اغلب گروهی از مردم (برای مثال ، یک جامعه یا یک گروه قومی ) با یک فرهنگ مشترک ،زبان یکسان دارند . این حقیقت نشان می دهد زبانی که مردم با آن صحبت می کنند وسنت های فرهنگی آنان با هم ارتباط دارند . [حال] ماهیت این رابطه چیست؟ برای پاسخبه این سؤال اجماع نظری وجود ندارد . در بررسی مفهومی ، سه ارتباط ممکن ، تصورمی شود . اول ، زبان افراد می تواند یکی از زیر مجموعه های فرهنگ آنها باشد (مثال A)؛ همان طور که می گوییم جهان بینی ، خانواده یا اقتصاد بخشی از فرهنگ است .

بررسی مفهومی سه طرح از ارتباط بین زبان و فرهنگ

در این طرح (طرح A) ، زبان بخشی از فرهنگ است که به آسانی ارتباط صریح را بین افراددارای آن فرهنگ ممکن می سازد. البته مسئله موجود این دیدگاه ، این است که اجزایفرهنگ (جهان بینی ، خانواده ، اقتصاد و غیره ) به این ارتباط مربوط می شود و درحقیقت ، وجودش بدون آن غیر ممکن خواهد بود . این نشان می دهد که زبان بسی فراتر از «یک جزء ساده ی فرهنگ» است .

در طرح (B) دیدگاه دیگری ذکر شده است . در این طرح ، زبان و فرهنگ تقریبا ازهمدیگر مستقل هستند (این حقیقت که دایره ها در شکل تا حدی روی هم افتاده اند اینواقعیت را بیان می کند که فرهنگ و زبان پدیده هایی کاملاً مستقل از هم نیستند ). در راستای نظر فوق این واقعیت وجود دارد که در این گروه ، زبان آنها با عناصر دستنخورده ی فرهنگی و حتی آنهایی که شدیداً تغییر کرده اند، مرتبط می ماند . مذهب ،زندگی خانوادگی و اقتصاد سنتی یک اجتماع، می تواند کاملاً از بین رود ؛ در حالی کههنوز آنها به تکلم با زبان سنتی خود با کاربردی مناسب از واژگان ادامه می دهند .

برای مثال ، برعکس تغیرات بی شمار اقتصادی و سیاسی که در چندین دهه اخیر آسیا رادر بر گرفته است ، زبان چینی ، ژاپنی ، هندی ، ویتنامی و دیگر زبان های بومی بهطور قابل ملاحظه ی دست نخورده مانده اند . دو زبانه ها ، مشکلات ارتباطی با دیگرانندارند ، زیرا با توجه به موقعیت ، آنها زبان خارجی یا مادری خود را به کارمی گیرند . معمولا زبان هایی که اکثر افراد به عنوان زبان دوم آن را یادمی گیرند ، زبان میانجی تلقی می شود . با توجه به این حقیقت که معمولاً تغیر یاجابجایی زبان شناسی خیلی کند تر از تغیرات خرده نظام های فرهنگی است ، آشکارمی شود که زبان و فرهنگ کاملاً به هم آمیخته نیستند .

گاهی اوقات زبان ها ، حتی پس از سنت های تغیر یافته ، باقی می مانند زیرا ، همانطور که دیدیم ، زبان های مختلف به طور چشم گیری ، در معنایی که آن را به کارمی برند ، قابل تغیر هستند . برای توضیح بیشتر ، در مکالمه یک فرد لس آنجلسی بایک فرد « ناواهو» یی، ممکن است از لغاتی مانند «آزاد راه»، رایج در فرهنگ لس آنجلس استفاده شود .

