|
میشل فوکو مدرنیته را فرایندی تلقی می کرد که دائماً در حال «دِگر» سازیست. وی ساخت نهاد هایی چون بیمارستان، تیمارستان، زندان و از این قبیل را در همین راستا تأویل می کرد.
غرب، همان طور که فرهنگ های غیرغربی را فرهنگ های متفاوت و پست تر تلقی می کند، (دیگران) داخلی خودش را دارد. اروپاییان غربی اغلب اروپاییان شرقی را (بربر) و (وحشی بی فرهنگ) محسوب می کردند و در سراسر غرب زنان غربی نسبت به مردان غربی پست تر و فروتر نشان داده می شدند. همواره، انسان دانا در غرب همان (مرد) دانا و خردمند است و زنانگی عین احساس گرایی تلقی می شود. حتی شعارهای انقلاب فرانسه که داعیه رهایی برای بشر را داشت شامل، آزادی، برابری و برادری بود و نه (خواهری).
اینها مصداق بارز ناکامی روشنگری در عملی کردن شعار پرطمطراق شان مبنی بر (تغییر شیوه اندیشیدن) است.
جان لاک، فیلسوف انگلیسی که بشدت بر جنبش روشنگری تأثیرگذار بود می گفت: تمام مردان به یکسان حق برخورداری از آزادی طبیعی خود را دارند، و این آزادی نباید تابع اراده دیگران باشد، همو در مورد زنان این چنین حکم می داد که، شایسته آن است که زن از شوهرش تبعیت کند. دیوید هیوم هم زنان را فاقد فضیلت می دانست.
ژان ژاک روسو در اثر تربیتی خود (امیل) یک پسر را مرکز و محور آرای خود قرار داد و شخصیت زن اثرش را موظف به رعایت زنانگی و در نهایت تبعیت از امیل می دانست. حتی ولتر هم در این مورد با رقیب دیرینه اش یعنی روسو موافق بود.
ژولیا کریستوا منتقد و فمنیست فرانسوی، اعلامیه انقلاب فرانسه در مورد حقوق شهروندان را نقطه عطفی می شناسد در رهایی از ترسی که از (دیگران) داریم. ولی اتفاقات بعد انقلاب، خوش بینی او را تأیید نمی کند، چون تنها چهار سال بعد انقلاب (۱۷۸۹) یعنی در سال (۱۷۹۳) فعالیت سیاسی زنان، غیرقانونی اعلام شد. زن حتی بعد انقلاب هم در حاشیه باقی ماند.
روشنگران نه تنها به حقوق زنان بی اعتنا بودند بلکه همه سنت های به ارث رسیده در مورد زنان را تأیید می کردند. آنان بر این باور بودند که، زنان از حیث قابلیت های اساسی عقل و اخلاق از مردان فروترند، حتی آنها هم زن خوب را زن خانه دار و تابع مرد می دانستند. مردان روشنگری به عنوان سازندگان فرهنگ مدرن، خودشان اسیر پیش فرض های پیشا مدرن بودند و همچنان به رابطه اقتدارگرایانه مرد / زن صحه می گذاشتند.
الن سیسکو، فمنیست فرانسوی در واکنش به این رابطه های اقتدارگرایانه آنها را به فرهنگ نسبت می داد و می گفت: فرهنگ غربی وابسته به پایگاه خشونت بار رمزگان های دوتایی است که هر یک منعکس کننده تفکیکی بنیادین بین مردان و زنان است. از این رو اگر مرد همنشین با فرهنگ باشد، زن همنشین با طبیعت است؛ اگر مرد همنشین جان و عقلانیت باشد زن همنشین جسم و جنون است.
کلود لئو اشتروس انسان شناس و متفکر ساختارگرای فرانسوی معتقد بود، فرایند طبقه بندی در واقع نحوه عملکرد مغز را در قالب جفت های دوتایی بازسازی می کند. به این ترتیب، ما با تقابل هایی از قبیل جفت های زیر روبه رو هستیم: گرم و سرد، سخت و نرم، ترش و شیرین، زن و مرد و... این تقسیم بندی در بین انسان ها فرایند معناسازی را انجام می دهد یعنی معنا در تفاوت ساخته می شود، مثلاً ما تا روز را نبینیم معنای شب را درک نمی کنیم.
یکی از جفت های تقابلی پایه، جفت مؤنث مذکر است. این جفت تقابلی از این رو نقش بنیادین دارد که، شالوده ازدواج و تولیدمثل است و بر پایه تفاوت جنسی، الگوی عام اندیشیدن در قالب جفت های متفاوت را در اختیار فرهنگ بشری قرار می دهد.
ژاک دریدا، شالوده شکن فرانسوی، این روابط دوتایی را بنیاد متافیزیک غربی می دانست، قرار دادن بد در برابر خوب، هستی در برابر نیستی، حضور در برابر غیاب، زن در برابر مرد و.... وی آنها را نقطه عزیمت نقد خود قرار داد. از نظر دریدا نکته اصلی اینجاست که نه تنها این دوگانگی براساس تضاد دو قطب استوار است، بلکه همواره یکی از دو قطب گونه از شکل افتاده دیگری پنداشته می شود، مثلاً زشتی به معنای از شکل افتادگی مورد زیباست؛ بدی به معنای سقوط نیکی؛ زنانگی به معنای فروتری نسبت به مردانگی؛ این تقابل های دوتایی، پایگانی را احداث می کنند که در آن یکی با ارزش تر از دیگری است.
اریک فروم این چنین استدلال می کرد که، کشاورزی به احتمال زیاد کشف زنان بوده، با توجه به نقش کشاورزی در گسترش تمدن، شاید گزافه گویی نباشد که بگوییم، بنیانگذاران تمدن نوین همانا زنان هستند، ولی در عین حال آنها مبدع هیچ رابطه سلطه گرایانه نبودند. در گذر زمان، مردان با ابزارسازی و رواج فن و تکنیک بر طبیعت و حتی دیگر انسان ها سلطه یافتند. با گسترش ابزارسازی و ترویج استفاده از تکنیک در بین مردها، آرام آرام شهرها پدیدار شدند و جالب آن که یکی از سیماهای جامعه شهری تازه این بود که این جامعه بر اصل فرمانروایی مردسالارانه و تسلط و کنترل بر طبیعت، بردگان و زنان متکی بود.
در خاتمه باید این نکته ذکر شود که، جامعه غربی به دنبال پیروی از دگم مرد سفید خودآگاه غربی، شکل گرفت. پس هر چه به جز او یعنی زن، سیاه، ناخودآگاه و غیرغربی (شرقی) باید نفی و طرد می شد.
سوژه مؤنث از جمله همین رانده شدگان از تمدن بود که به عنوان (دیگری) خطرناک به کل خارج از گفتمان مسلط مردانه قرار گرفت و به حاشیه رانده شد. |