گفتمان های جهانی شدن

در سال های اخیر شاهد افزایش چشم گیر کاربرد واژه ی « جهانی شدن» بوده ایم این واژه , در بسیاری از زمینه ها , به نحوی مبهم و گنگ , نشانه ی تغییراتی است که در اقصا نقاط جهانی رخ داده است اما بخش اعظم کاربرد اخیر هیچ سنخیتی با مضامینی نداشته است که درمناقصه ی سی و چند ساله ی اخیر جامعه شناسان و انسان شناسان بر سر جهانی شدن و موضوعات مربوط به آن بسط و تحول یافته است

● اهمیت گفتمان ها

در سال های اخیر شاهد افزایش چشم گیر کاربرد واژه ی « جهانی شدن» بوده ایم . این واژه ، در بسیاری از زمینه ها ، به نحوی مبهم و گنگ ، نشانه ی تغییراتی است که در اقصا نقاط جهانی رخ داده است . اما بخش اعظم کاربرد اخیر هیچ سنخیتی با مضامینی نداشته است که درمناقصه ی سی و چند ساله ی اخیر جامعه شناسان و انسان شناسان بر سر جهانی شدن و موضوعات مربوط به آن بسط و تحول یافته است. اگر چه در سال های اخیر عده ای از جامعه شناسان مدعی شده اند که جهانی شدن مفهومی بسیارمهم است که عواقب بسیاری بار حال و آینده ی جامعه شناسی در بر دارد. اما فایده ی تحلیلی این مفهوم به تدریج شک برانگیز می گردد. به عقیده ی ما باید انواع و اقسام شیوه های کاربرد مفهوم جهانی شدن را مستقیما بررسی کرد و در صورت امکان آن ها و اقسام شیوه های کاربرد مفهوم جهانی شدن را مستقیما بررسی کرد و در صورت امکان آنها را در یک نظریه ی تغییر جهانی یا ، به عبارت دقیق تر، نظریه ی جهانی شدن دراز مدت ، ادغام کرد.

پس باید به شکلی نظام مند به مساله گفتمان های جهانی شدن بپردازیم . به رغم برخی تلاش های جامعه شناسان در راه مفهوم سازی دقیق و تحلیلی و چند بعدی از جهانی شدن ، حرف و حدیث های منفی و آشفته در باره ی «جهانی شدن » آن قدر بالا گرفته است که محققان سخت گیر فشردگی جهان به مثابه ی یک کل ، در یک چشم انداز تاریخی طولانی ، با این تکلیف شاق دست و پنجه نرم می کنند که در مواجهه با کاربرد سهل گیرانه و اغلب ایدئولوژیک واژه ی مذکور، چگونه سختگیری روشنفکرانه ی خود را حفظ کنند. در واقع وضعیت کنونی جهانی دشن ، نمونه ی اعلای شیوه ای است که مفاهیم و نظریات را نخست در علوم اجتماعی دقیق می پرورانند تا بعدا در « جهان واقعی » به گونه ای به کار رود که فایده و کارآیی تحلیلی و تفسیری آنها به مخاطره بیفتد.

این مخاطره در قضیه جهانی شدن بسیار نگران کننده تر است ، زیرا واژه ی مذکور در سال های اخیر، در گوشه و کنار جهان معانی ضمنی منفی ای کسب کرده است. جهانی شدن به منزله ی یک اصطلاح موهن به سرعت در حال جهانی شدن است و به تعبیری می توان گفت « جهانی شدن» دارد جهانی می شود. با وجود این ، اصطلاح « جهانی شدن» به موازات جهانی شدن، از رهگذر کاربرد در زمنیه های مختلف ، معانی خاصی نیز به دست می آورد . درواقع ، این اتفاق با دیدگاه ما ازجهانی شدن مطابقت دارد که آن را بیش از همه، مستلزم رابطه ای مداوم و پیچیده میان امر عام و امرخاص می دانیم . جهانی شدن به اصطلاحی شبه عام بدل گشته و در عین حال با کاربرد درمناطق ، جوامع ، رشته ها و ... مختلف حاوی معانی نسبتا خاصی شده است . یک نظریه ی بازنگرانه جهانی شدن باید این ملاحظه را مد نظر داشته باشد.

در پرداختن به مساله ی گفتمان های جهانی شدن قصد نداریم که « خلوص» تحلیل دانشگاهی را حفظ کنیم، بلکه راسخانه اعتقاد داریم کارهای اخیر دانشمندان علوم اجتماعی در باره ی چیزی که می توان آن را صرفا ن شکل گیری جهان» نامید الزامات مشخصی برای فهم عام و روزمره از کلیت جهان معاصر در برداشته است. به این معنا، بخش اعظم تحقیق حاضر در باره ی انبوه مسایلی که با مفهوم دردسر ساز جانی شدن مشخص می شود ، می تواند نقادانه به حساب آید. مخصوصا ، بخش اعظم تحقیق اخیر با هدف تبیین پیچیدگی های پدیده ای بوده است که برخی آن را « جامعه جهانی » نامیده اند( هر چند در باره ی این اصطلاح خاص هنوز هم با قید احتیاط سخن می گوییم.) با این امید که عموم افراد می توانند پیچیدگی های مذکور را دریابند و در دام تقلیل گرایی و ساده انگاری برآمده از گفتمان هایی که به ایجاز و اختصار در این مقاله ترسیم می کنیم نیفتند.

البته این که جهان معاصر پیچیده است اصلا حرف تازه ای نیست . گفتمان هایی که به اختصار بررسی می کنیم تا حدودی معطوف به تقلیل این پیچیدگی به یک عامل یا مجموعه ی بسیار کوچکی از عوامل اند . متقابلا عقیده ی ما این است که باید راهبردهای تحلیلی پیچیده سازی به وجود آید. می گویند یکی از وظایف علم ( و در بحث ما ، عمدتا علوم اجتماعی ) تقلیل پیچیدگی است ودر واقع ، همین تقلیل پیچیدگی ، ویژگی فراگیر زندگی انسان به شمار می رود. با این همه مخصوصا در بخش اعظم مطالعات جهانی ، باید تا آنجا که امکان دارد ، بیش از مبادرت به ساده سازی ، گستره پیچیدگی مذکور را نشان داد. به عبارت دیگر باید پیش از ادای وظیفه ی ساده سازی عمل کرد. گفتمان هایی که در این مقاله بررسی می شوند، عمدتا پیش فرض های ساده انگارانه ای در باره جهانی شدن و مشخصه های آن مفروض می دارند. به این اعتبار گفتمان های مذکور ، به معنای واقعی کلمه ، پیچیدگی را به سادگی تقلیل نمی دهند، بلکه با اصطلاحاتی ساده نگرانه آغاز می کنند و می شود گفت که درهمان اصطلاحات درجا می زنند.

