سال‌های ۱۹۰۰ تا ۱۹۱۳ ارمغان‌آور دگرگونی‌های بنیادی نو در قلمرو علم و هنر بود. در دوران پیش از جنگ جهانی اول، کشف‌هائی صور‌ت گرفت که باورهای مستقر و پذیرفته‌شده را زیرو زیر کرد. زیگموند فروید با کاوش در ناخودآگاه انسان، روانکاوی را بنیان گذاشت و آلبرت آینشتاین با ارائهٔ نظریه نسبیت، در تصور انسان از کائنات انقلابی پدید آورد. نقاشی‌ها و پیکره‌های پابلو پیکاسو، شمایل انسان و اشیا را با نمایاندن آنها از چندین زاویهٔ متفاوت به‌طور همزمان، با جسارتی بی‌سابقه دگرگونه نمایاند و پرده‌های آبسترهٔ واسیلی کاندینسکی (Wassily Kandinsky) دیگر سعی در تصویرسازی از جهان متعارف بصری نداشت.


آغاز سدهٔ بیستم، در مقولهٔ موسیقی نیز دورانی پُرآشوب بود. سال‌های پس از ۱۹۰۰، بیش از هر زمان دیگر از آغاز دورهٔ باروک به این سو، شاهد دگرگونی‌هائی بنیادی در زبان موسیقی بود. در زمینهٔ ریتم و سامان دادن به صداهای زیر و بم موسیقائی گرایش‌هائی سراسر نو پدیدار شد و واژگان صوتی، به‌ویژهٔ صداهای کوبه‌ای، گستردگی فراوان یافت. گسیختگی برخی از آثار موسیقی از سنت‌ها چنان تند و تیز بود که با خصومت شدید روبه‌رو شدند. پاریس در ۲۹ مه ۱۹۱۳، هنگام اجراء بالهٔ آیین بهار (Le Sacre du printemps) ساختهٔ ایگور استراوینسکی، شاهد معروف‌ترین بلوای تاریخ موسیقی شد. با بالا گرفتن غوغای تمسخر، خنده و تقلید صدای جانوران توسط گروهی از شنوندگان و نزاع آنها با گروهی که خواستار شنیدن تجسم استراوینسکی از آئین‌های بدوی بودند، پلیس ناگزیر وارد معرکه شد. یک منتقد موسیقی، آن را اثری خواند که ”به‌گونه‌ای شدید و کم‌وبیش بی‌رحمانه حس دیسونانس پدید می‌آورد و هیچ نتی در آن مطابق انتظار شنونده نیست“. و دیگری نوشته است: ”اینکه بگوییم قسمت عمدهٔ این اثر، صوتی زننده و مخوف پدید می‌آورد، توصیف بسیار ملایمی است ... این اثر، بنا به استنباط اغلب ما از واژهٔ موسیقی، هیچ ربطی به موسیقی ندارد“.


سه نوازنده، اثر ایلو پیکاسو (۱۹۲۱)، در این نقاشی کوبیستی، نوازندگان و سازها نمودی تخت و مسطح یافته‌اند. پیکاسو یک سال پیش از خلق این اثر، طراحی صحنهٔ بالهٔ پولچینلا اثر دوستش ایگور استرواینسکی را بر عهده داشت. تک‌چهرهٔ استراوینسکی به قلم پیکاسو، در مبحث ایگور استراوینسکی آمده است.
سه نوازنده، اثر ایلو پیکاسو (۱۹۲۱)، در این نقاشی کوبیستی، نوازندگان و سازها نمودی تخت و مسطح یافته‌اند. پیکاسو یک سال پیش از خلق این اثر، طراحی صحنهٔ بالهٔ پولچینلا اثر دوستش ایگور استرواینسکی را بر عهده داشت. تک‌چهرهٔ استراوینسکی به قلم پیکاسو، در مبحث ایگور استراوینسکی آمده است.

امروزه، ناکامی اولیهٔ برخی منتقدان در درک این اثر که اینکه از شاهکارهای موسیقی شمرده می‌شود، حیرت‌آور است. آکوردها، ریتم‌ها و صداهائی کوبشی که در ۱۹۱۳ آن همه نکوهش می‌شدند اکنون در موسیقی جاز، راک و موسیقی فیلم و مجموعه‌های تلویزیونی معمول شده‌اند. اما منتعدان دو آتشهٔ اوایل سدهٔ ۱۹۰۰، نکته‌ای را به‌درستی دریافته بودند: تحولی عظیم در زبان موسیقی رخ می‌داد.


ترکیب‌بندی با سفید، سیاه و سرخ (۱۹۳۶)، اثر پیت موندریان نقاشی آبستره در پی تصویرسازی از دنیای متعارف بصری نیست.
ترکیب‌بندی با سفید، سیاه و سرخ (۱۹۳۶)، اثر پیت موندریان نقاشی آبستره در پی تصویرسازی از دنیای متعارف بصری نیست.

از اواخر سدهٔ هفدهم تا آغاز سدهٔ بیستم، اصول عام و معینی بر ساختار صوتی موسیقی حکمفرما بود. آثار باخ، بتهوون و برامس هر قدر که متفاوت نیز باشند از تکنیک‌های بنیادی مشترکی برای سامان دادن به صداهای زیر و بم پیرامون یک صدای مرکزی بهره می‌گیرند، اما از آغاز سدهٔ بیستم دیگر هیچ نظام یکتائی به‌طور عام بر ساختار صوتی تمام آثار موسیقی حاکم نیست و هر قطعه‌ای می‌تواند نظام صوتی ویژهٔ خود را داشته باشد.


آهنگسازان پیشین، پای‌بند حساسیت - هشیارانه یا ناخودآگاه - شنونده به اصول عام حاکم بر ارتباط صداها و آکوردها بودند. برای نمونه، آنها اطمینان داشتند که شنونده پس از آکورد دومینانت به‌طور طبیعی انتظار شنیدن آکورد تونیک را دارد. آهنگسازان می‌توانست با جایگزینی یک آکورد دیگر به جای آکوردی که شنونده انتظارش را داشت، حسی تعلیقی، دراماتیک یا غافل‌گیرانه بیافریند. موسیقی سدهٔ بیستم، تکیهٔ کمتری بر پیش‌فرض‌ها و انتظار شنونده دارد. امروزه، شنونده در هر قطعه به سبک و سیاق ویژهٔ همان قطعه راهبری می‌شود. گرایش‌های نو در سامان دادن به صداها، موسیقی سدهٔ بیستم را محسورکننده می‌سازد. شنیدن موسیقی مدرن بدون تعصب، یعنی با ذهنی فارغ‌ از ”باید‌“های متعارف دربارهٔ ارتباط صداها، تجربه‌ای ماجراجویانه است.