اساس تمدن اقوام بومى در ايران بر بيابانگردى و چادرنشينى و شکار بود و مراسم و جشن‌هايى در هنگام بارورى يا براى بدست آوردن شکار مطلوب و يا عزادارى در مرگ از دست‌رفتگان و يا قهر طبيعت برپا شده است. پس از مهاجرت قوم هند و ايرانى و آميزش فرهنگى مهاجران با اقوام بومى جشن‌ها و مراسم شکل‌هاى تازه‌ترى پيدا کرد، چراکه مهاجران داراى اساطير و اعتقاداتى بودند و مردم بومى نيز اعتقادات و سنن خود را داشتند.


آنچه از نقوش روى تکه‌سفال‌ها در ادروار پيش از تاريخ معلوم مى‌شود، رقص‌هاى دسته‌جمعى به گرد آتش و نظاير آن است. اين مجالس گاه شکل نمايش از جنگ و شکار بخود مى‌گرفته است. در رقص‌هاى ستايش نيز پوشش و چهره‌آرائى عجيب و يا با صورتک همراه بوده است.


بر روى تکه سفال متعلق به نيمهٔ اول هزارهٔ دوم ق.م تصوير دو تن از اجراکنندگان يک رقص دسته‌جمعى با صورتک‌هاى بز کوهى ديده مى‌شود که شاخه‌هايى با برگ‌هاى متقارن دارند؛ که احتمالاً بيانگر يک تفکر مذهبى رايج در دوره خود بوده است. نظير اين نقش‌ها و صورتک‌ها در بخش‌هايى از ايران قديم از جمله خوارزم بدست آمده است.


نقالى در مرحلهٔ بعد از اين اجتماعات ظاهر شد. نقالى يک شکل نمايش و بيان فردى است که برخى آن را قديمى‌‌ترين و ساده‌ترين شکل نمايش و مقدمهٔ پيدايش نمايش‌هاى چند نفرى مى‌دانند. نقالى در ابتدا، در اجتماعات قبيله‌اي، شرح اعمال قهرمانى و داستان‌هاى مردان و جنگ‌ها و نزاع‌ها و اتفاقات عجيب بوده است که به شنوندگان منتقل مى‌شده است و بعد از طريق همان شنوندگان براى ديگران نقل مى‌شده و گاه شکل نمايشى بخود گرفته و حوادثى به آن افزوده مى‌شده و وسعت مى‌يافته، به اين ترتيب اساطير توسعه يافت و سينه به سينه انتقال پيدا کرد.


از تأثيرات نمايش‌هاى پيش از تاريخ بر نمايش‌هاى دوره‌هاى تاريخى مى‌توان از شبيه‌سازي، بکار بردن صورتک، حرکات القاکننده را نام برد. محل بازى نيز در ميان حلقهٔ مردم بوده که امروزه صحنهٔ‌گرد گفته مى‌شود.


هرودوت و ديگر مورخين يونانى دربارهٔ مراسم مغ‌کشى که ايرانيان هر ساله بياد قتل اسمرديس مغ و پيروانش برگزار مى‌کردند، اشاره مى‌کنند و بعضى از نويسندگان اين مراسم را نوعى تشريفات نمايشى و دينى و زمينه‌اى فرض کرده‌اند. بهترين مدرک از اين ادوار تعزيهٔ مردم بخارا بر مرگ سياوش است. طبق شواهد اين رسم در مکان‌هاى ديگر هم وجود داشته است و طى اين مراسم، مردان و زنان گريبان مى‌دريده‌اندو به سر و سينه مى‌زده‌اند و يک عمارى که شبيه سياوش در آن خفته بود، بر دوش چند تن حمل مى‌شده؛ در اين مراسم که قدمتى سه هزار ساله دارد، قوالان، داستان‌ زندگى و مرگ سياوش را حکايت مى‌کرده‌اند و مردم مى‌گريسته‌اند. احتمال دارد که در اين ميان پرده هم مى‌گردانيده‌اند و يک شبيه، مجلس‌هايى از زندگى سياوش را بازى مى‌کرده و مطربان مى‌نواخته‌اند و مى‌خوانده‌اند.


تصور بر اين است که وقايع ديگرى نيز به اين شکل در ايران پيش از اسلام وجود داشته است. بعدها در جريان لشکرکشى بزرگ ايرانيان معمولاً عده‌اى بازيگر همراه سپاه بوده‌اند که هم سرگرم کردن سپاهيان را در زمان‌هاى استراحت برعهده داشته‌اند، هم روحيهٔ سپاهيان را تحريک مى‌کرده‌اند.


در دوران پادشاهى اشکانى نيز نمايش در حصور ”ارد اول“ که اثر يک نويسندهٔ يونانى بوده، اجرا مى‌شده، که در واقع جزء تئاتر ايران محسوب نمى‌شود.