● واژه و مفهوم جهانی شدن

شاید جالب ترین نکته در باره ی کاربرد اخیر اصطلاح « جهانی شدن» همین باشد که این اصطلاح در کاربردهای متعدد خود در روزنامه ها، کتاب های عامه پسند، مجلات ، برنامه های رادیو و تلویزیون ، ارتباطات اینترنتی و همچنین برخی محافل دانشگاهی، غالبا بدون هیچ گونه معنای شخصی به کار می رود . با این همه ، به نظر می رسد که جهانی شدن، در بسیاری از موارد در معنایی مشابه معنای ذیل به کار می رود:ترکیب درهم برهمی از پیمان های تجارت آزاد ، اینترنت و یک پارچه سازی بازارهای مالی که در حال محو مرزها و متحد کردن جهان در یک بازار منفرد و پرسود و اکنده از رقابتی بی رحمانه است (فریدمن ۱۹۹۶:۱۵A)

درادامه ی نقل قول فوق که از مطلبی در روزنامه ی نیویورک تایمز برگرفته شده است ، نویسنده تا آنجا پیش می رود که صحبت « رویگردانی از جهانی شدن» را پیش می کشد و جهانی شدن را به « قطار ترمز بریده ای که ویرانی به بار می آورد» تشبیه می کند. فریدمن به این نکته نیز اشاره می کند که رویگردانی مذکور در سراسر جهان روه به افزایش است و نمونه های مشخصی از اتحادیه های کارگری فرانسه ، هوداران بوکانان (Buchanan) در ایالات متحده و مستمری بگیران فرانسه ارائه می کند. اما مثال های متعدد دیگری نیز می توان ارائه کرد، از روشنفکران و سیاستمداران جوامع آمریکای لاتین و همتایان آنها در اروپای مرکزی و شرقی و نیز شرق وجنوب آسیا گرفته تا واتیکان و رهبران کاتولیک مناطق مختلفی چون برزیل و دانشجویان آفریقایی – آمریکایی در ایالات متحده و غیره و غیره در حال حاضر ، همین رویگردانی توجه ما را شدیدا به خود جلب کرده است.

آن کسانی که مباحث مربوط به جهانی شدن را به نحوی غیر نظام مند و بدون اطلاعات مکفی مطرح می کنند. اغلب چنین می پندارند و یا صریحا به زبان می آورند که جهانی شدن به معنای همگون سازی جهان است . متاسفانه ، حتا برخی از افرادی که ادعای تحقیقات جدی در زمینه ی علوم اجتماعی دانشگاهی دارند نیز به زعم ما به دیدگاه فوق گردن نهاده اند. نمونه های این افراد آن قدر پر شمار است که نمی توان در مقاله های کوتاه به ذکر موارد خاص پرداخت و انگ خرده گیری بر یک نفر یا جماعت قلیلی از افراد را به جان نخرید. به طور کلی خطر اصلی اینجاست که یک نوع « حقانیت سیاسی » نوظهور در سراسر جهان ساده انگارانه ندا در می دهد که هویت ها، فرهنگ ها و سنت های محلی و ملی ، از سوی نیروهای عظیم همگون سازی در معرض – اگر نگوییم براندازی – تهدید جدی قرار گرفته است.

اما جهانی شدن نه فقط از شائبه براندازی بری است ، بلکه عملا مستلزم اشاعه یا «ابداع » تفاوت و تنوع است ( رابرتسن ،۱۹۵۵) با این همه ، گفته ی فوق به معنای انکار این واقعیت نیست که در جوامع اواخر قرن بیستم ، درجه ی قابل توجهی از هم شکلی در آرایش نهادها به چشم می خورد. اما این هم شکلی ، به خودی خود، به یکسانی جهانی منجر نمی شود ، چرا که به رغم وجود الگوهای مشابه در بسیاری از نهادهای دولت –ملت های معاصر ، تفاوت های محلی قابل ملاحظه ای نیز وجود دارند.

چیزی که در جهانی شدن به میان می آید، فرایند پیچیده ای است که مستلزم درهم تنیدگی یکسانی و تفاوت یا ، به عبارت دیگر ، درهم تنیدگی عام گرایی و خاص گرایی است.( رابرتسن ، ۱۹۹۲) در جامعه شناسی ما را به گونه ای بار اورده اند که در چارچوب یک نوع گذار موقتی و در زمانی از خاص گرایی به عام گرایی بیندیشیم. اما اکنون ضروری است که ملاحظات مکانی و همزمانی را به حد در اندیشه ی خود وارد کنیم و مکان مندی خاص گرایی و تفاوت را به تمامی بررسی نماییم . این دیدگاه ، اساس نظریه پردازی ما از جهانی شدن است و خود به این حکم می انجامد که بخش اعظم گفتمان معاصر جهانی شدن فرایند مذکور را به روندهایی عام گرا وهمگون ساز تقلیل میدهد و آن گاه با تکهی بر روندهای خاص گرا و تنوع آفرین ، به بخش اول این معادله حمله می کند.

در این مقاله ، امیدواریم که از عهده ی نظریه پردازی مساله ی گفتمان جهانی شدن در مورد این موضوعات برآییم :

۱) زمینه های منطقه ای یا تمدنی ؛

۲) رشته های دانشگاهی ؛

۳) منازعات ایدئولوژیک ؛

۴) حوزه ی گفتمان های جنسیت مدار مربوط به جهانی شدن.

بحث گفتمان های جهانی شدن مستلزم کند و کاو در پیش فرض ها و کانون های بلاغی « گفتار جهانی شدن» است. به رغم گسترش نظریات نسبتا جامع جهانی شدن در سال های اخیر ( مثلا رابرتسن ، ۱۹۹۲؛ واترز ، ۱۹۹۵؛ اسپای بی ، ۱۹۹۶؛ هانزر ، ۱۹۹۶ بوئل ، ۱۹۹۴؛ فریدمن ، ۱۹۹۴؛ آلبرو ۱۹۹۷؛ آپادورای ، ۱۹۹۶، اکسفورد ۱۹۹۵ ؛ ببر، ۱۹۹۴) ، واقعیت امر این است که « جهانی شدن» نیز به شیوه های گوناگون و با مقاصدی متفاوت مورد استفاده قرار گرفته است. هرگونه کوشش جدی در راه ارائه گزارشی جامع از جهانی شدن، دراواخر قرن بیستم ، لزوما باید در پروژه یا برنامه ی تحقیقاتی خود، به ماهیت گفتمان های خاص و گسست ها و تداوم های میان آنها توجه داشته باشد. در این مقاله، تفاوت های میان گفتمان های جهانی شدن را به شکلی مقدماتی ترسیم می کنیم و آنها را به وظیفه ی چالش آفرین پیشرفت در پروژه ی ارائه نظریه ای تاریخ مبنا از جهانی شدن پیوند می زنیم . نظر به گوناگونی فزاینده ی شیوه های کاربرد اصطلاح جهانی شدن ، چنین پروژه ای تا حدودی دشوار می نماید. اما به عقیده ی ما ، باید این پروژه را ادامه داد. همان طور که گفتیم ، مضمون سازی از مسایل گفتمان های مختلف ، مخصوصا گفتمان های منطقه ای یا تمدنی ، عملی مناسب برای کاوش رابطه ی میان عام گرایی و خاص گرایی در مقیاس جهانی است. این گفتمان ها تا حدودی ، اقتباس های محلی از مفهوم عم گرای جهانی شدن به شمار می روند.