همان طورکه در بالا گفته شد ، شایان ذکر است که زبان و فرهنگ «تا حدی مستقل» و یا «نه کاملاً به هم آمیخته» هستند به پرسش اصلی ما که چگونه آنها به هم ربط دارند ،پاسخی نمی دهد . در حقیقت زبان به بعضی از عناصر فرهنگی گره خورده است . طرح سوم (مثال C) بر همبستگی ، با درجه ی تغیراتی بین زبان و بخش هایی از فرهنگ تأکیددارد . اول اینکه ، آشکار است که زبان تا اندازه ی زیادی به طبقه بندی فرهنگیواقعیات مربوط می شود . دوم ، بسیاری از بخش های زبان روابط اجتماعی بین مردم وارزش های فرهنگی را منعکس می کنند که مردم آنها را به مقولات مختلف ربط می دهند . و سوم ، بسیاری از محققان معتقدند که زبان به شکل دادن نوع جهان بینی مردم کمکمی کند . حال به هر یک از این روابط داخلی زبان و فرهنگ نگاهی مختصر می اندازیم .

طبقه بندی های واقعی فرهنگ و زبان

فرهنگ ها در اینکه چگونه جهان اجتماعی و طبیعی را به مقولاتی تفکیک می کنند ،متفاوت هستند . در سال ۱۹۶۰ تخصصی شدن در زمینه مردم شناسی فرهنگی توسعه یافت، اینامر باعث شد که مردم شناسی را علم قومی بنامند. معمولاً مردم شناسان شناختیمطالعه می کنند که چگونه فرهنگ ها به وسیله مشاهده و نام گذاری با معیارهایمختلف ، طبقه بند یهایشان را از واقعیت بنا می سازند . یک نتیجه از چنین تحقیقیاین است که طبقه بندیها در الگوی پایدار ، بیشتر همانند الگوهای سیستم صوتی زبان ،سازمان یافته است .

برای پی بردن به چگونگی کار این سازمان ، رجوعی مختصر به واژه شناسی ضروری به نظرمی رسد . همان طور که می دانیم ما در زبان انگلیسی به طور معناداری فرق بینصامت های صدادار و بی صدا را تشخیص می دهیم ـ همانند فرق بین کلماتی مانند Path و Bath . به عبارت دیگر ، بسیاری از زبان های دیگر این تفاوت بین اصوات را تشخیص نمی دهند ـ معانی کلمات در این زبان ها به وسیله ی اینکه صامت مورد نظر صدا دار یابی صدا است تأثیر نمی پذیرد. فرق بین اصوات مشابه به طور عینی در همه ی زبان هاپدیدار می شود ، اما آنها ضرورتاً قابل درک نیستند .

حال یادآوری می کنیم که یکی از اختلافات بین فرهنگ ها در این است چگونه واقعیت رابه مقولات از موضوعات افراد ، دیگر مشکل های زندگی و حوادث، طبقه بندی می کنند . این امر به وسیله ی درک کردن ویژگی های مختلف اشیاء و از طریق تشخیص دادن ایناختلافات به اندازه ی اهمیت شان مقدور می باشد (دقیقاً همانند متکلمان یک زبان کهتفاوتهای بین اصوات را درک و تشخیص می دهند). بر اساس اصول این پذیرش هاوتشخیص ها ، اختلافات و تشابه ها بین اشیاء و انسانهایک طبقه بندی از واقعیت انجاممی دهیم . ما موضوعات ، افراد و پدیده های طبیعی مشخص را طبقه بندی می کنیم . وبر اساس اهمیت شان آنها را در مقوله ای دیگر جای می دهیم . اعضای سنن فرهنگی مختلفلزوماً مقولات شان را بر اساس اختلافات و تشابهات یکسانی قرار نمی دهند (دقیقاًهمانند متکلمان زبان های مختلفی که واج ها را بر اساس تضادها و مشابهت های مشترکیتشخیص نمی دهند).

مثال زیر روشن می کند که مردم چگونه می توانند «مقولات شناختی » را به صورتدقیق تری به عنوان عناصر زبان بسازند . سه گونه از حیوانات اهلی را ذکر می کنیم : «گاو اسب و خوک» .