در آن دوران نمايش‌ها در ميدان‌گاه‌ها اجرا مى‌شده، البته وجود تماشاخانه‌هايى در بعضى شهرها مثل کرمان و همدان طبق برخى شواهد محتمل است، اما معلوم نيست که تاريخ آن در دوران اسکندر بوده يا پيش از او و بعد مبادلات فرهنگى يونان و ايران تأثيراتى در اين عرصه برجاى گذاشت.


در دورهٔ ساسانى در درجهٔ اول موسيقى و به موازات آن رقص و شعر بسيار مورد توجه بوده و به پيشرفت‌هاى زيادى نائل شده و حتى عموم طبقات مردم نيز به اين هنرها علاقه نشان دادند.


در دوران سلطنت خسروپرويز موسيقى به اوج خود رسيد. اين پادشاه دوازده هزار تن از طايفهٔ لورى يا لولى را براى رامشگرى و نوازندگى از هندوستان به ايران آورد.


نويسندگان دوران اسلامى ايران از جشن‌هايى سخن گفته‌اند که شکل نمايشى داشته است. آنچه مسلم است چند مورد از اين نمايش‌ها تا قرن‌ها پس از اسلام نيز ادامه داشته است. يکى از اين جشن‌ها، جشن ”بر نشستن کوسه“ است که پس از اسلام بصورت بازى ”ميرنوروزي“ ادامه يافت و هنوز در برخى مناطق دورافتاده اجرا مى‌شود.


رسم ديگر در روز پانزدهم دى معمول بوده که در آن روز پيکره‌اى را مى‌ساخته‌اند و آن را چون سلطانى گرامى مى‌داشته‌اند و بعد قربانى مى‌کردند. اين بازى نوعى انتقامجويى نسبت به شاهان است و بعد در زمان ابوريحان وى خبر متوقف شدن اين بازى را مى‌دهد. اما واقعيت اين است که اين بازى بعدها شکل مذهبى بخود گرفت و به شکل جشن عمرسوزان درآمد. تغيير بازى بر نشستن کوسه به ميرنوروزى مقارن همين دوران صورت گرفت که در آن شاهى است و مردم آن را مسخره مى‌کنند.


از ديگر رسوم در روز دهم آبان ماه است که آن بازى سوزاندن جانوران و شادى در اطراف حلقه‌هاى آتش بوده است. اما پس از اسلام اين رسم ترک شده و آن‌چه از آن باقى‌مانده است آتش زدن بوته‌ها و نيز بازى‌هاى شب چهارشنبهٔ آخر سال است. هنوز کسى حکمت اين جشن را درنيافته است. از رقص‌هاى نمايشى نيز اطلاعات زيادى در دست نيست؛ اما احتمالاً در رقص‌هاى پرستش و درخواست بايد شکل نمايشى وجود داشته باشد.


يکى از مدارک مربوط به رقص‌هاى قبل از اسلام نوعى بازى سه نفره است که هنوز هم در دهى در مازندران اجرا مى‌شود و اين نمايش، پايکوبى‌زنى است و رقص‌هاى دو مرد که يک شوهر زن است و يکى عاشق او. دو مرد صورتکى از بز برچهره دارند و دختر پارچهٔ نازکى به رنگ سفيد به صورت بسته. دو مرد چماق و دو شمشير چوبى در دو دست و به کمر آنها چهار زنگوله آويخته است. اين سه نفر در ميان حلقه مردم و با آهنگ دهل و سرنا و فرياد تماشاگران و آهنگ پرسر و صداى زنگوله‌ها پايکوبى مى‌کنند. حرکات آنها شکل بدوى و خشن دارد. عاشق به زن نزديک مى‌شود و شوهر به عاشق حمله مى‌کند و نبرد در مى‌گيرد و در حين رقص و درگيري، شوهر به خاک مى‌افتد و عاشق و زن بالاى جسدش شادمانى مى‌کنند و باهم به سوى خانهٔ زن مى‌روند. اين نمايش طبق برخى دلايل متعلق به پيش از زرتشت است، بدليل غير اخلاقى بودن آن نمى‌تواند متعلق به بعد از تاريخ باشد.


نقالى نيز در اين اعصار در ميدان‌گاه‌ در در هنگام غروب و شب ادامه داشت. گرچه در اين اعصار، اساطير و داستان‌ها تدوين و ثبت شد، اما نقالى ادامه يافت.


آنچه به نظر مى‌رسد در ايران آن اعصار، همچون دوران‌هاى بعد، نمايش بعنوان هنر و وسيله‌اى حرفه‌اى محسوب نمى‌شده و نمايش‌هاى عوام جدى گرفته نمى‌شده است.


اساس نمايش‌هاى ايرانى در آن دوران بر بداهه‌گويى بوده و متن دستنويسى وجود نداشته که بدست ما برسد.