تولد تاریخ فرهنگ

تاریخ فرهنگی همچنین بخشی از چرخش فرهنگی و اهمیت یافتن فرهنگ در علوم انسانی مانند علوم سیاسی, جغرافیا, اقتصاد, روانشناسی و مطالعات فرهنگی است

تاریخ فرهنگی همچنین بخشی از چرخش فرهنگی و اهمیت یافتن فرهنگ در علوم انسانی مانند علوم سیاسی، جغرافیا، اقتصاد، روانشناسی و مطالعات فرهنگی است.

این تحقیقات رویکرد خود را از نظریه انتخاب عقلانی رفتارهای حاکم بر علم اقتصاد، جامعه شناسی و علوم سیاسی، به سوی توضیح تأثیر ارزش های گروه ها و رفتارهای آنها تغییر داده اند. پیش از این ناعقلانیت های وجود انسان که شامل احساسات و ارزش ها بود مورد توجه نبودند و به تبع آن فرهنگ که با آن مقوله ها سرو کار دارد مغفول می ماند. از ۱۹۷۰ نامعقولیت ها به مثابه اموری تعیین کننده، در مرکز توجه قرار گرفته است و علایق گروه های خاص در سرزمین ها و دوره های خاص با اهمیت شده اند. از جمله این آرا، مباحث هانتینگتون است که معتقد است در جهان امروز مرز های فرهنگی مهم تر از مرزهای سیاسی و اقتصادی اند. طبق نظر او بعد از جنگ سرد به جای برخورد منافع، چالش های تمدنی موضوعیت می یابند.

همین طور رونالد رابینسن (جامعه شناس) در کتاب «جهانی شدن و نظریه های اجتماعی» در سال ۱۹۹۱ نظریه جهان محلی شدن را مطرح کرد. وی در فصل دوم کتاب خویش به این بحث می پردازد که فرهنگ در دوره کلاسیک علوم اجتماعی تاسال های ،۱۹۲۰ طرف توجه بود، ولی از آن به بعد در پرده بی اعتنایی پیچیده شد. زیرا از یک سو شاهد غلبه اندیشه مارکسیسم بودیم که به ماتریالیسم تاریخی معطوف بود و از طرف دیگر سلطه تکنولوژی بر پیشرفت مادی بشر سایه افکند. در آن دوران، فرهنگ بیشتر به عنوان یک متغیر تابع [ونه به عنوان یک متغیر مستقل] قلمداد می شد. به تعبیر او پس از ۱۹۷۰ وقایعی رخ داد که فرهنگ جایگاهی مرکزی یافت. اول این که اقتصادی و ثروت زا شد. توریسم، صنایع فرهنگی وصنعت و دانش به صورت ایده ها، نمادها و ایماژ های مولد درآمد محسوب شد. دوم این که زندگی بشر تحت تأثیر رسانه ها و تکنولوژی رسانه ای قرار گرفت. این در حالی بود که آنها خود از جنس فرهنگ بودند. سه دیگر اینکه اقوام و گروه های اجتماعی به دلیل توسعه فرایندهای دموکراتیک در سطح جهان موقعیت های بیشتری برای ابراز وجود خود پیدا کردند. در نتیجه هویت های مختلف سر بر آوردند. در نهایت، تحولات معرفتی و روش شناسانه ای در فضای علم رخ داد. به سبب این تحول، تبیین های متکی بر سوبژکتیویته یا ذهنیت اهمیت یافتند. نحله های پدیدار شناسانه هرمنوتیک و پست مدرن نگاه دیگری را به وجود آوردند که به فرهنگ در درون حوزه علم جایگاه بخشید. از این رو دانش هایی که به فرهنگ توجه داشتند نیز به وجود آمدند. در ابتدا و از همه مهمتر مطالعات فرهنگی متولد شد که به یک معنا تاریخ نگاری فرهنگی به شدت متأثر از آن است. چرا که در دقیق ترین تعریف تاریخ نگاری فرهنگی چیزی جز مطالعات فرهنگی نیست.

می توان گفت مطالعات فرهنگی چهارسنت دارد. سنت ادبی، سنت فرهنگی، سنت جامعه شناسانه و سنت تاریخی ، که در واقع سنت تاریخی، دانش جدید به نام مطالعات فرهنگی است. مورخان این حوزه خود را به عنوان مطالعه کنندگان فرهنگی نیز می شناسند. شایان ذکراست که ظهور جنبش های جدید مثل ، جنبش های ضد نژادپرستی، جنبش های مذهبی، جنبش زنان، محیط گرایان و جنبش های مدنی کمک کردند که مفهوم فرهنگ مهر خود را برزندگی انسان در نیمه دوم قرن بیستم بزند.