کشاورزان آمریکای شمالی چگونه حیوانات را طبقه بندی می کنند ؟

به لیست زیر توجه کنید :

ـ خوک

ـ اسب

ـ گاو

ـ ماده خوک

ـ ماده الاغ(مادیان)

ـ گاوه ماده

ـ گراز نر

ـ اسب نر

ـ گاو نر

ـ خوک پرواری

ـ اسب اخته

ـ گاو پرواری

ـ بچه خوک

ـ کره

ـ گوساله

ـ بچه خوک ماده

ـ کُره ی مادیان

ـ گوساله ی ماده

ـ بچه خوک نر

ـ کُره ی نر

ـ گوساله ی نر

شما مگر اینکه پیش ذهنیتی روستایی داشته باشید و گرنه قادر به تشخیص برخی از ایناسامی نیستید . کشاورزان به جای اینکه به بحث درباره ی انسان های شهری یا روستاییبپردازند بیشتر به صحبت درباره ی گله گاو ، اسب و خوک نیازمندند . بنابراین آنهااز گنجینه ی لغات غنی برای بحث درباره ی حیوانات اهلی استفاده می کنند. قابل توجهاست که صورتهای مشابهی برای مقایسه ی مقولات مختلف ، گله گاو ، اسب و خوک به کارمی رود .

گاو نر و ماده همانند الاغ ماده ـ الاغ نر مقایسه می شوند و همچنین خوکماده ـ خوک نر . اصطلاح ویژه ای برای هر نوع از حیوان نر بالغی که بی مصرفند، وجوددارد : گاو پرواری ، اسب اخته و... . برای حیوانات نوزاد بدون توجه به جنسیت آنهااصطلاحات خاصی وجود دارد :

گوساله ، کُره و بچه خوک . اصطلاحات جداگانه ای برایحیوانات نا بالغ نر و ماده وجود دارد : گوساله ی ماده، گوساله ی نر ، کُره ی مادهو کُره ی نر ، بچه خوک ماده و بچه خوک نر ، هر نوع از حیوانات اهلی بر اساسمقولاتی مانند جنسیت (نر و ماده و خنثی) و سن(بالغ ، نابالغ و نوزاد) تقسیم بندیمی کنند . تعریف هر مقوله به وسیله ی ویژگی های طبقه بندی کشاورزان از حیواناتاهلی را می توان تشخیص داد :

کُره ی ماده ، یک «اسب ماده نابالغ» است و خوک پروارییک «خوک ماده ی عقیم بالغ» است و غیره .

اینها ویژگی های حیواناتی هستند که طبقه بندی آنها از نظر کشاورزان دارای اهمیتاست . قابل توجه است که این طبقه بندی ها به تمایزات و تشابهات بین خصوصیات انتخابشده ی حیوانات بستگی دارد . دقیقاً همانند متکلمان یک زبان که فقط چند ویژگی اصوات را معنادار می پندارند .

همچنین توجه داشته باشید که طبقه بندی الگو سازیمی شود : شباهت ها و تضادهای هماهنگ (جنسیت و سن) برای تشخیص انواع گله گاو ، اسبو خوک به کار می روند . به طور مشابه قوانین واج شناسی یک زبان ، الگو می شوند : اگر یک ویژگی (مثلاً صدادار بودن ) از یک طبقه صوتی را برای یک عضو از همان طبقهمعنادار تشخیص دهیم ، به همان میزان برای دیگر اعضای آن طبقه معنادار خواهد بود .

همچون سیستم صوتی زبان ، روش مردم برای دسته بندی اشیاء خارج از خصوصیات انتخابیآنها ، مبنایی برای تشخیص دیگر اشیاء مشابه محسوب می شود . بنابراین ، قسمتی ازدانش فرهنگی که طبقه بندی واقعیت نامیده می شود، بیشتر شبیه سیستم صوتی زبانسازماندهی می شود : ما فقط تفاوت و تشابه ویژه ی معناداری را درک می کنیم وطرح هایمان از واقعیت را بر اساس این اختلافات و تشابهات می سازیم . از آنجایی کهعموماًعناوین (واژه ها) را به برآیند مقولات و (زیر مقولات) اختصاص می دهیم ، غالباً زبان بهطبقه بندی واقعیت فرهنگ مربوط می شود .

زبان به عنوان انعکاس فرهنگ

مردم شناسی حوزه ی کارگری سعی بر یادگیری زبان [گویش] ارتباطی شغلی کارگران دارد . خصوصاً اینکه به روابط سرعت می بخشد ، چون تسلط بر زبان [گویش] کارگران فهم فرهنگبومی را افزایش می دهد . در واقع بسیاری از صورت های زبانی یک اجتماع فرهنگ آنهارا منعکس می کند .

