آلمان

صنعت سینمای آلمان به پشتوانهٔ تابیس - کلنگفیلم با قدرتِ تمام قدم در عرصهٔ صدا گذاشت. نخستین فیلم‌های صدادارِ آلمانی، مانند آمریکا، موزیکال‌های معروفِ صحنه بودند که به فیلم درمی‌آمدند، با این حال، در اوایل دوران ناطق تعدادی فیلم مهم و متمایز در آلمان ساخته شد.


فیلم ام (M) (M، سال ۱۹۳۰) اثر فرییتس لانگ (Fritz Lang) شاید مهم‌ترین و تأثیرگذارترین فیلم آلمانی در اوایل ناطق بوده باشد. فیلمنامهٔ ام را تئافُن هاربو (Thea von Harbou) (همسر لانگ) از یک حادثهٔ واقعی مربوط به یک قاتلِ کودکان در شهر دُسلدُرف اقتباس کرده بود. پِتِر لوره (۱۹۶۴-۱۹۰۴) در این فیلم نقش جنایتکاری را ایفاء می‌کند که دختر کوچکی را در شهر بزرگی در آلمان به قتل می‌رساند و به‌جای پلیس اعضاء یک باند تبهکارِ محلی او را تعقیب می‌کنند و به قتل می‌رسانند. فیلم ام به شیوهٔ عبوس و واقعگرای کامرشپیلفیلم ساخته شده است. این فیلم با آنکه در استودیو ساخته شده از یک واقعگرائی صاحب سبک برخوردار است و به‌جای موسیقی صداهای مصنوعی و غیرواقعی را به‌کار گرفته است.


دکتر مابوزهٔ قمارباز (”Dr.Mabuse der Spieler “Dr.Mabuse the Gambler - سال ۱۹۲۲)، فیلم بعدی لانگ، در واقع دنبالهٔ فیلم صامتی است که قبلاً به‌نام وصیتنامهٔ دکتر مابوزه (Das Testament des Dr.Mabuse - سال ۱۹۳۲) دربارهٔ یک جنایتکار حرفه‌ای ساخته بود. در این فیلم یک اَبَر جنایتکار در تیمارستانی عجیب و غریب رهبریِ گروهی را بر عهده دارد که در سطح جهان دست به جنایت می‌زنند. بعدها لانگ مدعی شد که مابوزه را بر الگوی هیتلر ساخته و شعارهای نازی را در دهان افراد تبهکارِ مابوزه قرار داده است. هنگامی که نازی‌ها در ۱۹۳۳ به قدرت رسیدند نمایش آن را ممنوع کردند. لانگ چهار ماه پس از آن که پیشنهاد گوبِلز، مبنی بر احراز یک مقام مهم در سازمان UFA را رد کرد به فرانسه گریخت (همسر طرفدارِ حزب نازی او در آلمان ماند) و در آنجا نمایشنامهٔ لیلوم (Liliom) نوشتهٔ فِرِنک مولنار (Ferenc Molnár) را در ۱۹۳۴ برای فاکس - اروپا اقتباس کرد.


لانگ بعدها به ایالات متحد مهاجرت کرد و پیش از جنگ در آنجا دو فیلم ساخت، اولی، خشم (Fury - سال ۱۹۳۶، MGM) که ادعانامه‌ای تکان‌دهنده در باب خشونتِ جمعی است و مانند فیلم‌های آلمانیِ لانگ سر از یک رابطهٔ پیچیده میان اراده و تقدیر درمی‌آورد؛ و فیلم درم، شما تنها یک بار زندگی می‌کنید (You Only Live Once - سال ۱۹۳۷، UA)، که توسط والتر وَنجر (Walter Wanger) تهیه شد و افسانهٔ نیرومند دیگری است در باب عدالت و تقدیر. فیلم شما تنها یک بار زندگی می‌کنید، فضا، ترکیب‌بندی و نورپردازی اکسپرسیونیستی دارد و بعدها الگوی جوزف لوییس (Joseph Lewis) در فیلم جنون اسلحه (Gun Crazy - سال ۱۹۵۰) و آرتور پِن در فیلم بانی و کلاید قرار گرفت. فریتس لانگ بین سال‌های ۱۹۳۸ تا ۱۹۵۶ بیست و یک فیلم دیگر در آمریکا ساخت که در میان آنها گرمای بزرگ (The Big Heat - سال ۱۹۵۳، کلمبیا) به کیفیت و عمقِ یک اثر بزرگ دست یافت.


