نخستین سالها

بنیانگذاران مکتب فرانکفورت ، که از پرنفوذترین مکاتب جامعه شناسی در قرن ٢٠ می باشد ، کارشان را با تاسیس موسسه تحقیقات اجتماعی در شهر فرانکفورت آلمان در سال ١٩٢٣ آغاز کردند و با این که آنها خود قائل به ایجاد مکتبی در جامعه شناسی نبودند ، دیگران به علت مطالعات پردامنه و عمیقی که در حوزه های جامعه شناسی ، روانشناسی اجتماعی ، اقتصاد سیاسی و ... به یادگار گذاردند ، در مجموع آنها را مکتب فرانکفورت نامیدند. این مکتب با آنکه در زمینه های مختلف و متفاوت تحقیقی و پژوهشی تاکید داشت اما می توان دو رویکرد اصلی آن را بر نفی « پوزیتویسم » و « مارکسیسم جزمی » دانست.

مکتب فرانکفورت تحت تاثیر آراء سه اندیشمند بزرگ در حوزه جامعه شناسی ، فلسفه و روانشناسی بنام های مارکس ، هگل و فروید پی ریزی گردید. مشاجره و مبادله پیرامون نظریات این بزرگان ، چه در جهت رد آراء ایشان و چه در جهت تایید آنها ، باعث پدید آمدن مکتب فرانکفورت گردید.

اهمیت مارکس را می توان اولا : در ساختارشکنی آراء او ، و دوما در عینی شدن و نفوذ شدید افکار او در ساختارهای اجتماعی و سیاسی برخی کشورها ( همچون شوروی قدیم ) دانست.

عصاره اندیشه مارکس بر سه مفهوم بنیادین استوار است: دیالکتیک – ماتریالیسم فلسفی – ماتریالیسم تاریخی.

مفهوم دیالکتیک در اندیشه مارکس بر این امر تاکید دارد که واقعیت اجتماعی همواره در حال تغییر و تحول می باشد ، که این تحولات وابسته به یکدیگر بوده و تضاد عامل اصلی در پدید آمدن این تحولات است ، و در نهایت این که این تحولات جامعه را بسوی آینده ای متفاوت جهش می دهد.

ماتریالیسم فلسفی به سه وجه عمده تقسیم می شود :

١) ماتریالیسم: در این وجه بر این امر تاکید می رود که جهان از ماده تشکیل شده است و تغییر و تحول در ایده از ماده ریشه می گیرد.

٢) امپریسم: بدین معنا که شناخت جز از طریق بکارگیری حواس آدمی ممکن نیست.

٣) دگماتیسم: این است و جز این نیست ، وجه مادی جهان زیربنای وجه فرهنگی آن است و همچنین شناخت تنها از طریق حواس بدست می آید.

و در نهایت ماتریالیسم تاریخی در اندیشه مارکس بر این امر تاکید می ورزد که روند حرکت جامعه و تاریخ بنا بر دو اصل قبلی ، دیالکتیک و ماتریالیسم فلسفی استوار شده است.

اما اندیشه های متاثر از نظریات مارکس که بعدها به نئومارکسیسم مشهور شد در سه شاخه عمده تحول یافت:

١) نقد مارکسیسم.

٢) اصلاح اندیشه مارکسیستی.

٣) تایید و دنباله روی شدیدتر از اندیشه مارکسیستی.

می توانیم اصحاب مکتب فرانکفورت را جزء اصلاح طلبین اندیشه مارکسیستی بدانیم. آنها با حفظ چهارچوبهای اصلی اندیشه مارکسیستی در درون این پارادایم می کوشیدند اصلاحات خویش را بوجود آورند. در واقع کوشش آنها در جهت عناد و دشمنی با این نظریه نبود و اگر انتقادی وارد می کردند ، آنرا باید در جهت همدلی با اندیشه مارکسیستی تفسیر نمود.