برای مثال ، کلمات پیچیده در موضوعات مهم ارتباطی ، دقیقاً مانند طبقه بندیحیوانات اهلی که پیش تر به آنها اشاره کردیم ، گسترش می یابند . افراد نام ها یابرچسب هایی برای اشیاء ، کیفیات و اعمال مهم به کار می گیرند تا اطلاعات پیچیده یارتباطی این موضوعات برایشان آسان شود . مثال هایی از چگونگی انعکاس نیاز مردم بهکاربرد واژگان در ارتباط موضوعات خاص در میان خرده فرهنگ ها و مشاغل مختلف درجامعه ی آمریکای شمالی یافت می شود.

برای مثال قطعات اتومبیلی را در نظر بگیرید ،یک مکانیک حرفه ای می تواند صد ها نوع از قطعات را تشخیص دهد ؛ احتمالاً اینمکانیک ماهر در حال خستگی مفرط بتواند ابزار و قطعات زیادی را شناسایی کند ، درحالی که هیچکدام از ما توانایی تشخیص نمونه ای از آن را نداشته باشیم . به منظورنشان دادن پاسخ واژگان یک زبان به نیازهای مردم برای تسهیل بحث هایی درباره یموضوعات ویژه می توان مثال های فراوانی را ذکر کرد و این هم پدیده ی شگفت انگیزیتلقی نمی شود.

اما همه ی لغات اختصاصی به سادگی نیازهای اعضای گروه ها را برای مکالمه بامختصرگویی برآورده نمی کند . همچنین لغات اختصاصی به عنوان نشانه های نمادین منزلتاجتماعی برای مشاغل و گروه های دیگر به حساب نمی آید . غالباً مشاوران حقوقیدرباره ی تفکیک «اصطلاحات قانونی» که برای افراد عادی مبهم است، بحث می کنند . دراین راستا قانون، به عنوان لغتی ویژه ، یک راز محسوب می شود . ورود به صنف وکلا بهصورت حرفه ای با یک قاموس خاص ، به همه ی اختلافات جزئی اش ربط دارد و این نکتهحائز اهمیت است که در یک شغل افراد عادی قادر به فهمیدن توافق های ملکی و دیگرقرارداد های نوشته شده به وسیله ی وکلا نیستند و اکثر ما مجبور به پرداخت هزینهبرای کسب دانش تخصصی از یک وکیل جهت تفسیراسنادی مهم هستیم .

خلاصه در یک جامعه پیچیده و متنوع ، مشاغل دیگر گروه ها ممکن است برای اطمینان ازتداوم مزایا و پاداش های خودشان ، بحث های ویژه ای برای تسهیل ارتباط جهت تمایزخود از دیگران به عمل آورند . حال نسبت به اختلافات بین زبان های عمومی که توسطاعضای فرهنگ های مختلف به کار گرفته می شود چه باید کرد ؟ نظرات مشابهی ذکرمی شود . برای درک آنها نقش مفهوم « حوزه ی معنایی» مفید است . یک حوزه ی معنایی ،مجموعه ای از لغات است که به یک طبقه ی مشمول تعلق دارند . برای مثال صندلی ،میز ، کاناپه و کابینت به حوزه معنایی «دکوراسیون» مرتبط است . «رنگ» یک حوزه یمعنایی دیگری است با اعضایی مانند بنفش ، قرمز و زرد . حوزه های معنایی نوعاً یکساختار سلسله مراتبی دارند ، به این معنی که آنها شامل چندین سطح می شوند . برایمثال دو رنگ در زبان انگلیسی می تواند به زیر مجموعه های تفکیک شوند :

ـ آبی

ـ سبز

ـ کبود

ـ جلبک قهوه ای

ـ آبی آسمانی

ـ سبز نعناعی

ـ آبی سیر

ـ سبز جنگلی

ـ سرمه ای

ـ سبز چمنی

ـ آبی مایل به خاکستری

ـ سبز مایل به زرد

ما حوزه معنایی رنگها را به رنگهای ویژه ای تقسیم می کنیم (برای مثال آبی/ سبز). هریک از آنها به نوبه ی خود به «انواع آبی» و «انواع سبز» تقسیم می وشند و حتیبسیاری از ما تقسیماتی مانند «آبی آسمانی تیره» و «سبز جنگلی روشن» را انجاممی دهیم .