فیلم‌های آمریکائیِ لانگ گونه‌های متنوعی را تشکیل می‌دهند. از جمله ملودرام‌های اجتماعی من و تو (You and Me- سال ۱۹۳۸)؛ جدال در شب (Clash by Night - سال ۱۹۵۲)؛ امیال انسانی (Human Desire - سال ۱۹۵۴)، وسترن‌ها بازگشت فرنک جیمز (The Return of Frank James - سال ۱۹۴۰)؛ وسترن یونیون (Western Union - سال ۱۹۴۱)؛ رانچوی بدنام (Rancho Notorious - سال ۱۹۵۲)، تریلرهای جاسوسی (شکار انسان ”Manhunt- سال ۱۹۴۱“؛ وزارت ترس ”The Ministry of Fear- سال ۱۹۵۴“، شنل و خنجر (Cloak and Dagger - سال ۱۹۴۶)، فیلم‌های ضدنازی (جلادها هم می‌میرند ”Hangman Also Die“ - سال ۱۹۴۳)، فیلم‌های مربوط به جنگ (یک پارتیزان آمریکائی در فیلیپین (”An American Guerrilla in the Philipines“ - سال ۱۹۵۰) فیلم‌های تاریخی (مون فلیت ”Moonfleet“ - سال ۱۹۵۵ ـ نخستین فیلم سینماسکوپ او)، و مهم‌تر از همه تعداد زیادی فیلم نوار (Film noir) [فیلم سیاه و تلخ] (زنِ پشت پنجره (The Women in the Window - سال ۱۹۴۴)؛ خیابان بدشگون (Scarlet Street - سال ۱۹۴۵)؛ اسرار پشت پرده (The Secret Beyond the Door- سال ۱۹۴۸)؛ خانهٔ کنار رودخانه (House by the River - سال ۱۹۵۰)؛ یاسمن آبی (The Blue Gardenia- سال ۱۹۵۳)؛ زمانی‌که شهر در خواب است (While the City Sleeps - سال ۱۹۵۶)؛ فراسوی یک شک منطقی (Beyond a Reasonable Doubt - سال ۱۹۵۶) که در میان آنها سه فیلم - شکار انسان، زنِ پشت پنجره و رانچوی بدنام - از بهترین آثار لانگ شناخته شده‌اند.


فریتس لانگ در ۱۹۵۸ به آلمان بازگشت تا فیلمی حماسی و نامتعارف در دو قسمت بسازد که فیلمنامهٔ آن را تئافن هاریو، همسرش، در ۱۹۲۰ نوشته بود. این دو فیلم - ببر اشناپور (Der Tiger ”von Eshnapur “The Tiger of Eschnapur) و مقبرهٔ هندی (”Das indische Grabual “The Indian Tomb) ـ هر دو در ۱۹۵۹ پخش شدند و مورد استقبال چندانی قرار نگرفتند. آخرین فیلم لانگ هزار چشمِ دکتر مابوزه (The Thousand Eyes of Dr.Mabuse - سال ۱۹۶۱) نام دارد و در واقع شکل التقاطی و تقلیدی فیلم‌های دکتر مابوزهٔ خودِ او است. لانگ پس از ساختن این فیلم از کار کناره گرفت، اما تا پایان عمر مورد احترام محافل جهانی باقی ماند. او در ۱۹۷۶ زندگی را وداع گفت.


صنعت سینمای آلمان، که لانگ آن را ترک گفته بود، از ۱۹۳۳ تا ۱۹۲۵ تحت نظارت گویلز قرار داشت و گویلز تلاش بسیار کرد تا آن را از فیلم‌های به قولِ خودش ناپسند و ”ناسالم“ دور نگه دارد، و منظور او از سینمای ناسالمْ سبک کامرشپیلفیلم و آثاری چون ام بود که از نظر او به ”هنرمندان خطرناک“ تعلق داشت. گویلز از طریق خانهٔ فیلم رایش (Reich Film Chamber) (تأسیس در ژوئیهٔ ۱۹۳۳) تبلیغات دامنه‌داری کرد تا صنعت سینما را از یهودیان، که شمارشان هم فراوان بود، خالی کند. او فیلم را همچون مهم‌ترین ابزار ارتباطی کشور می‌نگریست با نظامی که گویلز برساخته بود سینمای آلمان به فیلم‌هائی روی آورد که خوب ساخته شده و عموماً خنثی باشند، چرا که سینما را تنها وسیله‌ای سرگرم‌کننده و نه روشنگرانه می‌خواست.


از ۱۱۰۰ تا ۱۳۰۰ فیلم داستانی که تحت نظام نازی ساخته شد شاید کمتر از ۲۵ درصدِ آنها به تبلیغات آشکار پرداخته‌اند، از جمله فیلم‌های زندگینامه‌ای و تاریخی مربوط به قهرمان‌های گذشته، مانند بیسمارک (Bismarck) (ولفگانگ لیبِناینِر (Wolfgang Liebeneiner - سال ۱۹۴۰)، فردریک کبیر (”Der Grosse König “Fredrick the Great) (وایت هارلان (Veit harlan - سال ۱۹۴۲) و کولبرگ (Kolberg - هارلان، ۱۹۴۵) ـ دو فیلم اخیر با نگاتیو رنگی آکفاکالر فیلمبرداری شدند - و فیلم‌های دراماتیک و مداحیِ مستقیمِ حزب نازی، مانند س.ا. مان برنت (S.A. Mann Brandt) (فرانتس سایتس (Franz Wenzler - سال ۱۹۳۳)، هیتلر یونگ کوئکس (Der Hitlerjunge Quex) هانس اشتاینهُف (Hans Steihoff - سال ۱۹۳۳) و هانس وستمار (Hans Westmar) (فرانتس ونتسلر ”Franz Wenzler“ - سال ۱۹۳۳)؛ و، سرانجام فیلم‌های نژادپرستانهٔ تبلیغاتی همچون یهودی شیرین (Jud Süss “Jew Süss وایت هارلان، ۱۹۴۰)، که فیلم عنیفی است، و یهودی ابدی (Der ”Ewige Jude “The Etemal Jew) (فریتس هیپلر (Fritz Hippler - سال ۱۹۴۰)، و همچنین فیلم‌های ضدصهیونیستی و ضدانگلیسی مانند سهم روتشیلد در وائرلو (The Rothschilds' Share in Waterloo) (اریش واشنِک ”Erich Waschneck“ - سال ۱۹۴۰، پخش در ۱۹۴۱).