مکتب فرانکفورت و پارادایم انتقادی

شاید برای برخی این تصور پیش آید که مکتب انتقادی از آنرو که تاکید اصلی اش را بر نقد وضعیت موجود نهاده است همان پارادایم انتقادی است ، اما به نظر باید میان نظریه پردازان مکتب فرانکفورت و بنیانگذاران پارادایم انتقادی فاصله بگذاریم.

اگر مکتب فرانکفورت از اوایل دهه ٣٠ آغاز گردید ، پارادایم انتقادی از اوایل دهه ٧٠ ، یعنی ٤٠ سال بعد کارش را آغاز کرد و تاکید اصلی آن بر نقد سرمایه داری و بخصوص آموزش و پرورش بود. چرا که در آنزمان در کشورهای سرمایه داری بر آموزش و پرورش تاکید فراوانی می شد و معتقد بودند که آموزش و پرورش می تواند زمینه های بسیار مناسبی را برای توسعه انسانی ، اجتماعی و اقتصادی فراهم آورد. اما پارادایم انتقادی بر این امر تاکید داشت که آموزش و پروش خلاقیت را از دانش آموزان می گیرد و آنها را همگرا و توده ای بار می آورد. از سویی دیگر انتقادگرایان آموزش و پرورش را به تثبیت نابرابری طبقاتی موجود ، تشدید آن و حتی تشریع ( مشروعیت بخشیدن ) این نابرابری که در نهایت به بازتولید روابط سرمایه داری منجر می شود ، متهم کردند.

شاید بتوانیم اینطور برداشت کنیم که مکتب فرانکفورت تنها پیش زمینه های لازم برای پدیدار شدن پارادایم انتقادی را در سالهای بعد بوجود آورد.

دوره های تحول مکتب فرانکفورت

دوره اول :

در این دوره که از سال ١٩٢٣ آغاز می شود و تا ١٩٣٣ ادامه می یابد ، می توانیم نفوذ اندیشه گئورک لوکاچ را از طریق کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی اش ، بر اندیشه فلیکس وایل ، که بعدها نظریه پردازان منتقد به وضعیت موجود را گرد هم آورد ، مشاهده نماییم. دغدغه اصلی وایل توجه به روشنفکرانی بود که دغدغه رادیکالی دارند و ضد نظام سرمایه داری هستند. بدین ترتیب وایل توانست جمعی از روشنفکران منتقد را در موسسه تحقیقات اجتماعی ِ فرانکفورت گرد هم آورد.

اما این روشنفکران رادیکال خود به دو دسته تقسیم می شدند. در طرفی روشنفکران ِ معتدل تر قرار داشتند که خواهان تغییر بنیادین و همه جانبه وضعیت موجود ، بطور آرام و در بستر زمان بودند. از میان این روشنفکران معتدل می توان به آدورنو ، لوکاچ و هابرماس اشاره داشت. اما طرف دیگر روشنفکران تندرو همچون لنین قرار داشتند که خواهان تغییرات بنیادین و همه جانبه سریع تر و خشونت بارتر بودند.

موسسه تحقیقات اجتماعی در ابتدا از موضعی غیرمارکسیستی کار خویش را آغاز نمود و دغدغه آنها در دو چیز خلاصه می شد:

١) بررسی علل و عوامل پیروزی انقلاب ١٩١٧ در شرق اروپا.

٢) بررسی این مسئله که چرا چپ ها در آلمان نازی توفیقی حاصل نکردند.

دوره دوم :

آغاز این دوره را می توانیم در قدرت گرفتن نازیسم در آلمان و مهاجرت نظریه پردازان اولیه مکتب فرانکفورت به آمریکا بدانیم. این مهاجرت برای آنها دستاوردهای فراوانی داشت. تا پیش از ورود به فضای باز جامعه آمریکا ، فرانکفورتی ها می پنداشتند که هنوز هم پرولتاریا ( کارگران ) بازیگران اصلی انقلاب هستند ، و در واقع این ساختارهای بسته ی جامعه آلمان است که به آنها اجازه فعالیت نمی دهد. اما با مشاهده وضعیت کارگران آمریکایی که در آن فضای باز هم از خود حرکتی نشان نمی دادند ، در واقع بنیانگذاران این مکتب همچون هورکهایمر و مارکوزه را با بن بست نظری مواجه ساختند. آنها به وضوح می دیدند که پرولتاریا دیگر توان و اراده لازم برای حرکت انقلابی را ندارد.