تا اینجا این نکات مطرح شده است : زبان های مختلف ، تکلم شده به وسیله ی اعضایفرهنگ های گوناگون در حوزه های معنایی که آنها را تعریف می کنند، دچار تغیرمی شوند . در اینکه چگونه این حوزه ها تثبیت شده اند ، و یا چگونه بین اعضای مختلفیک حوزه تفاوت قایل شده اند ، اختلاف وجود دارد . برای مثال حوزه ی معنایی «ماهی » به احتمال ضعیف در میان ساکنان صحرا همانند ساکنان سرزمین های بیابانی بعید است کهدر زبان بومی شان حوزه ی معنایی که ما به عنوان «برف» می شناسیم، داشته باشند. اماهنگامی که ساکنین قطب در این مورد صحبت

می کنند، واژگان بسیار دقیق برای تسهیل ارتباط درباره ی هواهای برفی دارند . بهعلاوه ، درجه ای که بعضی از حوزه های معنایی یک ساختار پیوسته ی چند سطحی دارند بهمیزان اهمیت آن موضوعات یا اعمال در زندگی مردم بستگی دارد . برای مثال مردمانساکن در جزیره ای یا ساحل دریا مطمئناً در رابطه با کلمه ی ماهی مقوله و زیرمقولات زیادی از زندگی آبزیان ، روش های ماهی گیری ، سیل و... دارند. برای بعضی ازحوزه های معنایی می توانیم مثال های بیشتری ذکر کنیم .

در مورد بعضی چیزها وکیفیات در «حوزه های طبیعی» تفاوتها، بین اعضای آنها به روشنی دیده می شود. درواقع به نظر می آید که آنها میان خودشان تفکیک ناپذیر باشند . برای مثال ، رنگیک کیفیت (طبیعی) اجسام است که به وسیله ابزارهایی که روشنی منعکس شده از یک شیئرا مشخص می کند قابل اندازه گیری است . مطمئناً همه می توانند تشخیص دهند که آبی وسبز رنگ های متفاوتی هستند و یقیناً این تشخیص از مقولاتی جداگانه ای برای هر دورنگ منعکس می شوند ! مشابه همین ، نسبت های ژنیتیکی یک رابطه ی طبیعی است ، بهاین ترتیب که از این طریق والدین نزدیکترین خویشاوندان، ژنیتیک فرد مشخص می شود وافراد به طور طبیعی قادر به شناسایی خویشاوندان والدینش از جمله عمه ها ودایی هایش می باشند .

اما اگر چه آبی و سبز کاملا رنگ های متفاوتی هستند و خاله ها به طور عینیخویشاوندان مجزایی از مادر هستند ، اجباری نیست که مردم این تفاوت ها را تشخیص وآنها را از نظر فرهنگی متمایز سازند . حوزه های معنایی رنگ و خویشاوندان در حقیقتبه صورت مجزایی به وسیله ی فرهنگ های مختلفی تفکیک می شوند و این تقسیمات اصلاًآشکار نیستند .

حوزه ی معنایی «خویشاوندان » یک مثال مناسبی است برای اینکه چگونه اعضای سنت هایفرهنگی گوناگون طبق دستورات مختلفی به یک حوزه ی طبیعی تقسیم می شود . فرهنگ هایزیادی در واقع تفاوت های مشخصی میان خویشاوندان قائل نمی شوند ؛ تا بدین صورتوابستگان از نظر فرهنگی متمایز نگردند .

اگر کلمات Brother , First Cousin , Aunt در رابطه خویشاوندی انگلیسی زبانان رامورد بررسی قرار دهیم ؛ متوجه می شویم، Aunt خواهر مادر و یا خواهر پدر است، First Cousin بچه ی Aunt یا Uncle است و Brother بچه ی مذکر والدین ما است . این افراداز نظر بیولوژیکی به صورت های گوناگون به ما مربوط می شوند. بنابراین آنها را درمقولات مختلفی قرار داده و با اصطلاحات متفاوتی نام گذاری می کنیم .