درخور ذکر است که به مناسبت سه دیدار اول رابرتسن از ژاپن در سال های ۱۹۸۶، ۱۹۸۷ و ۱۹۸۸ ، « جهانی شدن» را معمولا به « بین المللی شدن» (kukusaika ) ترجمه می کردند. ظاهرا ، مفهوم جهانی شدن(gulöbarizehon) تا اواخر دهه ی ۱۹۸۰ در ژاپن رواج چندانی نداشت و درمحافل بسیار محدود، عمدتا به ایده ی جهانی شدن اقتصادی منحصر می شد. در مقابل رویکرد رابرتسن ، از اواخر ده ی ۱۹۶۰ ( نتل و رابرتسن ، ۱۹۶۸) ، توجه به وجوه فرهنگی و سیاسی و دیگر وجوه جهانی شدن را درچشم انداز تاریخی طولانی به دنبال داشته است. پس رویکرد فوق به لحاظ گستره ی تحلیلی و عمق تاریخی ، رویکردی جامع است و مخصوصا به روش هایی پرداخته که تمدن های مختلف از طریق آنها سهم خودر را در قبال تاریخ جهانی و برساختن جهان مدرن ایفا کرده اند. به بیان دقیق تر، فرهنگ، ارجاعی صرف به قلمرو واکنش بر ضد جهانی شدن اقتصادی قلمداد نشده و در عوض ، در گسترده ترین معنای خود به عنوان وجه (aspect) حیاتی جهانی شدن ، ادراک شده است. عبارت مشهور جهانی شدن فرهنگ ، به هیچ وجه پاسخگوی علاقه ی ما به عوامل تاریخی نیست. به این دلیل که در صورت بندی فوق ، غالبا چنین القا می شود که یک نوع همگون سازی فرهنگ در مقیاسی جهانی درحال وقوع است . اگرچه این ادراک ، مایه هایی از واقعیت را درخود دارد اما یقینا، شیوه های بروز تضادهای فرهنگی در سراسر جهان و درگذشته و حال را نادیده گرفته است . به بیان دقیق تر ، باید بر این واقعیت تاکید کنیم که دیدگاه ما از جهانی شدن ، تضادهای فوق را نیز در خود جای می دهد. خلاصه این که ، تضادها ، بحران ها، تنش ها وغیره ، ویژگی اصلی جهانی شدن هستند. موضوع بسیار مهم آن است که تمام این موارد ، در بطن جهان جهانی شدن هستند. موضوع بسیار مهم آن است که تمام این موارد ، در بطن جهان به عنوان یک مکان منفرد روی می دهند و عاملی عمده در تکوین آن هستند ( رابرتسن ، ۱۹۹۲) ؛ صرفنظر از گوناگونی های خاص گرایانه در مورد موضوعات عام گرایانه نیازی به ذکر ندارند.

جهانی شدن در اصلی ترین معنای خود، از یک سو متضمن فشردگی تمام جهان و از سوی دیگر، متضمن افزایش سریع درخودآگاهی کل جهان است . جهانی شدن معاصر ، وضعیتی جهانی ایجاد کرده است که تمدن ها، منطقه ها ، دولت – ملت ها ، ملت های محدود به دولت ها یا فراتر از آنها و مردم بومی را بیش از پیش ملزم می کند تا تاریخ ها و هویت های خاص خود را بسازند ( یا دست کم، سنت های خاص خود را به شکلی گزینشی ، به خویش اختصاص دهند.) درواقع ، امروزه نیروهای مختلفی در کار است که به نهادی شدن جهانی چشمداشت تفاوت (expectation of difference) منتهی می گردند( رابرتسن ، ۱۹۵۵) . به عبارت دیگر ، در جهان معاصر ، توقع و چشمداشت بی همتایی (uniqeness) ودر نتیجه ، توقع تنوع ، رو به افزایش است . همان طور که هم شکلی سازمان ها و رسوم را در سراسر سجهان به مثابه یک کار جهانی روی می دهد که هم شکلی سازمان ها و رسوم را در سراسر جهان به مثابه یک کار تسهیل می کند( میر و همکاران، ۱۹۹۶) سخن گفتن از مقاومت محلی در برابر امر جهانی ، کم کم به ویژگی محوری حقانیت سیاسی جهانی تبدیل می شود، اما حضور فراگیر این گرایش نشان می دهد که دفاع از امر محلی با اشاعه ی آن ، درواقع ، پدیده ای جهانی است .

ویژگی اصلی « خودآگاهی کاذب » معاصر این است که جهانی بودن محلی بودن را انکار می کند، یعنی از تشخیص و تصدیق [این واقعیت ] در می ماند که ایده های مربوط به امر محلی وامر بومی و غیره در انواع و اقسام سازمان ها و جنبش های بین المللی و فراملی بازتولید می شوند.

با تمام این حرف ها، در گوشه و کنارجهان ، بااین دیدگاه رایج مواجه می شویم که جهانی شدن مانند سیلابی است که جهان را با خود می برد و بی همتایی محلی و ملی را مضمحل می کند؛ تیشه زدن به ریشه ی حق حاکمیت ملی که جیا خود دارد. این ایده که جهانی شدن یکسره تیشه به ریشه ی خودمختاری دولت- ملت می زند، سخنی عجیب و غریب است ، زیرا دلوت- ملت که شباهت های شکلی قابل ملاحظه ای در سراسر جهان دارد، این شباهت ها را درچارچوب یک فرهنگ جهانی مربوط به دولت – ملت بودن (nation-stateness) کسب کرده است ( میر، ۱۹۸۰۹ . به بیان ساده تر، جهانی شدن ، دولت – ملت را در مقام کنش گر نیرومند صحنه ی جهانی تثبیت کرده است . ادعای تجربی فوق در تقابلی آشکار با این نظر متعارف تر است که جهانی شدن را درحال تخریب دولت- ملت می داند . به عبارت دقیق تر ، ما شاهد روندهایی در جهت یک جهان بی مرز و ، در عین حال ، بر پا نگه داشتن دولت – ملت هستیم .