در چنین موقعیتی همواره یک مکتب نظری دو راه پیش رو دارد: یا به بازسازی پیام خویش می پردازد و یا مخاطبان جدیدی را از میان مردم برای اجرای اهدافش جستجو می کند.

نظریه پردازان مکتب فرانکفورت در آن سالها نخست به بازسازی اندیشه شان پرداختند ، که بدین طریق بر دو امر تاکید اساسی داشتند :

الف) نقد پوزیتویسم :حملات آنها به اندیشه پوزیتویستی را می توان در سه بخش مطرح کرد :

١) پوزیتویسم ابزاری در خدمت قدرتمندان: آنها به وضوح در جامعه آمریکا مشاهده می کردند که چگونه پوزیتویسم ( علم گرایی ) ، ابزاری در خدمت قدرتمندان می باشد تا خواسته هایشان را به نام علم ، به مردم تحمیل کنند. بدین جهت فرانکفورتی ها بر پوزیتویسم این انتقاد را وارد کردند که علم گرایی نمی تواند درک درستی از حیات اجتماعی بدست دهد ، او واقعیت را کج و معوج جلوه می دهد و بنا بر خواست صاحبان قدرت ، تصویری دلخواه از آنرا ارائه می نماید.

٢) تخصصی و تک بعدی شدن حوزه های فهم علمی: انتقاد دیگر فرانکفورتی ها بر این امر بود که آیا می توانیم حوزه های مختلف علمی را از یکدیگر جدا بدانیم؟ برای مثال آیا می توانیم تنها با تحلیل روانشناختی فرد علت تمامی رفتارهای او را تبیین نماییم؟

در حالی که حوزه های مختلف زندگی اجتماعی و حیات انسانی به یکدیگر کاملا وابسته هستند و رفتار آدمیان در موقعیتهای مختلف نیاز به تبیین در حوزه های مختلف روانشناسی ، جامعه شناسی ، اقتصاد ، سیاست و ... دارد.

٣) محافظه کاری اندیشه پوزیتویستی: انتقاد گرایان در نهایت به این امر تاکید می کنند که علم به تمامی در خدمت حفظ وضع موجود عمل می نماید و هیچ برنامه ای برای تحول بنیادین در آن ندارد و نمی توان امیدی بدان داشت.

ب) ناامیدی از تحقق سوسیالیسم: حضور در جامعه آمریکا باعث ناامیدی آنها از امکان تحقق سوسیالیسم در آینده گردید. از این پس آنها خیالپردازی پیرامون جامعه آرمانی را کنار گذاشتند و بیشتر بر نقد وضعیت موجود تاکید کردند.

پ) چند سبب گرایی در تحلیل حیات اجتماعی: حضور در جامعه آمریکا این پیامد را برای نظریه پردازان فرانکفورتی داشت که از تبیین های تک علتی دست کشیده و به تبیین چندعلتی بپردازند. نظریه پردازان مارکسیست به طور کل بیشتر بر عوامل مادی و اقتصادی در تحول زندگی اجتماعی تاکید می کردند اما نظریه پردازان فرانکفورت با پذیرش چشم اندازی چند سببی ( چند علتی ) در تبیین پدیده های اجتماعی ، از روانشناسی فروید و عوامل فرهنگی – جامعه شناختی نیز در تحلیل های خویش بهره گرفتند.

دوره سوم :

آغاز دوره سوم را می توانیم با پایان جنگ جهانی دوم و بازگشت نظریه پردازن انتقادی از آمریکا به آلمان همراه بدانیم. از این دوره به بعد بود که نظریه پردازان جدیدتر این مکتب همچون اوفه و هابرماس مطرح شدند.

http://social-me.blogfa.com/