اما باید توجه داشت که ممکن است دیگر تمایزات را به عنوان تفاوت تشخیص ندهیم و درواژگان رابطه خویشاوندی انگلیسی منعکس نشوند . Aunts (عمه و خاله) دقیقاً رابطه ییکسانی با ما ندارند :

خاله، خواهر مادر و عمه، خواهر پدر است . چرا با به کارگیریاصطلاحات متفاوت این اختلافات را تشخیص ندهیم ؟ به طور مشابه First Cousins شما ،می تواند به مقولات بهتر تقسیم شوند و اصطلاحات ویژه ای به آنها نسبت دهیم ، بهمعنی بچه ی خواهر پدر ، بچه ی برادر مادر و ... . از آنجایی که ما بیشتر مقولاتخویشاوندی را بر اساس مذکر و مونث بودنشان تشخیص می دهیم (برای مثال ، برادر دربرابر خواهر ، عمو و دایی در برابر عمه و خاله ) . چرا جنسیت برای هیچکدام از Cousins [ پسر عمو ، دختر عمه ، پسر خاله و ...] فاکتوری به حساب نمی آید ؟

ما چگونه می فهمیم روشی که یک فرهنگ حوزه ی معنایی خویشاوندی را که به مقولاتمختلفی تقسیم می کند و یا به وسیله ی روابط بیولوژیکی مشخص شده اند ، کاملاً طبیعینیست ؟ زیرا فرهنگ های مختلف حوزه ها را به شیوه های متفاوتی تقسیم می کنند . مردمدر بسیاری از جوامع ، برای مثال ، خواهر پدر یا خواهر مادرشان را با واژه هایمجزایی خطاب می نمایند (اگرچه انگلیسی زبانان هر دوی آنها را با اصطلاح مشترکAunt بیان می کنند ). همچنین برای مردم طبیعی است بین فرزندان خواهر و برادر پدرشانتمایز قائل شوند ، اولی را با اصطلاحی که ما به عنوان «Cousin» [دختر عمه و پسرعمه] ترجمه می کنیم و دومی به وسیله ی اصطلاح مشابهی که آنها برای برادران وخواهران خودشان به کار می گیرند ، می نامند .

حتی عجیب ترـ از نظر آنهایی که فکرمی کنند که خویشاوندی کاملاً یک مقوله ی بیولوژیکی است ـ فرهنگ هایی وجود دارد کهدختران دایی را با واژه ی «مادر» (دقیقا مثل«مادر واقعی») می خوانند ، اما نه دخترعموهایشان که آنها را «خواهر» خطاب می کنند ! (ضمناً این شیوه های مختلف طبقه بندیفامیلی کم نیستند. مردم شناسان کشف کرده اند که این عناوین به جنبه هایی از سیستمخویشاوندی مردم مربوط می شود). مسلماً، شیوه ای که جوامع مختلف در «حوزه ی معنایی» خویشاوندان از نظر بیولوژیکی تقسیم می کنند ، جهانی نیست .

می توان مثال های دیگری ذکر کرد ، با این وصف نکته کلی روشن است ؛ فرهنگ ها جهانرا به طور متفاوتی تقسیم می کند ، مقولات مختلفی شکل می دهند و واقعیت اجتماعی وطبیعی خارج از توانایی های عینی اشیاء را دسته بندی می کنند ، البته این اختلافاتدر زبان از حاملان فرهنگ ناشی می شود .

زبان و جهان بینی ها

همان طور که پیش تر دیدیم ، بعضی از جنبه های یک زبان ، فرهنگ افرادی را که با آنسخن می گویند ، منعکس می کند . آیا ممکن است که دانستن یک زبان زمینه را برایگویندگانش مساعد کند که جهان را به شیوه های ویژه ای بنگرند ؟ آیا این امکان وجوددارد که مقولات و قوانین زبان آنها ، فهم مردم از واقعیات را تعین کند ؟

زبان می تواند از طریق واژگان و قواعدش برای برقراری ارتباطات در مورد موضوعاتیمانند زمان و مکان ، ادراکات و جهان بینی ها را شکل دهد .