شکی نیست که جنبش ها و احزاب ملی گرا در سال های اخیر نمود چشمگیری داشته اند و بیان سیاسی ملی گرایی ( ونیز علاقه ی محافل دانشگاهی به ملی گرایی ) در اوج بوده است. غلیان آشکار احساسات ملی گرایانه در سال های اخیر ، مشروعیت محلی خود را تا حدودی از رهگذر مخالفت با « جهانی شدن» طلب می کند و به دست می آورد . با این همه ، تحول تاریخی ملی گرایی آن چنان با تاریخ مدرن جهان شدن درهم تنیده است که فرایند مذکور، بیشتر از آنچه به نظر می رسد ، پیچیدگی می یابد. دولت – ملت به عنوان وجهی از جهانی شدن ، یعنی یک فرایند تاریخی طولانی مدت، تکوین یافت . ملی گرایی نیز از رهگذر تحولات جهانی ( ونه صرفا در سراسر جهان) تسهیل شده است. روی هم رفته ، اصل حق تعیین سرنوشت ملی، به رغم اعتراضات فراون اصلی مشترک بوده و هست ؛ اصلی که در مقیاسی جهانی مورد تایید و اعتراض قرار می گیرد. این واقعیت که « جهانی شدن» در اطراف و اکناف به نماد الغا یا استعلای تمامیت ملی بدل شده است ، حق انکار یا نادیده گرفتن این واقعیت مهم را به ما نمی دهد.

اگرچه جهانی شدن را به سیلابی ویرانگر تشبیه کرده اند اما غالبا آن را درچارچوبی عمدتا اقتصادی یا اقتصادی – سیاسی ( به عنوان شکل جدیدی از امپریالیسم اقتصادی و فرهنگی ، غربی گرایی ، آمریکایی شدگی یا صرفا چهره ی جدید استعمارگری ) بازنموده اند با این همه، شایان ذکر است که جبنش های اجتماعی مخالفت بعد اقتصادی و دیگر ابعاد جهانی شدن، در ایالات متحده و دیگر ممالک غربی روز به روز نمود بیشتر می یابند . پس جنبش های ضد جهانی به هیچ وجه به کشورهای غیر غربی محدود نمی گردند. در واقع چه بسا قدرت سازماندهی و سرعت رشد این جنبش ها در ممالک به اصطلاح غربی ، برتر و بیشتر از دیگر نقاط جهان باشد. از دیدگاه نظریه ی جهانی شدن ، احساسات یا جنبش های ضد جهانی را باید ویژگی جالب صحنه ی جهانی معاصر و ویژگی بسیار مهم کل فرایند جهانی شدن به حساب آورد. درواقع همین که جنبش های مذکور به صراحت داعیه ی ضد جهانی بودن دارند، نشان می دهد که افزایشی در آگاهی جهانی وجود دارد و خودآگاهی جهانی رو به افزایش است . بنابراین ، مخالفت با « جهانی شدن» امری متناقض نماست. رشد این قبیل مخالفت ها یا مقاومت ها، گستره ی خودآگاهی کل جهان را وسعت و عمق بیشتری می بخشد. خودآگاهی جهانی که جز جدایی ناپذیر جهانی شدن است، به موازات مخالفت با جهانی شدن در معنای محدود وتقلیل گرایانه ی آن رشد می کند.

با این حساب باید اذعان کرد که پیدایش جنبش های ضد جهانی ، نظریه پردازی جهانی شدن را قطعا با چالش های بیشتر ی مواجه می کند . این واقعیت که برخی جنبش های ضد جهانی ، سازمان فراملی دارند، ماهیت چالش مذکور را به نمایش می گذارد. در هر حال گرایش آشکاری وجود دارد که سازماندهی جنبش های ضد جهانی بر مبنایی بین المللی یا فراملی و غیر دولتی صورت پذیرد که یکی از جالب ترین نمونه های آن ، سازمان بین المللی افراد بومی است.

بخش اعظم آثار نظری جامعه شناسان در باره ی جهانی شدن ، حاصل تحقیقات جامعه شناسانی از بریتانیا، اسکاندیناوی، استرالیا و معدودی نیز از ایالات متحده است . به همین درمیان نویسندگان « غیرغربی » گرایشی قوت گرفته است که از جهانی شدن به گونه ای سخن بگویند که انگار نسخه ی دیگری از همان غرب گرایی معروف است . این دیدگاه ، عمدتا متعاقب اظهارنظر گیدنز اشاعه یافت که جهانی شدن را یکی از پیامدهای مدرنیته و مدرنیته را یکی از محصولات غرب می دانست ( گیدنز ۱۹۹۰) . هرچند خود گیدنز ، در برخی تکدیب ها، جهانی شدن رامعادل غرب گرایی نداسنت( رجوع کنید به تاملینس ، ۱۹۹۱). درتقابلی آشکار ، ما به این حکم اعتقاد داریم که مجموعه ای از محل ها و اشکال متفاوت مدرنیته وجود داشته است . ( رابرتسن ۱۹۹۵؛ تربورن ، ۱۹۹۵)

از این رو، اصرار داریم که جهانی شدن نباید شکلی از غرب گرایی انگاشته شود و بیشتر باید به روش هایی پرداخت که جوامع وتمدن های خاص غیر غربی ، از طریق آنها، سهم بسیاری در کل فرایند جهانی شدن ایفا کرده اند. در واقع گستره و میزان نفوذ فرهنگی چیزی که در جوامع و تمدن های غیر غربی عموما غرب خوانده می شود( هر چند« غرب » مفهومی مناقشه برانگیز است ) ، هنوز هم در آغاز راه خویش است . از بازی روزگار، روشنفکران غیر غربی از پذیرش این واقعیت سرباز می زنند که فرایند سدها ساله ی جهانی شدن مستلزم مشارکت عظیم غیر عرب در برساختن جهان مدرن رو به فشردگی بوده است.

جهانی شدن صرفا موضوعی مربوط به ساختار نیست، بلکه به کنش گری(agency) هم مربوط می شود. این دیدگاه کیدنز که جهانی شدن را یکی از پیامدهای مدرنیته می داند، در واقع، مکمل دیدگاه عامی بوده است که به وفور در به اصطلاح جهان سوم و دیگر مناطق غیر غربی جهان و نیز محافل حقانیت سیاسی درغرب یافت می شود( هر چند خود گیدنز، در ده های اخیر ، بخش اعظم آثارش را به مضمون کنش گری اختصاص داده است.) شالوده ی دیدگاه مذکور این است که غرب از موقعیتی موسوم به موقعیت سلطه جویانه (hegemonia) در جهان به مثابه ی یک کل برخودار است. پس به یک معنا، کسانی که داعیه ی نمایندگی گروه های فرودست یا سرکوب شده را دارند علاقه مندند که غرب را به صورتی بسیار مسلط بنمایانند و درنتیجه، جهانی شدن را شکلی از غرب گرایی یا امپریالیسم یا چهره ی جدید استعمارگری بیندازند. بر مبنای این دیدگاه، بسیاری از جوامع غیرغربی، قربانیان بدون کنش گری محسوب می شوند و « جهانی شدن» صرفا به نماد موهن کلیه ی چیزهایی بدل می گردد که گفته می شود جوامع مذکور را آلوده یا مختل می کنند.

