و حرص خوردن می‌تواند از کنار اتومبیل خاموش‌شده عبور کند، اما در اینجا هم می‌بینیم که الزام فیلمنامه باعث‌شده راننده‌ وانت مجبور به ماندن و بوق زدن پشت اتومبیل جلویی شود و کارگردان هم آن‌قدر حوصله نداشته که لااقل این صحنه را نه در بزرگراه که در خیابانی کم‌عرض و باریک بگیرد تا گیر کردن وانت منطقی و باورپذیر جلوه کند. در سکانس بعدی، صحنه‌ تصادف همین وانت با پیکان قراضه‌ آدم‌ربا به طرزی ناشیانه کارگردانی شده؛ انگار کارگردانی جوان و نابلد روی صندلی کارگردانی «فال قهوه» نشسته است. اصل صحنه‌ برخورد ۲ اتومبیل ایرادی ندارد و حتی (با توجه به کم‌ارزش بودن هر ۲) کوباندن و له‌کردن وانت و پیکان به یکدیگر بسیار طبیعی و بدون ملاحظه‌ ضرر و زیان نابودی ۲ دستگاه خودرو انجام شده، اما چند پلان پیش از صحنه‌ برخورد، بسیار بد کارگردانی و از آن بدتر تدوین شده است. راننده‌ وانت در مسیری عریض و خلوت، از فاصله‌ حدودا ۲۰۰ متر یا بیشتر، پیکان را می‌بیند اما موفق نمی‌شود اتومبیلش را کنترل کند. چرا؟ چون فیلمنامه تعیین‌‌کرده که در این صحنه باید این ۲ خودرو با یکدیگر تصادف کنند و له شوند؛ حتی اگر جا برای کنترل هر ۲ خودرو وجود داشته باشد!

واکاوی در همه‌ اجزای «فال قهوه» ممکن است به نتایج ناامیدکننده‌ای بینجامد، اما نگاه سختگیرانه در نقد تله‌فیلمی که نام یک کارگردان با تجربه مثل مؤتمن را یدک می‌کشد لازم است. از فیلمسازی که شناخت تئوریکش از سینما بسیار بالاتر از منتقدان آثارش است، انتظار نمی‌رود که آخرین ساخته‌ سینمایی‌اش «پوپک و مش‌ماشاءالله» باشد و تازه‌ترین تله‌فیلمش «فال قهوه». پیش از آن‌که مخاطب و منتقد تشخیص دهد که فیلمنامه پر از حفره است و اجرایش ضعف‌های آشکار دارد، خود مؤتمن باید متوجه این ضعف‌ها می‌شد. این‌که تله‌فیلم یک قالب مصرفی و ناماندگار است اصلاً توجیه مناسبی برای سرهم‌بندی و پرداخت سطحی اثر نیست؛ چون علاوه بر آن‌که مخاطبان تلویزیون بسیار محترم و باارزش هستند و شایستگی توجه و تلاش بیشتری را دارند، درباره‌ فیلمساز هم با ساخته‌هایش (اعم از تلویزیونی و سینمایی) داوری می‌شود. در همین قالب تله‌فیلم آثار بسیار باارزشی ساخته شده که دست‌کمی از بهترین فیلم‌های سینمایی چند سال اخیر ندارند؛ از تله‌فیلم‌های درخشان و تأمل‌برانگیز حجت قاسم‌زاده‌ اصل گرفته تا ساخته‌های رضا بهشتی، مهرداد خوش‌بخت، بهرام توکلی و ده‌ها فیلمساز دیگر.

می‌توان درک کرد که شخصیت‌پردازی سیاه‌وسفید، آدم‌های تک‌بعدی، موسیقی توضیح‌دهنده و احساساتی (که در اغلب صحنه‌ها بدون آن‌که ضروری باشد شنیده می‌شود)، دیالوگ‌های بی‌مزه‌ سطحی (مثل چه طرف از این عجبا!) و صدور پیام‌های اخلاقی درباره‌ خرافی بودن فال‌گیری با قهوه و امثال آن برای یک تله‌فیلم عامه‌پسند عیب محسوب نمی‌شود و گاهی از ضرورت‌هایی اجتناب‌ناپذیر سرچشمه می‌گیرد، اما نمی‌توان درک کرد که فیلمسازی باتجربه و تحصیلکرده در کنار فیلمنامه‌نویسی جوان و با استعداد، محصولی تحویل تلویزیون دهند که مهم‌ترین امتیازش بازی تماشایی رحیم نوروزی و خسرو احمدی باشد.

شاهین شجری‌کهن