فرهنگ واژگان هر زبان ،عناوین را به اشیاء کیفیات و اعمال ویژه ای اختصاص می دهد . واضح است که چگونه اینامر مردم را تشویق می کند که جهان واقعی را به طور انتخابی بپذیرند . برای مثالهنگامی که ما بزرگ می شویم به اینکه بعضی از نباتات «درخت» اند پی می بریم. بنابراین ما در مورد درخت به عنوان یک موجود واقعی فکر می کنیم ، اگر چه انواعزیادی از درختان وجود دارند ، اما همه ی آنها را با یک عنوان می شناسیم . اما ممکناست در زبان خودمان نباتاتی را که درختان می نامیم ، مردمان دارای یک زبان دیگر،تفاوت های جزئی تری بین این نباتات قائل شوند .

به علاوه ، زبان ممکن است مردم را به برقراری ارتباط در مورد زمان ، مکان ، رابطهبین افراد ، طبیعت و... وا دارد. این اجبار بالقوه می تواند روی شیوه ی سخن گفتنمردم و دیدگاه آنها در راستای تفهیم دیگران تأثیر بگذارد .

این ایده که زبان بر روی ادراکات و الگوهای فکری تکلم کنندگان آن و همچنین بر کم وکیف جهان بینی آنها تأثیر می گذارد به عنوان فرضیه «ورف ـ ساپیر» شناخته می شود ، که در سال ۱۹۴۰ – ۱۹۳۰ دو زبان شناسمردم شناختی آنرا پیشنهاد دادند ،ادوارد ساپیروبنجامین ورفمعتقد بودند که زبان به بیان جهان بینی گویندگان آن کمکمی کند . به این ترتیب در یک بخش با فراهم آوردن برچسب هایی برای انواع خاصی ازپدیده ها (اشیاء ، کیفیات و اعمال ) زبان های مختلفی مطابق معیارهای متفاوت بیانمی شود . بنابراین اندیشیدن در مورد تعدادی از پدیده ها نسبت به دیگر پدیده هاآسان تر است .

ویژگی هایی که پدیده ها را نسبت به هم تعریف می کند ، عواملی هستندکه از دیگر ویژگیها مهم تر محسوب می شود . با این وصف واژگان معاصر فیلتری درراستای جهت دادن به ادراکات ما فراهم می آورند . مجازاً می توان گفت ، واژگان ،کانال هایی در وجود فرد حفر می کند که افکار ما همانند الگویی قصد حرکت در آن رادارد .

و اما فرضیه ی «ورف ـ ساپیر» هوشمندانه تر از این بیانات است . ورف پیشنهاد کرد کهزبان تصور مردم را در مورد زمان و مکان تعین می کند . ورف مطرح ساخت که زبانانگلیسی متکلمان خود را به فکر کردن در مورد زمان و مکان و استفاده های در اینزمینه تشویق می کند (مثلاً «زمانی دراز» و «فاصله ای طولانی »). اگر چه زمان درواقع نمی توان به شیوه ی فاصله «دراز» یا «ناچیز» باشد .

همچنین متکلمان زبانانگلیسی هنگامی که در مورد واحد های زمانی سخن می گویند ، همان مفاهیمی را به کارمی گیرند که در مورد شمارش اشیاء به کار می برند (مثلا ً، «چهار روز» و «چهارسیب» ) ، اگر چه ممکن است که چهار شیئ را در یک زمان ببینیم ، اما این امر در موردواحد های زمانی امکان پذیر نیست . نهایتاً ، انگلیسی زبانان ، حوادث را بر مبنایزمان رویدادشان طبقه بندی می کنند : آنها که اتفاق افتاده اند ، آنهایی که در حالاتفاق افتادن هستند و آنهایی که اتفاق خواهند افتاد .