ترکیب موضع نظری گیدنز و دیدگاه زیردستان ، به لحاظ تجربی بسیار گمراه کننده است. این دودیدگاه متفقا به جاودانه ساختن تصویری از عرصه ی جهانی همت می گمارند که بر قشربندی جهان به عناصر فعال فرودست، هیچ نقش مثبت و سازنده ای در فرایند جهانی شدن قایل نمی شود. به عبارت دیگر، گفتار جهانی شدن، مبنای روش هایی می شود که به واسطه ی آنها، مردمان سراسر جهان در باره ی روندهای یکه خود یا رهبران ساسی و روشنفکران انها نمی پسندند، غرولند کنند. به عبارت دیگر جهانی شدن به سرعت درحال تبدیل به یک نوع سپر بلا برای انواع واقسام مشکلات بوم شناختی، اقتصادی، روانی ، پزشکی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی است. در این معنای خاص ، جهانی شدن درخطر بدل شدن به یک شعار صرف است و نه یک مفهوم جدی علوم اجتماعی . پس جهانی شدن به منزله ی یک شعار ، نماد بخش اعظم نفوذ جوامعی با سازمان ملی در دیگر جوامع مشابه است. این دیدگاه بر این فرض غیر واقعی متکی است که ملت های برخودار از همگونی داخلی ، پدیده هایی طبیعی هستند. در حالی که ملت همگون ، فقط در ۲۵۰ سال گذشته ، یکی از مشخصه های بارز جهانی بوده است ( مک نیل ۱۹۸۶).

از سوی دیگر، اگر با این گزاره ی ساده و بنیادین آغازکنیم که جهانی شدن ادغام کل جهان در یک « مکان منفرد» است ( مکانی که محل برپایی یک مقوله ی نوین جمعی اما یقینا نا پیوسته است ) ، آن گاه بر ماست که پویش عملی و تارخی طولانی فرایند تکوین آن را بررسی کنیم . بدین معنا که باید انواع و اقسام مشارکت های بالفعل و بالقوه در تکوین چیزی با اسامی مختلفی مانند نظام جهانی، نظام فراگیر ، جامعه ی جهانی، جامعه ی فراگیر، عالم جهانی (global ecumene) صحنه جهانی یا عرصه جهانی را درنظر آوریم . اما قصد ما این نیست که در این مقام به برسی شایسته ترین شاه مفوم در توصیف کل جهان بپردازیم . همّ ما متوجه راه هایی است که موضوع بغرنج جهانی شدن را درپیوند با فشردگی جهان عملا به بحث گذارند( یا به عبارت دقیق تر، بلاغت جهانی شدن چگونه از ساختی استدلالی برخوردار می شود.) حتا اگر در صدد حذف «جهانی شدن» از گفتمان دانشگاهی بر می آمدیم ، هم چنان با پرسش های مبرم در خصوص میزان فزانیده ی فرایندهای فراملی ، منازعات جهانی بر سر حقوق بشر، مسایل بوم شناختی جهانی، اقتصاد جهانی و بسیاری از دیگر مسایل مربوط به فشردگی معاصر جهان ، دست به گریبان بودیم . به عبارت دیگر، موقوف کردن مفهوم ( یا شعار) جهانی شدن همچنان ما را با مسایل اجتناب ناپذیری مواجه می کند که بسیار جدی تر از اهمیت دانشگاهی آن هستند.

● گفتمان های جهانی شدن

دست کم چهارنوع گفتمان جهانی شدن را می توان برشمرد که به لحاظ تجربی همپوشی دارند. اول ، انبوهی از گفتمان های تمدنی یا منطقه ای از قبیل گفتمان های شرق و جنوب آسیا ، اروپای شرقی ، اروپای غربی ، آمریکای لاتین و غیره . حتا درون همین گفتمان ها هم گوناگونی بسیاری وجود دارد. دوم گفتمان های رشته ای از قبیل گفتمان های اقتصاد و مطالعات بازرگانی، مطالعات فرهنگی، ارتباطات و مطالعات رسانه ای، مطالعات سیاسی، انسان شناسی ، جامعه شناسی و موارد دیگر. در اینجا هم گوناگونی های درون رشته ای بسیاری به چشم می خورد. سوم ، گفتمان های ایدئولوژیک جهانی شدن است. برای سهولت کار، عجالتا می توان از گفتمان های چپ و راست نام برد، بایان تاکید که هم در راست ایدئولوژیک وهم درچپ ، هر دو گفتمان طرفدار و مخالف جهانی شدن دیده می شود. چهارم ، گفتمان های متغیر زنانه و مردانه که در باره ی آنها در جای خود بیش تر سخن خواهیم گفت.

۱) تا انجا که به گفتمان های منطقه ای یا تمدنی مربوط می شود ، گفتمان هایی از جهانی شدن را در این دسته جای می دهیم که درواقع تاکید چندانی بر مفهوم جهانی شدن به معنای واقعی کلمه ندارند. مثلا در سال های ایخر مباحثات بسیاری بر سرعلوم اجتماعی بومی آفرقا، آسیای جنوب شرقی و دیگر نقاظ درگرفته است . بخش بزرگی از این مباحثات ، ظاهرا با نیت اشاعه ی شیوه هیا بدیل و بومی انجام جامعه شناسی از منظر تمدنی خاص صورت گرفته است و خود شیوه ای است برای حقنه یان قبیل جهان بینی ها به درون گفتمان جهان علوم اجتماعی و ایجاد مقاومت « محلی » دربرابر آنچه تلاش های « سلطه جویانه » برای ایجاد و حفظ یک شکل غربی ( یا دقیق تر بگوییم ، یک شکل آمریکایی ) از گفتمان عام گرا تلقی می شود. چنین استدلال شده است ( رابرتسن ، ۱۹۹۲) که گفتمان بومی سازی درواقع وجه حیاتی جهانی سازی به شمار می رود( هرچند استدلال مذکور را نمی توان در اینجا تکرار کرد.) با این همه ، باید خاطر نشان کرد که یک نوع گفتمان بومی سازی وجود دارد که آشکارا جهانی است . دراوایل دهه ی ۱۹۸۰ ، سازمان ملل ، کار رسمیت بخشیدن به مساله افراد بومی را آغاز کرد. این کار سهم زیادی در افزایش دغدغه های جهانی و « بین المللی» نسبت به مشکلات و محرومیت های آوارگان و بومیان داشت و به تشکیل سازمان های فراملی و افراد بومی منتها گردید. ( هرچند باید تاکید کرد که این قبیل سازمان ها، قبل از رسمیت یافتن بومی بودن د رسازمان ملل هم عملا وجود داشتند.)