تنها فیلم‌های معتبری که در دوران نازی‌ها در آلمان تولید شد دو مستند تبلیغاتی بودند که به سفارش هیتلر برای حزب نازی ساخته شدند. نخست پیروزی اراده (Triumph des Willens “Triumph of the Will”) (۱۹۳۵)، فیلمی در ابعاد تقریباً اسطوره‌ای که شخص هیتلر کارگردانی آن را به خانم لنی ریفِنشتال (Leni Riefenstahl) (متولد ۱۳۰۲) سپرد. این فیلم تصویری است از راهپیمائی حزب نازی در تونبرگ و کیفیتی آئینی و رمزآمیز دارد. ریفنشتال با بودجه‌ای نامحدود، با سی دوربین و گروهی متشکل از ۱۲۰ نفر، و سرسپردگیِ مطلق به ایدئولوژی نازیسم، و با حمایت و همکاری رهبران حزب، این فیلم را در شش روز فیلمبرداری کرد.


تدوین پیروزی اراده هشت ماه طول کشید و برخی از نماها دوباره فیلمبرداری شد در اینجا هیتلر همچون مسیحی نو با هواپیمای خود از میان ابرها نزول می‌کند تا مردم خود را نجات دهد.


فیلم پیروزی اراده چندان مؤثر بود که نمایش آن در انگلستان، آمریکا و کانادا ممنوع شد، و الگوی فیلم‌های تبلیغاتیِ متحدین آلمان در جنگ قرار گرفت. هیتلر به‌قدری فیلمِ پیروزی اراده را پسندید که به ریفنشتال مأموریت داد از جریان مسابقات المپیک ۱۹۳۶ در برلین فیلمی مستند بسازد. و المپیکِ ۱۹۳۶ (”Olympische spiele 1936 “Olympia) هزار و نهصد و سی و هشت نام گرفت. این فیلمِ تماشائی هنوز هم یکی از دستاوردهای بزرگ فیلمِ ورزشی به‌شمار می‌رود، و الهام‌بخش فیلم‌هائی شد که در المپیک‌های دیگر ساخته شدند.


در میان مهاجران آلمانی گ.و. پایست همچون بسیاری از همکارانش پس از قدرت گرفتن نازیسم در ۱۹۳۳ به هالیوود مهاجرت کرد، و در آنجا فیلمی به‌نام قهرمان عصر نوین (A Modern Hero - سال ۱۹۳۴) برای کمپانی برادران وارنر ساخت. این ملودرام، موفقیت چندانی به‌دست نیاورد پابست با خانواده‌اش به پاریس رفت و در آنجا تعدادی فیلم ساخت که همگی آثاری بی‌طرف بودند، از جمله، مادموازل دکتر (Mademoiselle Docteur - سال ۱۹۳۷). پیش از اشغال لهستان توسط آلمان‌ها پابست اعلام کرد قصد دارد بار دیگر به آمریکا مهاجرت کند و تبعهٔ آنجا شود، اما پس از عبور از مرز سوئیس به اتریش رفت و بقیهٔ عمر خود را در آنجا گذراند. او همه‌جا گفته بود به‌علت بروز جنگ در تلهٔ رایش گیر افتاده بود، در حالی‌که سه فیلم داستانی برای نازی‌ها ساخت که دوتای آنها به‌دست ما رسیده است: کمدین‌ها (”Komodianten “Comedians - سال ۱۹۴۱) و پاراسلسوس (Paracelsus ـ سال ۱۹۴۳). او پس از جنگ چند فیلم ضد نازی ساخت، از جمله محاکمه (The Trial - سال ۱۹۴۹) و جایزهٔ شیر طلائی جشنوارهٔ ونیز را برد؛ آخرین نمایش/آخرین ده روز (The Last Act/ The Last Ten Days - سال ۱۹۵۵) که دربارهٔ اقامت هیتلر در پناهگاه است؛ طغیان چکمه (”Es Geschah an 20 Juli “The Jackboot Mutiny - سال ۱۹۵۵)، که به توطئهٔ ژنرال‌ها برای کشتن هیتلر می‌پردازد. پایست در ده سال پایان عمر خود فیلمی نساخت.