زیرا که آنها نوع ویژه ای از زبان را تقسیم می کنند ؛ گرچه ورف توضیح می دهد که «هوپی ها» از بومیان آمریکایی به شیوه ایمتفاوت در مورد زمان و حوادث سخن می گویند . آنها در مورد زمان حوادث دقیقاً معادلزمان گذشته ، حال و آینده در زبان انگلیسی بدون هیچ مقیاسی برای بیان مفهوم زماناز قالب های استعاره ی فاصله ای به عنوان حوادثی پیوسته استفاده می کنند و بیشتراز حوادث در حال اتفاق در طول روزها و هفته ها صحبت می کنند . ورف ادامه می دهد کهزبان هوپی متکلمانش را به یک درک متفاوت از گذر زمان هدایت می کند .

از فرضیه ی «ورف ـ ساپیر» می توانیم چه برداشتی داشته باشیم ؟ مسلماً، هیچ کدام ازما به عنوان یک انسان برای بیان واقعیت اقدام به جعل عنوان نمی کنیم ومحدودیت هایی در مورد زمان و مکان در راستای گرامر زبان به وجود نمی آوریم . ماباید برای برقرار ارتباط قواعد خاصی [ نظم] را رعایت نماییم . مطمئناً اینالزامات ، به ادراک ما با درجات خاصی جهت می دهد .

بنابراین به نظر می رسد که زباندر محیط پیرامون به شیوه هایی از فکر کردن ، درک کردن ، طبقه بندی کردن و عمل کردنتأثیر می گذارد . پس ، زبان تا حدودی دیدگاه ما را از واقعیت را «خلق می کند» . حال سؤال این است که تا چه حد ؟ به طور دقیق تر ، زبان به عنوان عاملی متمایز ازدیگر عواملی که بر ادراکات دیدگاه ها در مورد واقعیت تأثیر می گذارد چه اندازهحائز اهمیت است ؟

با این وجود فرضیه «ورف – ساپیر» به چند دلیل به طور چشمگیری مورد پذیرش قرارنگرفت . اول اینکه اگر یک زبان به میزان زیادی شیوه ی درک کردن و اندیشیدنمتکلمانش را شکل دهد ، در نتیجه انتظار خواهیم داشت به میزان زیادی در محدوده یزبان ، جهان بینی مردم را تغیر دهد . اما شکی نیست که جهان بینی ها سریع تر اززبان قادر به تغیر دادن هستند . چگونه می توانیم تغیرات جزئی که در ۱۵۰ سال اخیردر حوزه زبان انگلیسی و تغیرات کلی را که در جهان بینی انگلیسی زبانان به وجودآمده است ، توضیح دهیم ؟ چگونه می توانیم سرعت تغییر سنت های مذهبی را مانند اسلامو مسیحیت ، خارج از خاستگاه نخستین زبان شناسی در میان مردم با هزاران زبانگوناگون توضیح دهیم ؟

دوم ، اگر زبان قاطعانه ادراکات ، الگوهای فکری و جهان بینی ها را شکل می دهد ، پسباید تشابهات فرهنگی مشخص را میان متکلمان زبان ها با نیاکان عادی بیابیم . واضح تر اینکه، انتظار خواهیم داشت که همیشه تشابهات فرهنگی میان متکلمان زبان هایمرتبط بیشتر از متکلمان زبان هایی که کمتر به هم مرتبطند ، پیدا کنیم . گاهی اوقاتاین تشابهات قابل کشف هستند و متاسفانه اغلب اوقات این مشابهت ها پیدا نمی شوند.

با تجه به این دلایل و دیگر دلایل امروزه ، فرضیه ی «ورف ـ ساپیر» به وسیله یاکثر دانشمندان چندان مورد توجه قرار نمی گیرد . اما تحقیقات در این زمینه همچنانادامه دارد و ممکن است دستاوردهای آتی بعضی از تأثیرات غیر منتظره ی زبان برادراک ، شناخت و جهان بینی را نشان دهد .

منبع ترجمه:

Bailey, Garrick and Peoples ,James (۲۰۰۲) Essentials of Cultural and Thropology. USA Wadsworth Group

گریک بیلی و جیمز پیپلس

ترجمه :کژال باخویشی ومصلح کهنه پوشی