البته درون مناطق هم گسست هایی به چشم می خورد. یک مثال خوب انحراف فرانسه از دیگر گرایش های « ملی » بارز در اروپیا غربی است . درمیان روشنفکران و سیاستمداران فرانسوی ، در سال های اخیر نوعی وسواس بیمارگونه در کاربرد اصطلاحات جهانی شدن پیدا شده است که اصطلاح مذکور را متضمن یک نوع تهدید عظیم « انگلیسی – آمریکایی » یا «انگلیسی – ساکسون » بر ضد تمامیت ، جامعه ، فرهنگ و زبان فرانسوی، به طو راخص و دیگر جوامع ، به طور اعم می داند. به این طریق روشنفکران فرانسوی معاصر، تقریبا به طور کلی خود را از منازعات روشنفکری بر سر جهانی شدن کنار کشیده اند، منازعه ای که درواقع یکی از بزرگترین روشنفکران فرانسوی، امیل دورکیم ، با پی گیری علاقه ای فرانسه محور به همین موضوع درنوشته های کنت و مخصوصا سن سیمون ، سهم زیادی در ان داشت ( رابرتسن ، ۱۹۹۳) . ضد جهانی گری روشنفکران فرانسوی را می توان با کمی دقت پروژه ی فرانسوی جهانی شدن و بدیل شکل فعلی و عملی جهانی شدن توصیف کرد. درواقع ، برخی خصومت های منطقه ای بر ضد جهانی شدن را می توان به درتسی زیر بنای پروژه های بدیل جهانی شدن محسوب کرد. به عبارت دیگر، اعتراض مذکور، مخالفت با جهانی شدن به معنای واقعی کلمه نیست . بلکه با شکل خاصی از جهانی شدن موجود مخالفت می شود . به همین سبب همین ملاحظه ، باید میان فرایند کلی وعمومی جهانی شدن و پروژه های حساب شده ی جهانی شدن تمایزی تحلیلی قایل شد. هرچند اعمال این تمایز به لحاظ تجربی چندان ساده نیست .

نمونه ی دیگری از گسست منطقه ای در آسیای جنوب شرقی است ، جایی که معنا و اهمیت « جهانی شدن» در منطقه ی مثلت طلایی ، متشکل از تایلند و لائوس و برمه ( میانمار) ، از کشوری به کشور دیگر فرق می کند. سواجی چانتانوم دریافته که درتالیند گفتمان « جهانی شدن» تکامل بسیار یافته است و گرایش نیرومندی وجود دارد که معنایی اقتصادی یا سیاسی – اقتصادی به جهانی شدن اطلاق شود. همان طور که توقع می رود، این گرایش در میان نخبگان تاجر و همتایان دانشگاهی آنها بسیار مشهود است . درواقع ، دفتر سلطنتی ادبیات تایلند، در تلاش برای تثبیت معنای جهانی شدن ، ترجمه ای رسمی و صحیح از واژه ی مذکور ارائه کرده است . ترجمه ی رسمی این واژه (logapiwatana) است که مرکب از کلمه ای تایلندی به معنای «جهان» و کلمه (apiwatana) به معنای « گستردن ، رسیدن و جلب حمایت » است . این معنای رسمی – که پایبندان به معنای اقتصادی تک بعدی آن را به سهولت نپذیرفته اند- به زعم چانتانوم ، به معنای « گسترش جهان ، گستردن جهان و تغییر دادن و تاثیر گذاشتن در سراسر جهان» است . واژه ی (loganwatra)که قبل از اعلامیه ۱۹۹۴ دفتر سلطنتی ادبیات در واژه نامه ی سلطنتی تایلند وجودداشت، مقبول طبع تایلندی هایی است که جهانی شدن را در چارچوبی عمدتا اقتصادی می نگرند. (loganwatra) ، توسعا به معنای « متابعت از جهان » است .

چانتانوم دریافته است که برخلاف هرج ومرج حاکم بر معنای جهانی شدن در تایلندی ، در کشور لائوس گفتمان عمومی جهانی شدن تظاهر کم تری داشته است ؛ اما این واژه درمیان نخبگان دولتی و تجاری پایتخت ، وین تیان ، کاربرد فراوانی دارد. درمیان این نبخگان تفاوت عمده میان کسانی است که در یک سو ، جهانی شدن را استعمارگری نوین می دانند و کسانی که در سویی دیگر ، جهانی شدن را یک چالش اقتصادی اجتناب ناپذیر در مقابل جامعه ی لائوس تلقی می کنند. بالاخره ، گفتمان جهانی شدن در میانمار به هیچ وجه تظاهر چشم گیری ندارد و هیچ ترجمه ی رسمی برمه ای از واژه ی جهانی شدن موجود نیست . در واقع درمیانمار ، اگرچه صفت « جهانی » به تنهایی کاربرد دارد ، اما معنای آن به ندرت درک می شود.

در نقطه ی دیگری از جهان، درکشورهای اروپای مرکزی و شرقی که اخیرا استقلال خودر ا به دست اورده اند. میزان قابل توجهی از احسابات ضد جهانی شدن به چشم می خورد. احساسات مذکور بر پایه ی این فرض (غلط ) استوار است که جهانی شدن به معنای همگون سازی فرهنگی غربی است و یا یان که جهانی شدن از طریق رشد سریع اقتصاد جهانی بازار و دیگر ابعاد خود، متضمن فقدان حق حاکمیت است ( که به درجاتی در مورد تمام ملل رخ می دهد.)

به همین ترتیب ، در آمریکای لاتین ، برداشتی عمدتا اقتصادی را از جهانی شدن می توان یافت که در ظاهر تا حدود زیادی ثمره ی هیجانات ناشی از ایده ی هانی شدن در محافل تجاز و اقتصاددانان است . این نوع برداشت درمیان مارکسیست ها و نو مارکسیست ها نیز دیده می شود، اما آنها اشتیاق اقتصاد دانان برای جهانی شدن اقتصاد سرمایه داری را ندارند(یانی ، ۱۹۹۲ و ۱۹۹۵) . در حال حاضر درمجلات و روزنامه ها و محافل دینی و دانشگاهی برزیل درمورد جهانی شدن بسیار بحث می شود. در واقع این کلمه به « شعار روز» بدل شده است وعمدتا در چارچوب های اقتصادی به کار می رود. درنتیجه، گفتار قابل ملاحظه ای در باره ی هویت برزیلی در رویارویی با فراز و نشیب اقتصاد جهانی وجود دارد.