اما مهمتر از همه ظهور چیزی به نام فرهنگ عامه پسند بود. محصولاتی که رادیو، تلویزیون، مطبوعات، سینما، ماهواره [و در نهایت] اینترنت ارائه کردند، منتج به چیزی شد که «تامسون» از آن با عنوان رسانه ای شدن فرهنگ معاصر نام می برد. به تعبیر او در کتاب «ایدئولوژی فرهنگ مدرن» در نیمه دوم قرن بیستم چرخه تولید، توزیع و مصرف نمادها و معنا توسط رسانه ها صورت می گیرد. این باعث شد نگاه های سنتی با چالش رو به رو شود و توجه از عناصر هویت ساز تاریخی به نرمی به سوی مقولاتی نظیر مصرف، سبک زندگی، محصولات رسانه ای و فرهنگ عامه پسند کشیده شود. عامه مردم نیز نسبت به مفهوم فرهنگ اقبال کردند و اصطلاحاتی همچون، فرهنگ شهروند، فرهنگ رانندگی و... جعل شد. در واقع، فرهنگ نه تنها در گفتمان آکادمیک و سیاسی، بلکه در گفتمان عمومی نیز راه داده شد.

مسأله تنها این نیست که ابژه فرهنگ برابر مطالعات تاریخی نهاده شده است، بلکه رویکرد آنها فرهنگی شده است و به همین سبب تاریخ فرهنگی را می توان در امتداد گفتمان مطالعات فرهنگی یا به عبارت دیگر همان سنت تاریخی در کنار سنت های ادبی، فلسفی و جامعه شناسانه، دانست. اغلب مطالعه کنندگان فرهنگی از کتاب «تامسون» به مثابه یکی از چهار متن اصلی شکل دهنده مطالعات فرهنگی نام می برند. بنابراین سهم این مورخ نشان دهنده جایگاه علم تاریخ در این حوزه است. کتاب «شکل گرفتن طبقه کارگر انگلیس» (اثر تامسون) توانست با ارائه یک رویکرد بینا رشته ای، دانش تازه پاگرفته مطالعات فرهنگی را با تاریخ در دهه ۱۹۷۰ درآمیزد. رشته «تاریخ فرهنگی» را بدین گونه می توان تعریف کرد؛ دانشی که علاقه بیشتری به شناخت وجوه نمادین و تفسیر های آنها دارد. نمادها در هر جایی از هنر تا زندگی روزمره وجود دارند و چنانچه بخواهیم به عنوان مثال تاریخ فرهنگی خزانه های مالی را مطالعه نماییم، دیگر موضوع ما اقتصاد و پول نیست. شاید یک راه مطمئن تر و دقیق تر، برای شناخت این رشته، توجه به روش های مطالعه در آن باشد.

می توان گفت در مطالعه تاریخ فرهنگی بیشتر از روش های کیفی سود می برند. تاریخ شفاهی، زندگی نامه ها، مصاحبه و مشاهده به مراتب بیشتر از اسناد و اشیاء به کار می آیند. به لحاظ تاریخی می توانیم تاریخ فرهنگی را به چهار مرحله تقسیم کنیم مرحله کلاسیک (۱۹۰۵-۱۸۰۰)، مرحله تاریخ اجتماعی هنر (۱۹۷۰-۱۹۳۰)، کشف تاریخ فرهنگ عامه پسند (از دهه ۶۰ تا ۷۰) و مرحله تاریخ جدید (از ۱۹۹۰)، تقسیم بندی یاد شده در جغرافیای غرب مصداق دارد و ما می توانیم روندهایی که در ایران شکل گرفته اند را نیز نام ببریم. هرچند آنها به معنای دقیق، تاریخ فرهنگی نیستند ولی تاریخ فرهنگ محسوب می شوند. یعنی مطالعاتی هستند که مورخان ما در حوزه های نمادین مثل حوزه های فکری، هنری و دینی انجام داده اند. اینها عرصه هایی هستند که نمادها در آن تولید و عرضه می شوند. اگر تاریخ را به صورت از پائین به بالا بنگریم به گونه ای که تجربه زیستی مردم در دوره های پیش از رسانه موردتوجه قرار بگیرد، تاریخ نویسی فرهنگی صورت می پذیرد. مواردی مانند لالایی ها، متل ها، ضرب المثل و اساساً فولکلور از این حیث دارای اهمیت هستند.

از انقلاب مشروطه توجه به فرهنگ عامه آغاز شد. زیرا انقلابیون نیاز داشتند به زبان مردم در جهت تحریک آنان سخن بگویند . در دوره های بعدی نیز ناسیونالیسم رمانتیک ایرانی فرهنگ مردم را ابژه مطالعاتی خود قرار داد. اما هنوز نمی توان بطور جدی و به شکل امروزی در ایران مدعی مطالعات فرهنگی یا تاریخ فرهنگی شد. تا زمانی که انسان به خود نیندیشد، متولد نمی شود. در نتیجه آنچه به مردم قداست می دهد و آنچه درباره مردم است نیز مورد توجه قرار نمی گیرد.