۲) در گفتمان های رشته ای جهانی شدن، مسلما گرایشی را می توان یافت که فرایند جهانی شدن را به قلمرو خود ارجاع رشته ی مربوط تقلیل دهد. بارزترین نمونه ی این تقلیل گرایی را اشکارا در گفتمان اقتصادی رو به رشد جهانی شدن می توان یافت در این مورد ، جهانی شدن به مثابه یک فرایند درچارچوبی منحصرا اقتصادی نگریسته می شود و در تاکید خاصی بر رشد و تبلور اقتصاد جهانی ( سرمایه داری ) ، ( و تاحدودی رشد سریع موسسات اقتصادی جهانی ) صورت می گیرد. در گفتمان خویشاوند گفتمان اقتصادی ( یعنی مطالعات بازرگانی ) نشانه هایی از دور شدن از دیدگاه مربوطه می توان یافت ، چرا که به تمایز اجمعی و فرهنگی بازارهای خاص ( و درواقع به ایجاد بازارهای خاص دستجات مصرف کننده ) بسیار توجه می شود( رابرتسن ، ۱۹۵۵) . در هر حال با توجه به استیلای جهانی اقتصاد و اقتصاددانان در زمینه های با نفوذ سیاسی ملی و بین المللی و فراملی روند نیرومند ی که تمامی مناطق جهان را در می نوردد( نتل و رابرتسن ۱۹۶۸؛ مارکوف و مونتسیوس ، ۱۹۹۳) تعجبی ندارد که گفتمان اقتصادی جهاین شدن این چنین فراگیر باشد، آن قدر که حتا محققان سایر رشته ها نیز به کرات گمان می کنند موضع اقتصادی ، موضعی نهایی است . حتا برخی از جامعه شناسان ( به ویژه در ایالات متحده) اینامر را بدیهی می دانند که منظور از جهانی شدن، جهانی شدن اقتصادی است ( رجوع کنید به هرست و تامپسن ، ۱۹۹۶) در زاویه ای متفاوت ، جامعه شناسان مکاتب نظام های جهانی هستند که در خلال بیست و چند سال گذشته به بررسی تکوین دراز مدت نظام جهانی مدرن درچارچوب نحله ی خاصی از تاریخ اقتصادی پرداخته اند. در این جریان ، والرشتاین ، شخصیتی محوری بوده است . بنابراین حتا درون جامعه شناسی نیز میتوان برداشتی کاملا اقتصادی از جهانی شدن یافت ( هرچند در پیشبرد نظریه ی نظام جهانی ، جامعه شناسان تنها نبوده اند) اما باید خاطر نشان کرد که نظریه پردازان و محققان تجربی نظام جهاین به معنای واقعی کلمه مشتاق مفهوم جهانی شدن نبوده اند( رجوع کنید به ابولقود ، ۱۹۹۱) .

در این مقاله قصد نداریم که مشخصات کلیه ی گفتمان های رشته ای جهانی شدن را ارائه کنیم ، اما مفهومی از جهانی شدن که مخصوصا توسط محققان حوزه ی ارتباطات و مطالعات رسانه ای اشاعه یافت باید در اینجا ذکر گردد. به این دلیل که مفهوم جهان در حال تبدیل به« دهکده ای جهانی » اصلا از آثار مراشال مک لوهان در دهه ی ۱۹۶۰ و در اشاره به روندهای رسانه ای نشات گرفت . اگرچه ادعای گزافی است که کلیه ی محققان حوزه ی ارتباطات و علوم رسانه ای را هوداران مک لوهان بنامیم ، اما تصویر دهکده ی جهانی تاثیر بسیار سترگی داشته تاثیری که در واقع به فراسوی این رشته ی دانشگاهی راه یافته است. مفهوم جهان به مثابه یک کل که رسانه های جهاین آن را تعریف می کنند و شکل می دهند ( که سد البته رسانه های الکترونیک نیون، دورنگار، اینترنت و پست الکترونیکی راهم شامل می شود) ، همچنین پابرجاست. البته مک لوهان کانادایی بود ، اما به زعم ما ، در برخی نقاط جهان او را کارگزار امپریالیسم فرهنگی آمریکا می پندارند. در هر حال شایان ذکر است که گفتار مک لوهان در باره ی دهکده ی جهانی با کاتولیک گرایی او پیوند خورده است و کلیسای کاتولیک رم نیز ( به رغم مخالفت کنونی خود با جهانی شدن « غیردینی » ) در برخی ادوار تاریخی خود ، قطعا پروژه ی جهانی شدن کاتولیکی را در صدر برنامه های خود جای داده است .

۳) در لا به لای گفتمان های منطق ای و رشته ای فوق ، گفتمان های ایدئولوژیک هم هست. این گفتمان ها هم در چپ و هم در راست به هر دو شکل طرفداری از جهانی شدن و مخالفت با آن بروز یافته است. بنابراین در نظریه ی نظام های جهانی به دیدگاه غالبی بر می خوریم که از برساختن نظام جهانی مدرن و سرمایه داری استقبال می کند، چرا که پیش درآمد لازم و موعود گذار به جهان سوسیالیسم است. در عین حال ، در جناح چپ ، با این دیدگاه رایج نیز مواجه می شویم که جهاین شدن ، جنبش های « محلی » رهایی بخش را فلج می کند و یا اینکه جهانی شدن نشان دهنده ی استیلای شرکت های چند ملیتی ( یا فراملی ) و نیز سازمان های جهانی از قبیل بانک جهانی ، صندوق بین المللی پول و سازمان جهانی تجارت است ( که احتمالا آزادی و ابتکار عمل محلی را در نطفه خفه می کند.) در این حوزه نیز دغدغه های بوم شناختی را به وفور می توان یافت . اگر به جناح راست بنگریم ، همین گوناگونی ها را می بینیم . برخی از دست راستی ها (از قبیل محافظه کاران مسیحی در ایالات متحده یا ملی گرایان افراطی در نقاط مختلف جهان) عاشق ارایه چشم اندازی وحشتناک از « نظم نوین جهانی » هستند و تمایل دارند آن را موثرتین راه بازنمایی پدیده ای بدانند که دیگران جهانی شدن می نامند. دراینجا نیز بااین دیدگاه مواجه می شویم که « امر محلی » ( مفهومی که بیشتر اشاره کردیم می تواند امر ملی را هم در برداشته باشد) به تدریج تحت الشعاع امر جهانی قرار گرفته است . اما از طرف دیگر ، در جناج راست ایدئولوژیک ، به این استدلال نیز برمی خوریم که جهانی شدن، آزادی سرمایه داری از ظروف ملی تاریخی آن است و یک نیروی توان افزا برای موفقیت اقتصادی برخی از جوامع سرمایه داری و کل سرمایه داری به شمار می رود. در اینجا به مخلوط جالبی از هم گرایی و واگرایی نسبت به « انترناسیونالیسم » برمی خوریم که برای مدت های مدید، یکی از اهداف عمده ی بسیاری از مارکسیست های دهه های گذشته بوده است.

۴) در گفتمان کلی در باره ی جهان به مثابه یک کل ، تفاوت های جنبشی نیز وجوددارد.(رجوع کنید به رابرتسن ، ۱۹۹۲: ۸-۱۰۵). اگرچه در برخی محافل فمینیستی تمایلی نیرومند وجود داشته است که امر محلی را تکریم کنند و درواقع گفتمان (های) جهانی شدن را نوعی مشغله ی مردانه تلقی کنند، اما به نظر می رسد که این وضعیت درمتون فمینیستی در حال تغییر است . دانشگاهیان و روشنفکران فمینیست، بیش از پیش ، به این طرز نگرش رو می آورند که یک دیدگاه زنانه در باره ی وضعیت جهانی مطلوب و در واقع ضروری است . این امر تا حدودی به دلیل افزایش دخالت زنان در سازمان های فراملی و رشد جنبش جهانی زنان میسر شده است . زنان عمل گرا بیش از پیش به این واقعیت پی می برند که موقعیت زنان یک مساله جهانی است . به عبارت دیگر، زنان عمل گرا و دانشگاهی از گوشه و کنار جهان بیش از پیش به خودآگاهی از خود جهان دست می یابند و در می یابند که تداوم تاکید بر محلی بودن قدرت و نفوذ زنان را شدیدا محدود می کند.

گفتمان فمینیستی جهانی شدن به امری رغبت دارد که می توان را جنبه ی اجتماعی (communal) جهانی بودن و جهانی شدن نامید(رابرتسن، ۱۹۹۲). به عبارت دقیق تر، این گفتمان ، گرایش مردانه ی بررسی وضعیت جهانی در قالب انحصاری اقتصاد یا « سیاست جهانی» را در بافت موقعیت قرار می دهد. خلاصه این که در میان زنان علاقه مند، تمایل قوی تری هست که جهان را به عنوان یک اجماع در نظر بگیرند، همان طور که دیگران جهان را از زاویه ی مسایل زیست محیطی و بوم شناختی می نگرند. بر مبنای دوره های درسی ما در باره ی مسایل جهانی، آشکار است که گفتمان های مردانه و زنانه وجود دارد. این مشاهدات اساسا از اهداف عمده ی بسیاری از مارکسیست های ده های گذشته بوده است.

۵) در گفتمان کلی در باره ی جهان به مثابه یک کل تفاوت های جنسیتی نیز وجود دارد ( رجوع کنید به رابرتسن ، ۱۹۹۲: ۸- ۱۰۵). اگرچه در برخی محافل فمینیستی تمایلی نیرومند وجود داشته است که امر محلی را تکریم کنند و در واقع گفتمان (های) جهانی شدن را نوعی مشغله ی مردانه تلقی کنند، اما به نظر می رسد که این وضعیت درمتون فمینیستی درحال تغییراست. دانشگاهیان و روشنفکران فمینیست، بیش از پیش ، به این طرز نگرش روی می آورند که یک دیدگاه زنانه در باره ی وضعیت جهانی مطلوب و درواقع ضروری است . این امر تا حدودی به دلیل افزایش دخالت زنان در سازمان های فراملی و رشد جنبش جهانی زنان میسر شده است. زنان عمل گرا پیش از پیش به این واقعیت پی می برند که موقعیت زنان یک مساله ی جهانی است. به عبارت دیگر، زنان عمل گرا و دانشگاهی از گوشه و کنارجهان، بیش از پیش به خودآگاهی ازخود جهان دست می یابند و درمی یابند که تداوم تاکید بر محلی بودن ، قدرت و نفوذ زنان را شدیدا محدود می کند.

گفتمان فمینیستی جهانی شدن به امری رغبت دارد که می توان آن را جنبه ی اجتماعی (communal) جهانی بودن و جهانی شدن نامید( رابرتسن ، ۱۹۹۲) . به عبارت دقیق تر ، این گفتمان ، گرایش مردانه ی بررسی وضعیت جهانی در قالب انحصاری اقتصاد یا « سیاست جهانی » رادربافت موقعیت قرار می دهد. خلاصه این که در میان زنان علاقه مند ، تمایل قوی تری هست که جهان را به عنوان یک اجتماع درنظر بگیرند، همان طور که دیگران جهان را از زاویه ی مسایل زیست محیطی و بوم شناختی می نگرند. بر مبنای دوره های درسی ما در باره ی مسایل جهانی ، آشکار است که گفتمان های مردانه و زنانه وجود دارد. این مشاهدات اساسا ( اما قطعا نه فقط ) مبتنی بر تدریس در محافل غربی است . با وجود این به نظر می رسد که مشاهدات ما همانند مشاهدات مشابهی باشد که در باره یزمینه های غیرغربی بهما گزارش شده است .( در اینجا هم آثار چانتانوم درخصوص آسیای جنوب شرقی به کار می آید، چرا که او هم به گرایش قوی تری در میان زنان، مخصوصا در تایلند، برخورده است که جهان را کلی تر و با مایه های اقتصادی کم رنگ تر از مردان درک کنند.)

● نتیجه

در این مقاله کوشیده ایم که طرح خامی از آرایش گفتمان های جهانی شدن ترسیم کنیم. باید تکرار کرد که به زعم ما، بحث گفتمان های جهانی شدنف ویژگی اصلی کل نظریه پردازی جهانی شدن است. وقتی می گوییم مجموعه ای از گفتمان های جهانی شدن وجود دارد به همین بسنده نمی کنیم که بگوییم تنافر اصواتی هست و بعد کار را در همان جا رها کنیم. پذیرفتن موضع اخیر ، به منزله ی پیدایش یک موضع « پسامدرن افراطی » درمورد وضعیت جهانی است . اگر بگوییم ه درحال حاضر انبوهی از « وراجی های جهانی » را پیش رو داریم و بعد جهان را به مثابه ی برج بابل بنگریم بدون آنکه تلاشی برای تحلیل یا تفسیر آن به عمل آوریم ، درواقع مانند ان است که بدون احساس مسوولیت جامعه شناسی به گرامی داشت تصادم خرده روایت های مربوط به جهان به مثابه ی یک کل بپردازیم . ما در نقطه ی مقابل می توانیم وباید که کالبد شکافی گفتمان های جهانی شدن را در بطن پروژه ی دستیابی به یک نظریه ی جهانی شدن جای دهیم ، نظریه ای که به لحاظ تجربی وتاریخی حساس باشد . به علاوه ، این نظریه ، نظریه ای انتقادی نیز هست ، به این معنا که نشان می دهد چه بسیار از پیش فرض های ما در باره ی جهان مدرن وتاریخ آن می توان ساختارشکنی کرد. این نظریه بنیاد روش هایی را سست می کند که به واسطه ی آنها گفتان های تک بعدی جهانی شدن چشم انداز ما از جهان اواخر قرن بیستم را محدود می کنند وعواقب نامطلوبی برای « جامعه ی جهانی» که در آن به سر می بریم در پی دارند(رابرتسن ، ۱۹۹۶).

با این حساب ترسیم برخی از مهم ترین اشکال گفتمان جهانی شدن ، تلاشی موقت است. درعین حال ، امیدواریم که نشان دهیم درک این گفتمان ها و سایر گفتمان ها می تواند درک و تحلیل کلی ما از عصری جهانی راکه در ان به سر می بریم ارتقا دهد.

احمد ذکاییان

رولند رابرتسون – حیبیب حق خندکر

برگردان مسعود مظاهری

این مقاله ترجمه ای است از :

Rolan Robertson and Habib Haqu Khondker,Discouses of Globalization

Premlinary Consideration,۱۹۹۸.

نقل از گاهنامه ارغنون شماره ۲۴ تابستان ۱۳۸۳